eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.5هزار دنبال‌کننده
11.7هزار عکس
11.4هزار ویدیو
34 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
بـہ وقت عـاشقے میگم نمیتونم! _باشه! تو همون به خواهرش بگی کلیه! یکم مکث کردم... امیر! _دیگه چیه؟ نکنه یه خرابکاری دیگه؟ نههه! _هیسسس!آروم!همه خوابن! باشه حالا!...میگم...ریحانه اگه همه چیزو میدونه،نره به بقیه بچه های کلاسمون بگه! _ریحانه کیه؟ ای بابا!خواهر دوستت دیگه! _آهان،خب؟ یعنی چی خب؟...امیییر! پوکر شدم... _باور کن مغزم خیلی خسته است...فاطمه! باشه برو بخواب! بلند شد... _نگران نباش! اون خانواده‌ای که من میشناسم! اهل خبر چینی نیستن! محمدم همینو گفت! _راست میگه خب!امیرمحمد، اونارو بیشتر از من میشناسه! سرم تکون دادم... دستمو گرفت... بیا بریم بخوابیم! منم خسته شده بودم...و خوابم میومد... بلند شدم و رفتیم بالا... امیر خسته خمیازه کشید... _شب بخیر... شب بخیر... رفت توی اتاقش... منم رفتم توی اتاقم... به ساعت نگاه کردم... ۳:۳۰ خودمو پرت کردم روی تخت... وااای باز فردا میخواستم برم مدرسه... چشمام گرم شد... ... یکی به در می کوبید... _فاطمه! فاطمههه! پاشو! پاشو دیر شد مدرست... مامان اومد تو... _فاطمههه!بیدارییی؟دیر شدااا! من میرم پایین تو هم سریع بیا صبحونه بخور... رفت پایین... به زورو بلا بلند شدم... یه نگاه به ساعت کردم... ۶:۰۰ واقعا موندم از این کارای مامان... تا مدرسه ی من فقط ده دقیقه راهه... لباس پوشیدم...کیفو کتابم برداشتم...رفتم پایین... محمدو امیرو مامان سرمیز بودن... نشستم روی صندلی...
بـہ وقت عـاشقے امیر گفت: _سَلاااامممم!به روی تشستت.... سلام! _مورچه هم صداتو نمیشنوه چه برسه به ما...بلند سلام کن! عههه...خیلی خوابم میاد امیر... امروز کی منو می رسونه؟ محمد گفت:... _من می رسونمت ... سرم تکون دادم و با خواب آلودگی شروع به خوردن کردم... ساعت شد ۶:۳۰ و من بازم در حال خوردن بودم اونم تنها... _فاطمه خوردی؟دیرشد! الان تموم میشه! _من میرم پایین ماشینو روشن کنم،تو هم زود بیا! خاب! _امیر محمد! _بله!؟ _من خودم برم؟ یا با هم میریم؟ _نه بیا باهم بریم!...برا چی یه ماشین دیگه هم باخودمون بیاریم؟ _باشه! امیرو محمد رفتن بیرون... منم صبحونم تموم کردم...اما نمیشد جمع کنم...کیفم برداشتم و رفتم بیرون... محمدو امیر سوار ماشین بودن...در جلورو باز کردم دیدم امیر نشسته! پوکر شدم جا خواستیم جانشین نخواستیم... امیر یه دقیقه با تعجب منو نگاه کرد بعد با خنده گفت: _برو عقب بشین! زود باش دیرمون شد! منم پوکر رفتم عقب نشستم... _حالا ناراحت نشو!بعد از ظهر میخوایم بریم یه جایی! کجا؟ _اومدم دنبالت بهت میگم! عه!پس محمد نمیاد؟ _نه من امروز کارم زیاده! امیر‌حسین میاد! باوش... تا اونجا حرفی نزدم... فقط محمدو امیر بودن که درباره ی کاراشون صحبت می کردن...البته فقط کار توی شرکت...خارج از ماموریت... کار محمدو امیر خیلی حساس بود...از اونجایی که امیر یه مامور اطلاعاتی بود...محمدم درجه دار بود...باید مراقب همه چیز باشن... دم مدرسه یه سوپر مارکت بود... محمد زد بغل که امیر رفت مغازه... دست پر اومد... نشست تو ماشین...خوراکی هارو داد دستم... مرسی! _خواهش می کنم...بخور از گشنگی نمیری!
