eitaa logo
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
80 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| گآهي عِشقُ تَنٌهآ دَرّ یِکْ نِگًآه مَعٔني میشَوَدِ:))))🌝 رُمانِ اِزدِاوجِ اِجباری:دَر حالِ پارت گُذاری... ب‍‌رای‍‌ ارت‍‌ب‍‌اط‍‌ ب‍‌ا م‍‌ا:@Maanii_89 طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و🌚
مشاهده در ایتا
دانلود
مهراد: ۲۹ سالشه _ جراح قلب نسبت:رفیق آیهان شخصیت:خوشتیپ،پولدار،مهربون |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
سامان: ۲۰ سالشه _ دانشجو عکاسی نسبت:همدانشگاهی ماهلین شخصیت:خوستیپ،جذاب،هوس‌باز |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
اصکی ببینم فیل میشی🦦
ممبرای جدید خوش اومدید
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:¹ [ Mahlin ] باح باح.... فردا روز اول دانشگاهمه... زنگ زدم آیلار و دلآرام بیان یکم خوش بگذرونیم😁 آیلار:«به به فردا روز اول دانشگاهته یه مرحله جدید زندیگیت... ولی تو هنوز آدم نشدی🦦💔» دلآرام:« آیلار دهنتتتت😂💔» ماهلین:«خوبه خوبه انگار نه انگار خودش روز اولشه😒 بعدم دلآرام خانوم شما ک سال دومته چرا ادم نشدی؟🗿» آیلار و دلآرام همزمان:«🤣🤣» چند ســـاعت بعد؛ هوفففففف آیلار و دلآرام رفتن.... واااییی ساعت ۲ نصفه شبه هنوز هیچ کاری نکردم🤦‍♀ خونه رو جمع کردم و رفتم رو تختم یکم تو گوشی گشتم ک نفهمیدم چیشد خوابم برد💆‍♀ صبح روز بعد؛ خب خب به وقت صبحونه خوردن✨ یه بهوه با کیک برا خودم اماده کردم اومدم نشستم سریع خوردم و بعد رفتم تو اتاقم ک اماده شم! خبب کراپ سفید...با....شلوار بگ یخی...موهامم باز میزارم💫 رفتم جلو آینه وااای خدااا چه دختری شدم😉 پیش به سوی دانشگاه🥲 _____________________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:¹ [ Mahlin ] باح باح.... فردا روز اول دانشگاهمه... زنگ زدم آیلار و دلآر
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:² [ Mahlin ] خب رسیدم دانشگاه😮‍💨 نشستم رو یه صندلی تو محوطه ک یهو... آیلار و دلآرام از پست زدن به شونم🙄 دلآرام:« چطوری دختر؟ » ماهلین:« یکم استرس دارم درست میشه تو چطوری؟ » دلآرام:« عادت میکنی،منم خوبم...» آیلار یهو پرید وسط حرفامون... آیلار:« پاشید دیر شد بابا!» داخل کلاس: وارد شدیم کنار هم نشستیم کلاس کسل کننده بود چون استاد تازه داشت یاد میداد چطوری دوربین دست بگیریم🥴 یه پسره همش یه جوری نگام میکرد ک معذب میشدم🤧 بعد یک ساعت بلاخره کلاس تموم شد و من از خستگی نای خونه رفتن هم نداشتم🤥 _________________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
فعلا شب بخیر فردا یه پارت دیگه میدم
ریپ شدم سین زدم عضوم🙂