eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.4هزار دنبال‌کننده
11.1هزار عکس
10.8هزار ویدیو
34 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌دوتا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
‌‌ جذاب‌ترین عکس پدر، پسری ...💔 ‌@FZ1389
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اینو از دست ندید 😂😂 🎥😏هرکسی گفت ایران نباید بزنه، باهاش همین کار رو بکنید تا خوب بفهمه! 😉کل‌کل کردن با بعضی‌ها فایده نداره؛ باید عملی انجام بشه! تو این شرایط پر استرس دیدن این کلیپ باعث انبساط خاطر شما میشه. ضمن اینکه یک پاسخ ساده و روشن برای برخی افراد هست .👌 ⇨@FZ1389
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اون فقط یه کلیپ برا چی گریه میکنی اون کلیپ:/// 💔 @FZ1389
بازگشت همه به سوی شهرستان است. 😂 ⇨@FZ1389
❌دوستان اداب چله زیارت عاشورای ایت الله حق شناس در عکس بالا گفته شده ⇨@FZ1389
34.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وداع و تشییع با شکوه شهدای اسدآباد که توسط عمله های خائن رژیم صهیونسیتی به شهادت رسیدند. ⇨@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
#دخترشینا #قسمت‌دهم فصل سوم چند روز از آن ماجرا گذشت. صبح یک روز بهاری بود. توی حیاط ایستاده بودم
فصل سوم خدیجه با اشاره چشم و ابرو بهم فهماند کار درستی نمی‌کنم. بعد هم از اتاق بیرون رفت. من ماندم و صمد. کمی این پا و آن پا کردم و بلند شدم تا از زیر نگاه‌های سنگینش فرار کنم، ایستاد وسط چهارچوبِ در، دست‌هایش را باز کرد و جلوی راهم را گرفت. با لبخندی گفت: کجا؟! چرا از من فرار می‌کنی؟! بنشین باهات کار دارم. سرم را پایین انداختم و نشستم. او هم نشست؛ البته با فاصله‌ی خیلی زیاد از من. بعد هم یک‌ریز شروع کرد به حرف زدن. گفت دوست دارم خانمم این‌طور باشد. آن‌طور نباشد. گفت: فعلاً سربازم و خدمتم که تمام شود، می‌خواهم بروم تهران دنبال یک کار درست و حسابی. نگرانی را که توی صورتم دید، گفت: شاید هم بمانم همین‌جا توی قایش. از شغلش گفت که سیمان‌کار است و توی تهران بهتر می‌تواند کار کند. همان‌طور سرم را پایین انداخته بودم. چیزی نمی‌گفتم. صمد هم یک‌ریز حرف می‌زد. آخرش عصبانی شد و گفت: تو هم چیزی بگو. حرفی بزن تا دلم خوش شود. چیزی برای گفتن نداشتم. چادرم را سفت از زیر گلو گرفته بودم و زل زده بودم به اتاق روبه‌رو. وقتی دید تلاشش برای به حرف در آوردنم بی‌فایده است، خودش شروع کرد به سؤال کردن. پرسید: دوست داری کجا زندگی کنی؟! جواب ندادم. دست‌ بردار نبود. پرسید: دوست داری پیش مادرم زندگی کنی؟! بالاخره به حرف آمدم؛ اما فقط یک کلمه: نه! بعد هم سکوت. وقتی دید به این راحتی نمی‌تواند من را به حرف در آورد، او هم دیگر حرفی نزد. از فرصت استفاده کردم و به بهانه‌ی کمک به خدیجه رفتم و سفره را انداختم. غذا را هم من کشیدم. خدیجه اصرار می‌کرد: تو برو پیش صمد بنشین با هم حرف بزنید تا من کارها را انجام بدهم، اما من زیر بار نرفتم، ایستادم و کارهای آشپزخانه را انجام دادم. صمد تنها مانده بود. سر سفره هم پیش خدیجه نشستم. بعد از شام، ظرف‌ها را جمع کردم و به بهانه‌ی چای آوردن و تمیز کردن آشپزخانه، از دستش فرار کردم.
فصل سوم صمد به خدیجه گفته بود: فکر کنم قدم از من خوشش نمی‌آید. اگر اوضاع این‌طوری پیش برود، ما نمی‌توانیم با هم زندگی کنیم. خدیجه دلداری‌اش داده بود و گفته بود: ناراحت نباش. این مسائل طبیعی است. کمی که بگذرد، به تو علاقه‌مند می‌شود. باید صبر داشته باشی و تحمل کنی. صمد بعد از این‌که چایش را خورد، رفت. به خدیجه گفتم: از او خوشم نمی‌آید. کچل است. خدیجه خندید و گفت: فقط مشکلت همین است. دیوانه؟! مثل این‌که سرباز است. چند ماه دیگر که سربازی‌اش تمام شود، کاکلش در می‌آید. بعد پرسید: مشکل دوم؟! گفتم: خیلی حرف می‌زند. خدیجه باز خندید و گفت: این هم چاره دارد. صبر کن تو که از لاکت در آیی و رودربایستی را کنار بگذاری، بیچاره‌اش می‌کنی؛ دیگر اجازه‌ی حرف زدن ندارد. از حرف خدیجه خنده‌ام گرفت و این خنده سر حرف و شوخی را باز کرد و تا دیر‌ وقت بیدار ماندیم و گفتیم و خندیدیم. چند روز بعد، مادر صمد خبر داد می‌خواهد به خانه‌ی ما بیاید. عصر بود که آمد؛ خودش تنها، با یک بقچه لباس. مادرم تشکر کرد. بقچه را گرفت و گذاشت وسط اتاق و به من اشاره کرد بروم و بقچه را باز کنم. با اکراه رفتم نشستم وسط اتاق و گره‌ی بقچه را باز کردم. چندتایی بلوز و دامن و پارچه‌ی لباسی بود، که از هیچ کدامشان خوشم نیامد. بدون این‌ که تشکر کنم، همان‌طور که بقچه را باز کرده بودم، لباس‌ها را تا کردم و توی بقچه گذاشتم و آن را گره زدم. مادر صمد فهمید؛ اما به روی خودش نیاورد. مادرم هی لب گزید و ابرو بالا انداخت و اشاره کرد تشکر کنم، بخندم و بگویم قشنگ است و خوشم اومده، اما من چیزی نگفتم. بُق کردم و گوشه‌ی اتاق نشستم.