بـہ وقت عـاشقے بی مزه! خندید... در ماشینو باز کردم... _خداحافظ! _خدانگهدار! صدامو بچگونه کردم... بای،بای، رفتم بیرون... دیدم چند تا چشم هم زمان دارن منو نگاه می کنن... بدون اینکه بهشون اهمیت بدم رفتم داخل... چشمام چرخید سمت بچه های خودمون که روی سَکّو نشسته بودن... با دیدنش دوباره اعصابم بهم ریخت... زری!همونی که مثلا رفیق فابم بود ... سرم سریع چرخوندم...تا منو نبینن... کلا دیگه نمیخوام باهاشون باشم ولی...حالا چیکار کنم؟... میخواستم برم یه جا تنها بشینم که چشمم خورد به ریحانه... کنار شیر آبخوری روی سَکو تنها نشسته بود... تغییر مسیر دادم سمت ریحانه... ریحانه؟ سرش آورد بالا... با لبخند گفت: _سلام!خوبی؟ سلام مرسی... _بشین!فعلا یه ربعی مونده تا زنگ! نشستم کنارش... _از اونروز انگار حالت بهتر شده! آره خوبم!_دیگه که ندیدیش؟ نه اصلا!...حتی پیامم ندادم! دلم میخواست براش تعریف کنم! از ماجرای علی تا داداشش... رومو کردم سمتش... ریحانه!...این دختره زری هست! _منظورت عابدیه؟ آره! _خب!... این چند وقت که حالم بد بود بخاطر همین بود!...این زری که مثلا رفیقم بود بهم گفت بیا یه جا قرار بزاریم من ر//لم بهتون نشون بدم...منم رفتم دیدم ر//ل اون همون ر//ل منه! که دیگه حالم بدجور بد بود... توی خیابون یکم راه رفتم دیدم هوا تاریک شده...از یه کوچه اومدم رد شم که یکی جلومو گرفت... دوست ر//لم بود، توی کافی‌شاپ سر خیابونمون هم کار می کرد... با دوستاش دورمو گرفتن تا منو ببرن که داداشت اومد و نزاشت...
بـہ وقت عـاشقے اونطوری شد که چاقو خورد...پسره هم فرار کرد... سرم گرفتم پایین... خجالت می کشیدم از داداشت عذر خواهی کنم...حتی تشکر هم نکردم... از طرفی هم وقتی تورو توی بیمارستان دیدم، فهمیدم از ماجرا خبر داری... ترسیدم،نکنه به بقیه هم بگی... یه خنده ی آروم و کوچیکی کرد... _نه بابا!...چرا باید به بقیه بگم؟ مگه من رادیو بی بی سی ام... چی بگم... _نگران نباش!...من از ماجرا خبر دارم!...داداشمم میشناسم،چون اگر یه جا ببینه به ناموسی دارن تج//اوز می کنن بیخیال نمیشینه! به خاطر رفیقت و اون پسره هم اصلا ناراحت نباش! اصلا ارزش نداره! که خودتو ناراحتو درگیر کنی! سرمو به نشانه ی تائید تکون دادم... دوست ندارم با رفیقای قبلیم باشم... حتما اون زری رفته پیششون همه چیزو تعریف کرده... اوناهم بعدش میان پیش من تا چاپلوسی کنن!... _خب پیششون نباش! سرم پایین آوردم... تنها میشم! _خب تنها باشی! تو نمی فهمی! _چرا!من خوب می فهمم!خب... من همیشه تنها بودم! البته خجالتی بودما! نمیتونستم ارتباط برقرار کنم! بچه های مدرسه هم وقتی منو میبینن فکر می کنن قیافه میگیرم! درحالی که منه بیچاره فقط خجالت می کشم برم جلو! خندیدم! آره منم وقتی دیدمت فکر کردم قیافه میگیریو از ماها خوشت نمیاد! _نه بابا! من دوست دارم با همه دوست بشم! فرقی نداره چه مدلی باشه! ببین خب تو میتونی بری با کسای دیگه دوست بشی! اونطوری باید با بقیه قهر کنم! _چرا قهر؟ خب بی اهمیتی میشه قهر! _نه! اصلا! من بهت نگفتم قهر کن!...فقط مثل یه همکلاسی باهاشون باش نه یه دوست صمیمی که تمام زندگیتو براش تعریف کنی!... خب بقیه هم مثل اونان!...تمام رفتاراشون معلومه! _ببین تو باید طرز فکرتو عوض کنی! همه که مثل هم نیستن!...بعدم اینکه تو میتونی با همه دوست بشی!
