eitaa logo
دهکده "فلوریا"🧚🏼‍♀️
60 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
114 ویدیو
2 فایل
به دهکده زیبای "فلوریا"🧚🏼‍♀️خوش اومدین! اینجا سرشار از انرژی مثبت و سرسبزیه🌱 کلی اتفاق های جالب قراره بیفته`` بانو گلیا با کلی کیک و شربت خوشمزه منتظرتونههه✨ برای حرف های با ارزشتون: https://harfeto.timefriend.net/172521598 کپی؟ دوست ندارم☁️ ²⁶'³'¹⁴⁰²
مشاهده در ایتا
دانلود
خداییش من ناشناس های خیلی از چنل هارو مخصوصا همسایه ها اصلا ایگنور نمی کنم..🙂💛 ولی چرا ناشناس من همیشه..🙃🌱
هدایت شده از کافه ای پنهان در جنگل
وارد کلبه شدم ، کلبه ای که وقتی واردش میشدی عطر گل و گیاه وارد ریه هام میشد انگار من فقط اینجا کنار این گل و گیاه ها خود واقعیم بودم به سراغ وسایلم رفتم و از توی کوله ام بیرون آوردمشون و برای سرگرم کردن خودم به درست کردن معجون های مختلف پرداختم از پنجره به بیرون نگاه کردم نزدیم غروب خورشید بود پس سریع وسایلم رو جمع کردم و از کلبه خارج شدم چون میدونستم موقع غروب خورشید اِلف ها بیرون میان و اینکه منو اینجا توی این کلبه ببین خطرناکه پس سریع مسافت بین جنگل ‌و دهکده رو طی کردم وقتی به دهکده رسیدم نفسی از سر آسودگی کشیدم:)! تقدیم به؟ @feloria7 🤎🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جوری که فکر میکنم دهکده رو دوست ندارین : 🚮
دهکده "فلوریا"🧚🏼‍♀️
جوری که ناشناس ها رو ایگنور می کنین : 🚮
طوری که من شاید دهکده رو برای مدتی ترک کنم : 🚮 (چون فکر میکنم دوست ندارین..🙃)
هدایت شده از - وایولت و کتابخانه ی جادویی -
این رازی که میگم یکی از رازهایی که فقط مادر وایولت میدونست و وایولت اشتباهی اون راز رو افشا کرد اول از همه باید بگم که کتابخونه ی وایولت قدمت هزار ساله داره یک روز مادر وایولت که اسمش هلار بوده و 18 سالش بوده خیلی اتفاقی یک نامه ای دریافت میکنه اما نمیدونسته که نباید اون نامه رو باز کنه و بخونه چون این نامه برای همه ی وارث های کتابخونه میومده اما اون ها اون نامه رو باز نمیکردن و می سوزوندن هلار که دل خوشی از مردم نداشته و همه اونو آزار میدادن به هیچکس این موضوع و نمیگه و از روی کنجکاوی اون نامه رو باز میکنه... وقتی نامه رو باز میکنه یک کاغذ سفید تمیز توی پاکت نامه بوده هلار فکر میکنه که مثل همیشه دارن آزارش میدن پس فکر میکنه که ایندفعه بجای اینکه توی کاغذ نامه بهش بگن کثیف و بچه ی یتیم، تو نباید اینجا باشی و باید مثل مادرت میمردی و.... هلار هم مثل همیشه نامه رو سوزوند فارغ از اینکه بدونه چه چیزی و آزاد کرده اون موجود خیلی وحشتناک بود البته از نظر کسایی که اون موجود و دیده بودن و جون سالم به در برده بودن همه چیز مثل قبل بود اما هلار کابوس هایی میدید که خیلی وحشتناک بودن بعد از باز کردن نامه کابوس هاش شروع شده بودن... تااینکه یکروز دانش آموزهایی که هلار رو آزار میدادن یه شایعه پخش کردن که یکی یه موجود توی زیرزمین کتابخونه دیده و گفته خیلی وحشتناک بود و مشخصات ظاهری اون موجود و میگفتن و دقیقا با مشخصات ظاهری موجودی که هلار توی کابوس هاش میدید تطابق داشت هلار که کنجکاو شده بود نصف شب که هوا بارونی بود به زیرزمین رفت تا راز کابوس هاش و کشف کنه... بقیش رو وقتی بیشتر شدیم میزارم و باید روش فکر کنم ببخشید اگه بد شده من خیلی توی نوشتن اینجور متنا افتضاحم