حالا دیگر همهمان کمی عادت کردهایم. تفاوت پهباد و انفجار و پدافند را از یکدیگر تمییز میدهیم. میتوانیم تشخیص بدهیم انفجار واقعشده، حاصل ریزپرنده بود یا موشک. چشممان به جملهی «شنیدهشدن صدای انفجار در» آشنا شده و هر بار هراسان دنبال نام منطقهای میگردیم که عزیزانمان در آن سکونت دارند. حالا دیگر رویاهایمان تغییر کرده، از دیدن ساختمان متروکه وحشت نمیکنیم و صفت «جنگزده» رویمان مینشیند. دیگر روزمرگیهای گذشتهمان، خیلی دور به نظر میرسند، روزهایمان پر اتفاق سپری میشوند و شبها، با وجود آلودگیهای صوتیِ تجهیزاتِ جنگی، خوابمان میبرد. دیگر سر خط خبرهای جهان شدهایم. ساکنان آنسمتِ تاریک زمین، صبح، حین خوردن صبحانه تیتر یکشبانهروز گذشته بر ما را میخوانند، لقمه را قورت میدهند و با کشیدن انگشت به بالا، ما را به کناری پرت میکنند.
حالا دیگر همهمان کمی عادت کردهایم؛ به زجر، به رنج، به داغ و به مرگ. مرگ، دمِ در خانههایمان ایستاده. بند یک تعارف نیمبند است تا داخل بیاید. حالا که گردش را سرتاسر شهر پاشیده، منتظرست بیاید و کار را یکسره کند. کمحوصله و عجول است. ساکنان اینسمتِ زمین، کارش را زیاد کردهاند؛ به همیندلیل، شرمگین و خجالتزده جانِ ناقابلشان را بدون هیچ چانهای تقدیم میکنند.
«عادت» سازوکار دفاعی بدن درمقابل تغییر است. ما عادت میکنیم که دیگر چیزی شگفتزدهمان نکند. در دل تغییر مسیرهایی را میسازیم تا وارونگیاش به تهوع نیندازدمان. عادت میکنیم تا بهجای در تناوبِ صعود و نزولبودن، یک خطِ راست را طی کنیم. که نه سختی فراز را تحمل کنیم و نه دلریختگی فرود را. ما انسانیم؛ پس عادت میکنیم. به زجر، به رنج، به داغ، به مرگ و به جنگ.
[عج؛]
خوش به حال شماهایی که تلگرامتون وصل نیست. میگن دشمن به تلگرام یه وردی خونده که وقتی واردش میشی ناخودآگاه حالتی شبیه به افسردگی پیدا میکنی. هرچقدر که اینجا سرزنده و شادم، اونجا حالم بده.😞
اگر انقدر که تلاش میکردی به پروکسی وصل شی، تلاش میکردی که به خدا وصل شی الان انقدر بلا واسهمون نازل نمیشد.
حوصلهم سر رفته. کاش یه امید روزبهی جیبی داشتم، هر وقت حوصلهم سر میرفت فشارش میدادم واسهم شعر میخوند، مسخرهش میکردم.