بـہ وقت عـاشقے اصلا!...با این دوستات قطع رابطه نکن!... سعی کن روشون تاثیر مثبت بزار! ولی اول!... سعی کن از بقیه تاثیر مثبت بگیری! اینطوری میتونی با اونا بهتر باشی و اونارو سمت خودت بکشی! حرفات برام یکم نا‌مفهومه!...یعنی چطوری؟تاثیر مثبت؟...اصلا چه تاثیر مثبتی؟ زنگ خورد... ریحانه بلند شد... دست منم گرفت تا بلند شم... _اول بیا بریم سرِکلاس تا اونجا برات توضیح بدم... رفتیم سَرِصف... پشت ریحانه وایسادم... ریحانه همیشه اول صف بود...از اونجایی که همه از اول وایسادن بدشون میومد... اون برنگشت...منم چیزی نگفتم... بعد قرآن خودنو اینا رفتیم داخل... ریحانه میز اول سمت راست می نشستو بغل دستی هم نداشت... کیفش گذاشت... منم اومدم برم سمت میز خودم که یادم اومد اونا همه‌شون اونجا میشینن... چیکار می کردم...؟ مجبوری باید می نشستمو تحملشون می کردم... اومدم برم جلوتر بشینم که ریحانه صدام زد! _فاطمه! برگشتم با دست به کنارش اشاره داد... رفتم سمتش... چیه؟ چشمک زد... _بیا اینجا بشین! کیفمو گذاشتم و نشستم... _خب!...کجا بودیم؟ فکر کردم... اونجا که میخواستی برام توضیح بدی حرفاتو... خندید... _آهان! آره!...خب بزار...اول یه چیزیو بگم بعد توضیح میدم... سرمو به نشونه‌ی تائید تکون دادم... _ببین ما توی تمام مدارس دو تا گروه داریم...یکیش بسیج دانش آموزی،یکی دیگه هم اتحادیه انجمن های اسلامیه! میدونم الان که اسمش شنیدی توی ذهنت میگی اصلا حرف اینارو هم نزن! خندیدم!...نه!حالا بگو... _خب!این دوتا تشکیل دهنده‌ی یه گروه دوستانه هستن!...اما این گروه دوستانه بزرگتر از هر گروه دیگست! انقدر چیزای خوبو باحالی داره! بزار چند تا فایده‌شو بگم... اول اینکه عضو شدنت داخل هر کدوم یه امتیاز تشویقی برای ورود به دانشگاه و محل کاره! از اینا به کنار!...ما اردو های خیلی خوب با همه‌ی امکانات میریم!
شش پارت رمان به وقت عاشقی تقدیم نگاهتون😍🤍
_ ولی دل ڪندن از تخت خواب تو پاییز و رفتن سر ڪلاس ۸ صبح واقعا سخت ترین کار دنیاست، درست مثل دل ڪندن از تخت خواب تو زمستون و بهار و تابستون 😂🦦 _ @FZ1389
اذن زیارتی بدهید ای امام عشق ؛ حالم به جان مادرتان روبراه نیست(:💔🌱" @FZ1389
امروز روز جهانی قهوه ست.🧋😍 ⇨@FZ1389
-خیلی‌قشنگ‌میگفت: شھادت‌هدف‌نیست ... ! هدف‌اینه‌که‌عَلَمِ‌اسلام‌رو‌به اسم‌امام‌زمان‌«عج»‌بالا‌ببرید حالا‌اگه‌وسط‌این‌راهٔ‌شھیدشدید فدای‌سرِاسلام🌱!' @FZ1389