eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.5هزار دنبال‌کننده
11.7هزار عکس
11.5هزار ویدیو
34 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_پنجاه_و_چهارم دیگه نمیتونه عکسامو پخش کنه؟ با تاسف نگام کرد... _نه نمیتونه...
بـہ وقت عـاشقے اون موقع رو دوست ندارم به یاد بیارم... زنگ آیفون خورد... اومدم بلند شم که امیر از کنارم بلند شد... _من میرم... باش منم ادامه بازی... _بله؟ درو باز کرد... کی بود؟ _مامان...رفته بودن خرید؟ آره... در خونه رو باز گذاشت... و اومد سمتم... _گوشیت بده من... چرا؟ _بده! دادم بهش... رفت بالا... چیکار داشت؟ نره تو گوشیم همه چیزو چک کنه؟...ای بابا... مهم نیست منکه همی چیزو بهش گفتم... مامان و بابا اومدن تو... _سلام! _سلام! سلام!چقدر دیر اومدین؟ _خرید داشتیم دیگه!...بیا ببین چی برات خریدم... یه ساحلیه سفید با گلای زرد درآورد... _بپوش ببین اندازته؟ رفتم سراغش... خوشگل بود... ساحلیو گرفتم رفتم بالا... در اتاقم بستم... لباس پوشیدم...رفتم جلو آینه... بهم میومد اندازم هم بود... سریع درو باز کردم و رفتم تو اتاق محمد... محمد یکم هول خورد... چون در اتاقش کوبیدم😂 _چیه؟ ببین لباسم قشنگه؟مامان خریده... _گفتم چی شده!آره خوبه...فعلا برو کار دارم... تو که ندیدی!سرت بیار بالا اول! سرش آورد بالا یه لبخند کوچیک زد و سرش تکون داد... _آره قشنگه،حالا برو دیگه... اومدم پایین... مامان تو آشپزخونه منو دید... لبخندی زد... _خب،قشنگه بهت میاد... آره...بابا کو؟ _رفته حموم!منم میرم بخوابم...صدام نکنیا! شام چی؟ _گوشیم زنگ میزارم بیدار میشم...
بـہ وقت عـاشقے باش نشستم روی مبل...لپتاپ گرفتم...هنوز تو بازی بود... بازیو بستم... رفتم گشت و گزار... دیدم یه چند تا فایل هست...اسم یکیش بچه های گُردان بود... بازش کردم... عکس های دسته جمعی محمدو دوستاش بود... عه!این پسره هم هست...اسمش چی بود؟...علی... فایل بستم رفتم سراغ بقیه پوشه ها ... یکی خانواده بود... پر عکس...همه مون توش بودیم... اومدم بیرون... دیدم یه فایل دیگه گوشه ی صفحه است،اسم هم نداشت... ... عه عکسای من! تمام عکسای من از بچگی تا الان داخلش بود... وای!حتی نوزادیم هم هست... اون عکسو آوردم جلو...دیدم محمد پیشمه،که داره با خنده نگام می کنه...منم توی خواب زمستونی😂 صدای پای محمد از پله ها اومد... سریع اگزیت زدم اومدم بیرون... لپتاپ هم خاموش کردم... محمد اومد سمتم و گوشیو داد دستم... یه کاغذ شماره هم روش بود... این چیه؟ _شماره جدیدت!حفظ کن یادت نره! شماره جدید چرا؟ گوشیو روشن کردم دیدم تصویر زمینه تغییر کرده... _گوشیتو،فلش کردم،اون سیمکارتت هم هم انداختم دور،از این جدیده استفاده کن!...فقط یادت باشه به همه ندی،مخصوصا اون رفیقات! چرااا!من اونهمه شماره داشتم... _اونهمه آدم ده بار بهت زنگ میزدن!حالا شمارت ندارن بهتر! عههه... _به دوستات ندیا! به ریحانه هم ندم؟ _به اون بده!به بقیه نده! چرا؟ حرکت کرد سمت آشپزخونه... _اصلا به هرکی میخوای بدی بده! خندیدم... باوشه...مرسی! گوشیو باز کردم...تا تنظیمش کنم... همه کارش کردم،فقط موند برنامه ها... وصل شدم به مودم... و شروع کردم به ریختن برنامه هام... اینیستا،واتساپ،شادو مجبور بودم نصب کنم...تلگرام،با یه وی پی ان نصب کردم... واردشون شدم... آخ،که چقدر حال میداد با اکانت جدید بری مزاحمت...
