eitaa logo
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |پآیآن موقت
119 دنبال‌کننده
11 عکس
0 ویدیو
0 فایل
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| گآهي عِشقُ تَنٌهآ دَرّ یِکْ نِگًآه مَعٔني میشَوَدِ:))))🌝 رُمانِ اِزدِاوجِ اِجباری:دَر حالِ پارت گُذاری... ب‍‌رای‍‌ ارت‍‌ب‍‌اط‍‌ ب‍‌ا م‍‌ا: @Maanii_89 طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و🌚
مشاهده در ایتا
دانلود
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| بخش هایی از رمان: آیهان:یا پولمو بده یا دخترت باید صیغم بشه! _________________ ماهلین:من تورو نمیخوام چرا نمیفهمی؟ _________________ آیهان: یا خودت منو می.بوسی یا زوری میبو.سمت؛😯 _________________ آیهان:تو خیلی جذ.ابی دختر🤤 _________________ ماهلین:اومد سمتم اما بهش اجازه ندادم بهم دست بزنه ک یهو😱 _________________ اگر بقیشو میخوای زود جوین بده و رمانو بخون😁 نکته:این بخش ها کاملا واقعیه و به زودی بهش خواهیم رسید🤗 رمان بسیار هیجانی و جذاب «ازدواج اجباری» ن‍‌وی‍‌س‍‌ن‍‌ده‍‌ و ط‍‌راح‍‌: م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و✨ https://eitaa.com/Ezdevaj_Ejbari https://eitaa.com/Ezdevaj_Ejbari https://eitaa.com/Ezdevaj_Ejbari
پروف عوض شد گممون نکنید قشنگا 🎀
https://eitaa.com/bipenah2026 تا دوروز دیگه ۴۲۰ نشه دیلیت مبکنه🥺 میرید؟🥺💔
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁸ [ Ayhan ] طبق معمول اون بچه سوسول رو بردم 🗿✨ از باشگاه خارج شدم و به سمت خونه حرکت کردم! دوروز بعد: اکروز روز قرارم با آریا بود... لباسمو پوشیدم ادکلنمو زدم رفتم سمت پاتوق.... نشستم ک آریا و دیلر همزمان رسیدن ،مهراد هم چند دقیقه بعد اونارسید و بازی رو شروع کردیم... طبق معمول آخر بازی با توجه به ترفندی ک میزدم من بردم☠ آیهان:« خب دو روز مهلت داری پولمو بدی مگر نه میری زندون آب خنک میخوری😂✨ » آریا:« فکر نکنم بتونم پولتو جور کنم😕» آیهان:« به من مربوط نیست! » ______________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |پآیآن موقت
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁸ [ Ayhan ] طبق معمول اون بچه سوسول رو بردم 🗿✨ از باشگاه خارج شدم و به
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁹ [ Mahlin ] امروز صب از خواب بیدار شدم داشتم اماده میشدم برم دانشگاه م مامانم زد زد... کمند:« سلآم خوبی؟»(با لحن نگران) ماهلین:« سلام مرسی قوربونت تو خوبی؟ چیزی شده؟؟» کمند:« دروغ چرا! بابات یه پول گنده رو قمار کرده پ باخته الانم باید بره زندان چون نمیتونه پول رو جور کنه🥺💔» ماهلین:« چی؟؟؟؟ واااای نگوووو» کمند:«هعی💔» پایان مکالمه: هنوز از حرفی ک مامان گفت مغزم قفل بود... اخه ما واقعا دستمون تنگ بود و نیشد همچین پولی رو بپردازیم😕💔 هوفففف پاشدم رفتم دانشگاه ولی انقدر درگیری ذهنی داشتم هیچی نفهمیدم🙂 ______________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |پآیآن موقت
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:⁹ [ Mahlin ] امروز صب از خواب بیدار شدم داشتم اماده میشدم برم دانشگاه م
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁰ [ Ayhan ] امروز تایم دو روزه آریا تموم میشه.... راستش میخوام یه فرصت بهش بدم چون بره زندان به من چیزی نمیرسه! واااییی یادم اومدددد خدا اون دخترش بود خیلی خوشگل بود🤤 خب پس یا پولو جور می‌کنه یا دختر نانازشو میده به من یا زندون آب خنک میخوره🤓 زنگ زدم بهش: آیهان:« پولمو جور کردی؟ » آریا:« نه نمیتونم جور کنم زیاده! » آیهان:« خبببب میتونم بهت یه راه حل بدم... میتونی به جای پولی ک ازت بدهکارم دخترتو صیغه من کنی،منم پولو دیگه نمیخوام...یا هم ک میری زندون دیگه» آریا:« چییی؟؟؟ماهلین؟؟؟؟من اونو بهت نمیدم دختر خوشگلمو بهت بدم ک چی؟» آیهان:« خود دانی دختر خوشگلت وقتی باباش بره زندان میخواد چطوری زندگی کنه؟ فردا زنگ میزنی خبر میدی ک میری زندان یا دخترتو بهم میدی» آریا:« 💔...» ______________ طـ‌‌راحـ و نِـ‌ویـ‌سـ‌نـدهـ : م‍‌ائده‍‌ ب‍‌آن‍‌و |𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |پآیآن موقت
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁰ [ Ayhan ] امروز تایم دو روزه آریا تموم میشه.... راستش میخوام یه فرصت
پ‍‌ارت‍‌ ج‍‌دی‍‌د خ‍‌دم‍‌ت‍‌ ن‍‌گ‍‌اه‍‌ای‍‌ ق‍‌ش‍‌ن‍‌گ‍‌ت‍‌ون‍‌:) ن‍‌ظ‍‌رات‍‌ت‍‌ون‍‌ ب‍‌ا ارزش‍‌ه‍‌! https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|