|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
بخش هایی از رمان:
آیهان:یا پولمو بده یا دخترت باید صیغم بشه!
_________________
ماهلین:من تورو نمیخوام چرا نمیفهمی؟
_________________
آیهان: یا خودت منو می.بوسی یا زوری میبو.سمت؛😯
_________________
آیهان:تو خیلی جذ.ابی دختر🤤
_________________
ماهلین:اومد سمتم اما بهش اجازه ندادم بهم دست بزنه ک یهو😱
_________________
اگر بقیشو میخوای زود جوین بده و رمانو بخون😁
نکته:این بخش ها کاملا واقعیه و به زودی بهش خواهیم رسید🤗
رمان بسیار هیجانی و جذاب «ازدواج اجباری»
نویسنده و طراح: مائده بآنو✨
https://eitaa.com/Ezdevaj_Ejbari
https://eitaa.com/Ezdevaj_Ejbari
https://eitaa.com/Ezdevaj_Ejbari
https://eitaa.com/bipenah2026
تا دوروز دیگه ۴۲۰ نشه دیلیت مبکنه🥺
میرید؟🥺💔
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁸
[ Ayhan ]
طبق معمول اون بچه سوسول رو بردم 🗿✨
از باشگاه خارج شدم و به سمت خونه حرکت کردم!
دوروز بعد:
اکروز روز قرارم با آریا بود...
لباسمو پوشیدم ادکلنمو زدم رفتم سمت پاتوق....
نشستم ک آریا و دیلر همزمان رسیدن ،مهراد هم چند دقیقه بعد اونارسید و بازی رو شروع کردیم...
طبق معمول آخر بازی با توجه به ترفندی ک میزدم من بردم☠
آیهان:« خب دو روز مهلت داری پولمو بدی مگر نه میری زندون آب خنک میخوری😂✨ »
آریا:« فکر نکنم بتونم پولتو جور کنم😕»
آیهان:« به من مربوط نیست! »
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |پآیآن موقت
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁸ [ Ayhan ] طبق معمول اون بچه سوسول رو بردم 🗿✨ از باشگاه خارج شدم و به
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁹
[ Mahlin ]
امروز صب از خواب بیدار شدم داشتم اماده میشدم برم دانشگاه م مامانم زد زد...
کمند:« سلآم خوبی؟»(با لحن نگران)
ماهلین:« سلام مرسی قوربونت تو خوبی؟ چیزی شده؟؟»
کمند:« دروغ چرا!
بابات یه پول گنده رو قمار کرده پ باخته الانم باید بره زندان چون نمیتونه پول رو جور کنه🥺💔»
ماهلین:« چی؟؟؟؟ واااای نگوووو»
کمند:«هعی💔»
پایان مکالمه:
هنوز از حرفی ک مامان گفت مغزم قفل بود...
اخه ما واقعا دستمون تنگ بود و نیشد همچین پولی رو بپردازیم😕💔
هوفففف پاشدم رفتم دانشگاه ولی انقدر درگیری ذهنی داشتم هیچی نفهمیدم🙂
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |پآیآن موقت
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁹ [ Mahlin ] امروز صب از خواب بیدار شدم داشتم اماده میشدم برم دانشگاه م
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁰
[ Ayhan ]
امروز تایم دو روزه آریا تموم میشه....
راستش میخوام یه فرصت بهش بدم چون بره زندان به من چیزی نمیرسه!
واااییی یادم اومدددد خدا اون دخترش بود خیلی خوشگل بود🤤
خب پس یا پولو جور میکنه یا دختر نانازشو میده به من یا زندون آب خنک میخوره🤓
زنگ زدم بهش:
آیهان:« پولمو جور کردی؟ »
آریا:« نه نمیتونم جور کنم زیاده! »
آیهان:« خبببب میتونم بهت یه راه حل بدم...
میتونی به جای پولی ک ازت بدهکارم دخترتو صیغه من کنی،منم پولو دیگه نمیخوام...یا هم ک میری زندون دیگه»
آریا:« چییی؟؟؟ماهلین؟؟؟؟من اونو بهت نمیدم دختر خوشگلمو بهت بدم ک چی؟»
آیهان:« خود دانی دختر خوشگلت وقتی باباش بره زندان میخواد چطوری زندگی کنه؟
فردا زنگ میزنی خبر میدی ک میری زندان یا دخترتو بهم میدی»
آریا:« 💔...»
______________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |پآیآن موقت
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁰ [ Ayhan ] امروز تایم دو روزه آریا تموم میشه.... راستش میخوام یه فرصت
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|