بـہ وقت عـاشقے اممم کیو اذیت کنممم؟؟؟ شماره دوستام که ندارم...آهان! آیسان و آوا... رفتم گوشی مامانم برداشتم روی اُپن،بود... شماره هردوشونو سیو کردم،دختر عموی گِرام🐒... اموجیه میمون هم گذاشتم کنارش همراه با اسمشون... رفتم داخل اینیستا... اول رفتم توی صفحه چتِ آوا... چی بگممم؟؟؟...سلام؟...نههه،وای اول باید برم پروفایل و اسمم تغییر بدم... رفتم پینترست،اولالا...عجب چیزایی داشت...ولی باید دنبال عکسی می گشتم که ضایع نباشه...انگار که خودم گرفتم... یکیش چشمم گرفت...پسره جلوی آینه یه عکس خوشگل گرفته بود... همین عالیه...رفتم و لود کردم... ... پروفایل فقط همون یدونه عکس گذاشتم... اسم هم...چی بزارم؟...اممم...یافتم... رفتم داخل برنامه فونت ساز...به انگلیسی نوشتم متین...یه فونت کج خوشگل انتخاب کردم... ... بیوگرافی...هم نوشتم تو جنبه ی عاشقی،نداشتی... وای عالی! اومدم برم پی وی آوا که مامان صدام کرد... _فاطمه!بیا شام! باااشه! _امیر محمدم صدا کن بیاد! خاب گوشیو بستم و گذاشتم روی میز تلوزیون... رفتم سمت آشپز خونه...مامانو بابا نشسته بودن سر میز ساندویچ هم دستشون... عه!محمد مگه تو آشپزخونه نبود؟ _نه تو اتاقشه... باش... رفتم بالا در اتاقش بسته بود... باز کردم و رفتم تو...روی تخت خواب بود... چیکار کنم؟ شیطونه اومد سراغم... توی اتاق خودم دنبال قیچی گشتم... توی کشوی کنسولم پیدا کردم... مامان باز صدا کرد... سریع دویدم پایین آروم گفتم:... هیسسس!مامان محمد خوابه...الان بیدارش می کنم... یه خنده‌ی شیطانی هم کردم...و رفتم بالا... _فاطمه خرابکاری نکنیا!!! نه خیالت راحت... با قیچی رفتم سراغش...
بـہ وقت عـاشقے ريشو سیبیلش یکم بلند شده بود... یه چند جاییش قیچی کردم...وایییی عالی بود... از هر طرف صورت یه جاش قیچی کردم...بی صدا از خنده ریسه می رفتم... حالا باید برم سراغ موهاش امیر کلا ته ریش میزاشت... موهاش هم معمولی کوتاه می کرد،همیشه هم کج سمت راست شونه می کرد...این چند وقت کوتاه نکرده بود... منم قشنگ گل کاشتم جلوی موهاش... سریع رفتم یه لیوان آب هم برداشتم... آروم دویدم برم بالا... _فاطمه چیکار داری می کنی؟ الان میایم صبر کن! _معلوم نیست این بچه باز میخواد چیکار کنه! آب سرده،سرد بود... رفتم بالای سرش... لیوان نزدیک گردنش کردم یکم آب ریختم و گفتم:... محمد!محمد!پاشو موهات ریخته!کچل شدی! محمد عین جت پرید! با بُهت منو نگاه می کرد... _چیه؟ روی تختُ نشون دادم... ببین موهات ریخته!... با تعجب دورو برش نگاه می کرد... سریع رفت جلوی آینه ی کنسولش... واییی الان می‌فهمه من گل کاشتم تو موهاش... سریع دویدم پایین...که صدای محمد اومد! _فاطمه!فاطمههه! دوید اومد پایین منم دویدم سمت آشپز خونه... _این چه کاریه؟ مامان هول شده بود...چیه مگه؟ یه نگاه به صورت محمد کرد... _وای خاک به سرم! چیکار کردم مگه؟ _چیکار کردی؟یه نگاه به ریخت من بکن!بعد خودت بزن به کوچه ی علی چپ! چیه خب؟ریشو سیبیلت بلند شده بود اومدم کمک کنم کوتاهش کنی! دوید... منم دِ،بدو!سمت حیاط! _محمد!چیکار داری! _ولشون کن یکم بدوئَن خسته میشن!خودشون میرن پی کارشون شب بود...چیزی دیده نمی شد...لامپ هم روشن نکرده بودم... من بدو،اون بدو... به پشتم نگاه کردم،دیدم بهم نزدیک شد...یه جیغ کشیدم... برگشتم پام گیر کرد به لبه‌ی باغچه با زانو خوردم زمین...
چهار پارت رمان به وقت عاشقی تقدیم نگاهتون😍🤍
طرف با اینکه دلش شکسته اما چیزی بهت نمیگه ولی اینو همیشه میدونه که خدایی هم هست🌚❤️‍🩹' @FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
حرم ِ امام رضا در ماهِ ربیع الاول 😂 #فان ⇨@FZ1389
وایی چرا اینقدر این حقه😭🤣 تو مشهد سه الی چهار تا من عروس و دوماد دیدم😒🤣