eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.7هزار عکس
13هزار ویدیو
36 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
‌تا به قیامت پایِ توام دینِ منی ؛ دنیایِ منی ؛ آقای منی : ) ⇨@FZ1389
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر حیرت‌زده به این صحنه
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر تقسیم‌بندی کلی شبانه‌روزم، ۴ تا ۶ ساعت بود. ۶ ساعت برای خواب، ۶ ساعت برای مدرسه، ۶ ساعت برای درس‌خواندن و ۶ ساعت هم برای انجام امور شخصی. برای این که توی ذهنم تثبیت شود، در سررسیدم نوشتم که باید به دروس عمومی و اختصاصی، به نسبت اهمیتشان، بپردازم و البته دو درس عربی و زبان اهمیت زیادی دارند. باید تلاش کنم توی این یکسال پاک‌کن به دست بگیرم و عادات غلطم را یک‌به‌یک پاک کنم؛ این کار روی ساعات مطالعه‌ام تأثیر می‌گذارد. و باز می‌نویسم که خوب یادم بماند، در مطالعه، «لذت و عادت» مهم‌اند؛ ضمن این که باید به یادگیری مفهومی هم توجه کنم... چند ماهِ تمام، با همین برنامه پیش رفتم. آدم اگر ناظم خودش باشد و وقت‌هایش را مدیریت کند، آن وقت برای کارگری هم فرصت پیدا می‌کند. از وقتی بچه‌ها گفتند که تصمیم بر این شده که خانه‌ی محقر نمادین حضرت فاطمه‌ی زهرا سلام‌الله‌علیها را جلوی در مسجد الزهرا‌ سلام الله علیها بسازند، دل توی دلم نبود. شب‌ها را دوتایکی می‌کردم تا شب موعود فرابرسد. آن شب که سررسید، من هم با افتخار رفتم لابلای کارگرها و دست‌به‌کار شدم. کارم گل مالی بود. آجرها را که می‌چیدند دست‌هایم را فرو می‌بردم توی گل‌های هم جنس خودم و روی آجرها را می‌پوشاندم. انگار با وجودم، دور در و بام خانه‌ی محقر حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها حصار می‌کشیدم. بعضی‌ها که دستشان توی کار نبود، گاهی از این گل‌ها برمی‌داشتند و پرت می‌کردند سمت همدیگر! من هم بی‌نصیب نماندم! شوخی‌شوخی به‌صورت و لباسم گل پرت می‌کردند؛ لباس‌هایم البته از این گلی‌تر نمی‌شد! این جا که مدت‌هاست زمینش بی‌نصیب مانده و از آسمان برف نباریده؛ لابد دل بچه‌ها برای برف‌بازی تنگ شده! آن قدر نامتعارف گلی‌ام کردند که آن شب توی تاریکی، سرم را انداختم پایین و یک‌راست رفتم خانه که با کسی توی آن حال و اوضاع چشم توی چشم نشوم! نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:بیست‌وهفتم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر کنکور داشت نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و هر کدام از ما به این فکر می‌کردیم که حالا توی کدام رشته و کدام دانشگاه پذیرفته می‌شویم و مهر قرار است توی کلاس‌های کدام دانشگاه و سر کلاس کدام استاد درس بگیریم که عمو احمدم، پیشنهاد جدیدی برایم رو کرد. عمویم می‌گفت همزمان با کنکور، می‌توانی در آزمون سراسری سپاه هم شرکت کنی. اگر در رشته‌ی موردعلاقه‌ات قبول شدی که هیچ، و الا این انتخاب را هم داری که وارد دانشگاه امام حسین علیه‌السلام شوی. حرف‌های عمو فکری‌ام کرد. با بابا و چند نفر از دوستانم مشورت کردم و سر آخر، تصمیمم این شد که در آزمون سپاه هم شرکت کنم. تا قبل از خرداد ۹۰ باید تمام مراحل گزینش در سپاه را می‌گذراندم. یکی از این مراحل آزمایش سلامت بود. رفته بودم درمانگاه خاتم الانبیاء علیه‌السلام. وسط آزمایش‌ها یکی از دکترها گفت با این بدن ضعیف می‌خواهی توی سپاه چه کنی؟ کم نیاوردم، بادی به غبغب انداختم و گفتم آقای دکتر! فلفل نبین چه ریزه! سی چهل روز چشم‌انتظاری‌مان بالاخره تمام شد. هم نتایج کنکور آمد و هم نتیجه آزمون‌های دانشگاه امام حسین علیه‌السلام. توی گرایش نرم‌افزارِ مهندسی کامپیوتر دانشگاه سمنان قبول شده بودم و هم زمان در دانشگاه امام حسین علیه‌السلام هم به رویم باز شده بود. فکرم دائم مشغول این بود که توی کدام دانشگاه می‌توانم موفق‌تر و مفیدتر باشم. با چندین نفر مشورت کردم؛ از مشاورهای آموزش‌وپرورش گرفته تا دوستان و آشنایان. کفه‌ی ترازوی رفتن به دانشگاه سمنان، سنگینی می‌کرد. می‌گفتند این رشته آینده‌ی خوبی دارد و اگر تا دکتری پیش بروی، فلان مزایا را دارد. از طرفی حُسنش این بود که می‌توانستم کنار خانواده‌ام باشم. مانده بودم که چه تصمیمی باید بگیرم و راهی کدام مسیر شوم... صبح تا شب، سکه‌ی نظراتم گاه‌به‌گاه پشت‌ورو می‌شدند؛ صبح به این نتیجه می‌رسیدم که بختم را با دانشگاه سمنان بسته‌اند و شب فکر و دلم می‌رفت سمت دانشگاه امام حسین علیه‌السلام. نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:بیست‌وهشتم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر بابا و مامان، چشمشان دنبال دانشگاه امام حسین علیه‌السلام بود. بابا که خودش سال‌ها لباس پاسداری پوشیده، قوت قلبم می‌دهد که فکر نکنی نمی‌توانی توی این دانشگاه ادامه تحصیل بدهی؛ می‌توانی! هم جای ادامه تحصیل هست و هم جای رشد. روزها آرام و سریع ورق خورده بودند و تنها یک روز مانده بود به پایان فرصت تصمیم‌گیری. بالاخره با خودم کنار آمدم. عصر بود که با خودم خلوت کردم و دست توسل زدم به دامانِ کریم‌ها. ازشان خواستم که خیر و مصلحتم را به دلم بیندازند. حرف‌هایی که تا آن روز شنیده بودم را سبک سنگین کردم و در نهایت خودم را دمِ درِ دانشگاه امام حسین علیه‌السلام دیدم. من می‌خواستم بهترین تصمیمِ ممکن را بگیرم و حالا گمانم این بود که علم و ایمانی که دنبالش می‌گردم را می‌توانم توی دانشگاه امام حسین علیه‌السلام پیدا کنم. نگران بودم که این، در حد گمانم باقی بماند و البته امیدوار بودم به آینده. عمو احمدم، چند سالی بود که رفته بود تهران. روز اولی که می‌خواستم بروم دانشگاه، راه و چاه را نشانم داد که کجا سوار شوم و کجا پیاده شوم و از کدام مسیر بروم. به دانشگاه که رسیدم، روی تابلو، اسمِ امام حسین علیه‌السلام دلم را لرزاند. من این جا چه می‌کنم؟ من کجا و نام امام حسین علیه‌السلام کجا... پر از بیم‌ها و امیدها بودم اما دلم گرم بود که برادرم محمدمهدی که یک سال زودتر از من وارد دانشگاه شده بود، آن جاست و تنها نیستم. افتاده به بودم توی گروه شهید کاوه، گروهان دوم. زنگ شروع دوره آموزشی، در پنجمین روز از مهرماه زده شد و من شاگرد این کلاس و دانشگاه شدم. همان روز اول، دانشجوها را توی صف‌های طویلی مرتب کردند. فرمانده گروهان، با نگاه خریدارانه ای بچه‌ها را ورانداز می‌کرد و دائم، نیم‌نگاهی هم به من داشت. نیم‌نگاهی که تویش می‌شد تعجب را هم دید! شاید به‌خاطر این بود که چهره‌ام کم سن‌وسال نشان می‌داد و لاغر بودم. از آن جا می‌گویم که او تنها کسی نبود که این‌طوری وراندازم می‌کرد! فرماندهان دیگر هم توی اولین مواجهه، نگاهشان بین بچه‌ها قفل می‌شد روی من! سعی می‌کردم ذهنشان را از توی چشم‌هایشان بخوانم. لابد با خودشان می‌گفتند این یک الف بچه که ریشش هم هنوز در نیامده، اصلا چطوری گزینش شده؟ یا مثلا لابد می‌گفتند این بچه که یک مشت پوست‌واستخوان است، حتما توی آموزش‌های عملیِ نفس‌گیر آسیب می‌بیند! نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:بیست‌ونهم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر می‌شد توی چهره‌ی بعضی‌هایشان دید که با خودشان می‌گویند راپل، آموزش‌های رزمی، میدان موانع، سینه‌خیز رفتن‌ها و دویدن‌ها... بالاخره یک چیزی این بچه را خسته می‌کند تا نتواند دوره را تمام کند. آن وقت با رو بندیلش را آرام و بی‌صدا جمع می‌کند و از سپاه می‌رود. کلاس تاکتیک، جزو اولین کلاس‌هایمان بود. استاد که درجه‌دارِ میان‌سال اما سرپایی بود، وارد کلاس شد و لیست را گذاشت جلوی چشمش و شروع کرد به خواندن اسم‌ها و حضور و غیاب کردن. به اسم من که رسید، سرش را بلند کرد، نگاه معنادارش توی صورتم چرخید و بعد از چند ثانیه بدون آن که کلمه‌ی اضافه‌ای بگوید سرش را پایین انداخت و لیست را تا انتها ادامه داد. درس تئوری که تمام شد، ما را بردند توی محوطه بزرگ و وسیع دانشگاه، تا به‌صورت عملی کار کنیم. قرار بود روی زمین سنگلاخی و خاکی، سینه‌خیز برویم. من توی دلم دست خودم را محکم فشار داده بودم و لابلای آن فشار، اراده کرده بودم که تا آخرش کم نیاورم. قبل از شروع کار همان نگاهِ معنادار فرمانده دوباره توی صورتم چرخید و وراندازم کرد. انگاری آمده بود بالای سر من تا ببیند کجای کار کم می‌آورم و پاپس می‌کشم اما خب، او از آن حرف‌های تودلی و قول و قرارِ کم‌نیاوردن خبری نداشت آخرش هم نقصی پیدا نکرد. دفتر کلاس‌ها که یکی‌یکی بسته شد، در اولین فرصت، رفتم به دیدن برادرم، مهدی. دیدن او بیش تر سر حالم می‌آورد و توی روحیه‌ام تأثیر مثبتی داشت. اصلا یکی از چیزهایی که دل‌گرمم کرده بود برای آمدن به دانشگاه، حرف‌های روشنِ او بود. اما خب، با همه‌ی آن قول و قرارها و حرف‌های دلگرم‌کننده اطرافیان، هنوز هم نگرانی و اضطراب داشتم که نتوانم آن طور که باید دوره آموزشی را طی کنم و نفسم جایی میانه‌ی راه به شماره بیفتد. اولین‌بار بود که این‌طوری از خانه و خانواده دور می‌شدم و این، توی حال درهم و سنگینم، بی‌تأثیر نبود. نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:سی‌ام
یادشهداباصلوات
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا