زمان کنکور تغییر میکند
🔹سخنگوی کمیسیون آموزش مجلس: زمان برگزاری آزمون سراسری ۲ یا ۳ هفته به تعویق میافتد.
🔹جلسۀ تصمیمگیری دربارۀ برگزاری یا جابهجایی زمان کنکور امروز برگزار میشود.
⇨@FZ1389
عبور از تنگۀ هرمز فقط با اجازۀ ایران
🔹خاندوزی، وزیر اسبق اقتصاد: از فردا بهمدت ۱۰۰ روز، هیچ نفتکش و محموله LNG نباید بتواند از تنگۀ عبور کند مگر با تایید ایران.
🔹این سیاست اگر «بهموقع» اجرا شود تعیینکننده است. هر تاخیر در اجرای آن، یعنی تحمل بیشتر جنگ در داخل خاک. نبرد ترامپ را باید با ترکیب اقتصاد-امنیت خاتمه داد.
⇨@FZ1389
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یا اباعبدلله سنه قربان؛❤️🩹
#حسین_ستوده
⇨@FZ1389
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
-
دو سال پیش ؛
برای تمسخر ِزنان کشته شده در غزه
میـکاپ آموزش میداد .
الان خودش ، زیر پای موشکـای ایـران
زجـه میزنـه!
ـــــ ـ
+ نـاله کـن حرومزاده🦦 .
-
⇨@FZ1389
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اما جونِ تو،
من حالم بَده..🥺💔
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمتهشتم فصل سوم آن شب وقتی مهمانها رفتند، پدرم به مادرم گفته بود: به خدا هنوز هم را
#دخترشینا
#قسمتنهم
فصل سوم
عصر آن روز، یک نفر کاغذ امضا شده را به همراه یک قواره پارچهی پیراهنی زنانه برای ما فرستاد. دیگر امیدم نا امید شد. به همین سادگی پدرم به اولین خواستگارم جواب مثبت داد و ته تغاریاش را به خانهی بخت فرستاد. چند روز بعد، مراسم شیرینیخوران و نامزدی در خانهی ما برگزار شد. مردها توی یک اتاق نشسته بودند و زنها توی اتاقی دیگر. من توی انباری گوشهی حیاط قایم شده بودم و زارزار گریه میکردم. خدیجه، همهجا را دنبالم گشته بود تا عاقبت پیدایم کرد. وقتی مرا با آن حال زار دید، شروع کرد به نصیحت کردن و گفت: دختر! این کارها چه معنی دارد؟! مگر بچه شدهای؟! تو دیگر چهارده سالت است. همهی دخترهای هم سن و سال تو آرزو دارند پسری مثل صمد به خواستگاریشان بیاید و ازدواج کنند. مگر صمد چه عیبی دارد؟! خانوادهی خوب ندارد که دارد. پدر و مادر خوب ندارد که دارد. امسال ازدواج نکنی، سال دیگر باید شوهر کنی. هر دختری دیر یا زود باید برود خانهی بخت. چه کسی بهتر از صمد. تو فکر میکنی توی این روستای به این کوچکی شوهری بهتر از صمد گیرت میآید؟! نکند منتظری شاهزادهای از آن طرف دنیا بیاید و دستت را بگیرد و ببردت توی قصر رویاها. دختر دیوانه نشو. لگد به بختت نزن. صمد پسر خوبی است تو را هم دیده و خواسته. از خر شیطان بیا پایین. کاری نکن پشیمان بشوند، بلند شوند و بروند. آن وقت میگویند حتماً دختره عیبی داشته و تا عمر داری باید بمانی کنج خانه. با حرفهای همسر برادرم کمی آرام شدم. خدیجه دستم را گرفت و با هم رفتیم توی حیاط. از چاه برایم آب کشید. آب را توی تشتی ریخت و انگار که من بچهای باشم، دست و صورتم را شست و مرا با خودش به اتاق برد. از خجالت داشتم میمردم. دست و پایم یخ کرده بود و قلبم به تاپتاپ افتاده بود. خواهرم تا مرا دید، بلند شد و شال قرمزی روی سرم انداخت. همه دست زدند و به ترکی برایم شعر و ترانه خواندند. اما من هیچ احساسی نداشتم. انگار نه انگار که داشتم عروس میشدم. توی دلم خدا خدا میکردم، هر چه زودتر مهمانها بروند و پدرم را ببینم. مطمئن بودم همینکه پدرم دستی روی سرم بکشد، غصهها و دلواپسیهایم تمام میشود.
#دخترشینا
#قسمتدهم
فصل سوم
چند روز از آن ماجرا گذشت. صبح یک روز بهاری بود. توی حیاط ایستاده بودم. حیاطمان خیلی بزرگ بود. دور تا دورش اتاق بود. دو تا در داشت؛ یک درش به کوچه باز میشد و آن یکی درش به باغی که ما به آن میگفتیم باغچه. باغچه پر از درخت آلبالو بود. به سرم زد بروم آنجا. باغچه سرسبز و قشنگ شده بود. درختها جوانه زده بودند و برگهای کوچکشان زیر آفتاب دلچسب بهاری میدرخشید. بعد از پشت سرگذاشتن زمستانی سرد، حالا دیدن این طبیعت سرسبز و هوای مطبوع و دلنشین، لذتبخش بود. یکدفعه صدایی شنیدم. انگار کسی از پشت درختها صدایم میکرد. اول ترسیدم و جا خوردم، کمی که گوش تیز کردم، صدا واضحتر شد و بعد هم یک نفر از دیوار کوتاهی که پشت درختها بود پرید توی باغچه. تا خواستم حرکتی بکنم، سایهای از روی دیوار دوید و آمد روبهرویم ایستاد. باورم نمیشد. صمد بود. با شادی سلام داد. دستپاچه شدم. چادرم را روی سرم جابهجا کردم. سرم را پایین انداختم و بدون این که حرفی بزنم یا حتی جواب سلامش را بدهم، دو پا داشتم، دو تا هم قرض کردم و دویدم توی حیاط و پلهها را دو تا یکی کردم و رفتم توی اتاق و در را از تو قفل کردم. صمد کمی منتظر ایستاده بود. وقتی دیده بود خبری از من نیست، با اوقات تلخی یک راست رفته بود سراغ همسر برادرم و از من شکایت کرده بود و گفته بود: انگار قدم اصلاً مرا دوست ندارد. من با هزار مکافات از پایگاه مرخصی گرفتهام، فقط به این خاطر که بیایم قدم را ببینم و دو سه کلمه با او حرف بزنم. چند ساعت پشت باغچهی خانهشان کشیک دادم تا او را تنهایی پیدا کردم. بیانصاف او حتی جواب سلامم را هم نداد. تا مرا دید، فرار کرد و رفت. نزدیک ظهر دیدم خدیجه آمد خانهی ما و گفت: قدم! عصر بیا کمکم. مهمان دارم، دستتنهام. عصر رفتم خانهشان. داشت شام میپخت. رفتم کمکش. غافل از اینکه خدیجه برایم نقشه کشیده بود. همینکه اذان مغرب را دادند و هوا تاریک شد، دیدم در باز شد و صمد آمد. از دست خدیجه کفری شدم. گفتم: اگر مامان و حاجآقا بفهمند، هر دویمان را میکشند. خدیجه خندید و گفت: اگر تو دهانت سفت باشد، هیچکس نمیفهمد. داداشت هم امشب خانه نیست. رفته سر زمین، آبیاری. بعد از این که کمی خیالم راحت شد، زیرچشمی نگاهش کردم. چرا این شکلی بود؟! کچل بود. خدیجه تعارفش کرد و آمد توی اتاقی که من بودم. سلام داد. باز هم نتوانستم جوابش را بدهم. بدون هیچ حرفی بلند شدم و رفتم آن یکی اتاق. خدیجه صدایم کرد. جواب ندادم. کمی بعد با صمد آمدند توی اتاقی که من بودم.
🔴سپاه پاسداران: موشکهای فتاح پیام اقتدار ایران را به هم پیمانِ جنگ افروزِ تلآویو ارسال کردند
اطلاعیه شماره ۱۰ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی:
بسم الله الرحمن رحیم
فَإِذَا لَقِيتُمُ الَّذِينَ كَفَرُوا فَضَرْبَ الرِّقَابِ
🔸موج یازدهم عملیات غرورآفرین وعده صادق ۳ با استفاده از موشک های نسل اول فتاح؛ آغازی بر پایان پدافند افسانهایِ ارتش صهیونی و سردرگمی و خودزنی اشرار صهیونی را به شما، فرماندهان و رزمندگان مخلص نیروی هوافضای سپاه پاسداران تبریک میگوییم.
🔸موشک های قدرتمند و مانورپذیر فتاح، امشب با عبور از سپر دفاع موشکی، پناهگاه بزدلان صهیونیست را بارها لرزاندند و پیام اقتدار ایران را به هم پیمانِ جنگ افروزِ تلاویو که در خیالات و توهمات پوچ است، ارسال کردند.
🔸حملۀ موشکی امشب نشان داد ما بر آسمان سرزمین های اشغالی تسلط کامل یافته ایم و ساکنان آن در برابر حملات موشکی ایران کاملا بی دفاع شده اند.
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
گزارش نبرد ایران و اسرائیل هزاران کلیپ این مدلی تو فضای مجازی کشورهای مختلف داره ساخته میشه😍💪 ⇨@FZ1
ببین سپاه دیشب چی کرده؛
همه رو دیوونه کرده🤪💀