|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:¹
[ Mahlin ]
باح باح....
فردا روز اول دانشگاهمه...
زنگ زدم آیلار و دلآرام بیان یکم خوش بگذرونیم😁
آیلار:«به به فردا روز اول دانشگاهته یه مرحله جدید زندیگیت...
ولی تو هنوز آدم نشدی🦦💔»
دلآرام:« آیلار دهنتتتت😂💔»
ماهلین:«خوبه خوبه انگار نه انگار خودش روز اولشه😒
بعدم دلآرام خانوم شما ک سال دومته چرا ادم نشدی؟🗿»
آیلار و دلآرام همزمان:«🤣🤣»
چند ســـاعت بعد؛
هوفففففف آیلار و دلآرام رفتن....
واااییی ساعت ۲ نصفه شبه هنوز هیچ کاری نکردم🤦♀
خونه رو جمع کردم و رفتم رو تختم یکم تو گوشی گشتم ک نفهمیدم چیشد خوابم برد💆♀
صبح روز بعد؛
خب خب به وقت صبحونه خوردن✨
یه بهوه با کیک برا خودم اماده کردم اومدم نشستم سریع خوردم و بعد رفتم تو اتاقم ک اماده شم!
خبب کراپ سفید...با....شلوار بگ یخی...موهامم باز میزارم💫
رفتم جلو آینه وااای خدااا چه دختری شدم😉
پیش به سوی دانشگاه🥲
_____________________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:¹ [ Mahlin ] باح باح.... فردا روز اول دانشگاهمه... زنگ زدم آیلار و دلآر
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:²
[ Mahlin ]
خب رسیدم دانشگاه😮💨
نشستم رو یه صندلی تو محوطه ک یهو...
آیلار و دلآرام از پست زدن به شونم🙄
دلآرام:« چطوری دختر؟ »
ماهلین:« یکم استرس دارم درست میشه تو چطوری؟ »
دلآرام:« عادت میکنی،منم خوبم...»
آیلار یهو پرید وسط حرفامون...
آیلار:« پاشید دیر شد بابا!»
داخل کلاس:
وارد شدیم کنار هم نشستیم کلاس کسل کننده بود چون استاد تازه داشت یاد میداد چطوری دوربین دست بگیریم🥴
یه پسره همش یه جوری نگام میکرد ک معذب میشدم🤧
بعد یک ساعت بلاخره کلاس تموم شد و من از خستگی نای خونه رفتن هم نداشتم🤥
_________________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
بچهها ایتا یه باگ داره ک جدیده و ظاهرا اعضا رو حذف میکنه😂💔
لینک کانال هاتون رو ذخیره کنید ک هی عضو شید 🙂
چنل ما:
https://eitaa.com/Ezdevaj_Ejbari
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
بچهها ایتا یه باگ داره ک جدیده و ظاهرا اعضا رو حذف میکنه😂💔 لینک کانال هاتون رو ذخیره کنید ک هی عضو
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
𝐏𝐚𝐫𝐭:³
[ Aria ]
خب امروز با یه پسر خوشگله قرار بازی داریم
برای شرط بندی به به😈
اگر بببری زندگیت بهشت میشه آریا!
از این مغازه و چندر قاز پولش خلاص میشم
۱۰ میلیار یورو چیز کمی نیست!؛
به به...!
[ Ayhan ]
مرتیکه دوزاری فکر کرده میتونه منو ببره😂
آقا آیهان ک باخت نمیده!
زنگ زدم به مهراد ک یکم صحبت کنیم و همو ببینیم تا امشب براش تعریف کنم هفته بعد چه خبره🦦
مکالمه مهراد و آیهان:
آیهان:« سلام داداش چطوری؟ »
مهراد:« بَه یادی از ما کردی بی وفا »
آیهان:« بیشور نشو خره بیا پاتوق باید ببینمت »
مهراد:« باشه دادا خدافظ»
آیهان:« خدافظ»
خب بریم ببینیم اقا مهراد چیکار میکرد به یاد ما نبود😅
_____________
طـراحـ و نِـویـسـنـدهـ : مائده بآنو
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|
این داستان ادامه دارد...:)
| 𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖 |
|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙 𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗 𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖| 𝐏𝐚𝐫𝐭:³ [ Aria ] خب امروز با یه پسر خوشگله قرار بازی داریم برای شرط بندی به به
پارت جدید خدمت نگاهای قشنگتون:)
نظراتتون با ارزشه!
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_f6y6258&btn=|𝑁𝑜𝑣𝑒𝑙.𝐸𝑧𝑑𝑒𝑣𝑎𝑗.𝐸𝑗𝑏𝑎𝑟𝑖|