هدایت شده از کتابخانه ی ذهنم...
.
زیر درخت گردو نشسته بود و کتاب میخواند.
باران نم نم شروع به باریدن کرد.
کتاب را بست،کلاهش را به روی سرش انداخت.
دنبال پناهگاهی بود؛کلبه ای دید و به سمتش رفت.
خزه ها روی در کلبه را پوشانده بودند؛خزه ها را با دست کنار زد و شروع به در زدن کرد،در زد و در زد تا زمانی که...
-Namiya-
-@Namiya_AA15-