📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
بابا و مامان، چشمشان دنبال دانشگاه امام حسین علیهالسلام بود. بابا که خودش سالها لباس پاسداری پوشیده، قوت قلبم میدهد که فکر نکنی نمیتوانی توی این دانشگاه ادامه تحصیل بدهی؛ میتوانی! هم جای ادامه تحصیل هست و هم جای رشد. روزها آرام و سریع ورق خورده بودند و تنها یک روز مانده بود به پایان فرصت تصمیمگیری. بالاخره با خودم کنار آمدم. عصر بود که با خودم خلوت کردم و دست توسل زدم به دامانِ کریمها. ازشان خواستم که خیر و مصلحتم را به دلم بیندازند. حرفهایی که تا آن روز شنیده بودم را سبک سنگین کردم و در نهایت خودم را دمِ درِ دانشگاه امام حسین علیهالسلام دیدم. من میخواستم بهترین تصمیمِ ممکن را بگیرم و حالا گمانم این بود که علم و ایمانی که دنبالش میگردم را میتوانم توی دانشگاه امام حسین علیهالسلام پیدا کنم. نگران بودم که این، در حد گمانم باقی بماند و البته امیدوار بودم به آینده. عمو احمدم، چند سالی بود که رفته بود تهران. روز اولی که میخواستم بروم دانشگاه، راه و چاه را نشانم داد که کجا سوار شوم و کجا پیاده شوم و از کدام مسیر بروم. به دانشگاه که رسیدم، روی تابلو، اسمِ امام حسین علیهالسلام دلم را لرزاند. من این جا چه میکنم؟ من کجا و نام امام حسین علیهالسلام کجا... پر از بیمها و امیدها بودم اما دلم گرم بود که برادرم محمدمهدی که یک سال زودتر از من وارد دانشگاه شده بود، آن جاست و تنها نیستم. افتاده به بودم توی گروه شهید کاوه، گروهان دوم. زنگ شروع دوره آموزشی، در پنجمین روز از مهرماه زده شد و من شاگرد این کلاس و دانشگاه شدم. همان روز اول، دانشجوها را توی صفهای طویلی مرتب کردند. فرمانده گروهان، با نگاه خریدارانه ای بچهها را ورانداز میکرد و دائم، نیمنگاهی هم به من داشت. نیمنگاهی که تویش میشد تعجب را هم دید! شاید بهخاطر این بود که چهرهام کم سنوسال نشان میداد و لاغر بودم. از آن جا میگویم که او تنها کسی نبود که اینطوری وراندازم میکرد! فرماندهان دیگر هم توی اولین مواجهه، نگاهشان بین بچهها قفل میشد روی من! سعی میکردم ذهنشان را از توی چشمهایشان بخوانم. لابد با خودشان میگفتند این یک الف بچه که ریشش هم هنوز در نیامده، اصلا چطوری گزینش شده؟ یا مثلا لابد میگفتند این بچه که یک مشت پوستواستخوان است، حتما توی آموزشهای عملیِ نفسگیر آسیب میبیند!
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:بیستونهم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
میشد توی چهرهی بعضیهایشان دید که با خودشان میگویند راپل، آموزشهای رزمی، میدان موانع، سینهخیز رفتنها و دویدنها... بالاخره یک چیزی این بچه را خسته میکند تا نتواند دوره را تمام کند. آن وقت با رو بندیلش را آرام و بیصدا جمع میکند و از سپاه میرود. کلاس تاکتیک، جزو اولین کلاسهایمان بود. استاد که درجهدارِ میانسال اما سرپایی بود، وارد کلاس شد و لیست را گذاشت جلوی چشمش و شروع کرد به خواندن اسمها و حضور و غیاب کردن. به اسم من که رسید، سرش را بلند کرد، نگاه معنادارش توی صورتم چرخید و بعد از چند ثانیه بدون آن که کلمهی اضافهای بگوید سرش را پایین انداخت و لیست را تا انتها ادامه داد. درس تئوری که تمام شد، ما را بردند توی محوطه بزرگ و وسیع دانشگاه، تا بهصورت عملی کار کنیم. قرار بود روی زمین سنگلاخی و خاکی، سینهخیز برویم. من توی دلم دست خودم را محکم فشار داده بودم و لابلای آن فشار، اراده کرده بودم که تا آخرش کم نیاورم. قبل از شروع کار همان نگاهِ معنادار فرمانده دوباره توی صورتم چرخید و وراندازم کرد. انگاری آمده بود بالای سر من تا ببیند کجای کار کم میآورم و پاپس میکشم اما خب، او از آن حرفهای تودلی و قول و قرارِ کمنیاوردن خبری نداشت آخرش هم نقصی پیدا نکرد. دفتر کلاسها که یکییکی بسته شد، در اولین فرصت، رفتم به دیدن برادرم، مهدی. دیدن او بیش تر سر حالم میآورد و توی روحیهام تأثیر مثبتی داشت. اصلا یکی از چیزهایی که دلگرمم کرده بود برای آمدن به دانشگاه، حرفهای روشنِ او بود. اما خب، با همهی آن قول و قرارها و حرفهای دلگرمکننده اطرافیان، هنوز هم نگرانی و اضطراب داشتم که نتوانم آن طور که باید دوره آموزشی را طی کنم و نفسم جایی میانهی راه به شماره بیفتد.
اولینبار بود که اینطوری از خانه و خانواده دور میشدم و این، توی حال درهم و سنگینم، بیتأثیر نبود.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:سیام
670.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پس بهونه جایز نیست💀..
⇨@FZ1389
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
از آدمای حسود دوری کنید!!
⇨@FZ1389
5.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی صحبت از نظم میشه:👀🔥
⇨@FZ1389
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روزی رسان زندگی ما رقیه است...
⇨@FZ1389