دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_هفتاد_و_دوم برگشت سمت من... _نمینویسی؟ نه! همه خوابن! منم بخوابم! خندید...سرش
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هفتاد_و_سوم
نه!...اصلا گوش نکردم!...به جز دفعهی پیش که دیگه اعصابم خورد شدو بلند شدم...
_همینه دیگه!...ببین خانم کریمی حرف میزنه با دلت گوش نمیدی!...بقیه هم که باهات حرف زدن با دل گوش ندادی!...یکم توجه کن به حرفاش!...اگر چیزیو قبول نداشتی بگو من اینو قبول ندارم،اما دلیلت هم بگو!
یا اگر چیزی برات نا مفهوم یا جدید بود،بگو!...هر سوالی داشتی بپرس! اگر نپرسی هیچ چیزی از زندگیت متوجه نمیشی! چون بپرسی باعث میشه یاد بگیری!
خیره نگاش کردم!
_بچه ها مگه نمیگم سکوت!؟
_ببخشید خانم!
آروم زیر لب گفت:
_یه ایندفعه خوب گوش کن!
سرم تکون دادم و برگشتم سمت دبیر...
خانم کریمی شروع کرد...
_خب دخترا!...دفعهی پیش بحثمون نصفه موند!...اونجا که داشتیم دربارهی حجاب حرف میزدیم!...
گفتیم که حجاب ما فقط ظاهر نیست!
ما چندین حجاب داریم!...حجاب چشم!حجاب گوش! حجاب زبان!...
حتی حجاب فکری!
اینا یعنی چی؟...یعنی چطوری؟...یعنی بپرسم؟
_حجاب چشم یعنی که ما به هر چیزی نگاه نکنیم!...نگاه به نامحرم!...نگاه به فیلم ها و عکس های حرام!...فیلم و عکس حرام چیه؟....
همونایی که همتون خیلی خوب میدونید!
همونایی که ۱۸+ هستن!
حالا حجاب گوش!...
یعنی گوش ما نباید چیز های حرام بشنوه!
نباید غیبت بشنوه!...نباید یواشکی بشنوه!
دیگه...حجاب زبان و فکر...
توی هر موقعیتی دهان ما نباید هر چیزی رو خارج کنه!...نباید غیبت کنه!
نباید از دهان ما فحش بیرون بیاد!...
این دهان یا زبون ما خیلی نقش داره!
چون همه کار ما با این زبونمونه!
باید بدونیم با این زبون دل کسی رو نشکنیم!...دروغ نگیم،فحش ندیم! و خیلی چیزای دیگه!
حجاب فکری هم...همون فکرای بد هست!...
میاد تو ذهنمون!...
فکر نکردن به اونا میشه حجاب فکری!
خیلی چیزای دیگه هم هست...همه اینا با هم میشه حجاب باطنی!
اینکه اینارو رعایت بکنیم توی زندگیمون خیلی مهمه!
البته اینم بگم! حجاب ظاهری ما هم خیلی مهمه...ما با رعایت کردن حجاب ظاهریمون کم کم میتونیم به حجاب باطنی برسیم!
سوال داشتم...
خانم کسایی که حجاب قبول ندارن چی؟
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هفتاد_و_چهارم
_چیه حجاب قبول ندارین؟
خانم از بچگی به ما فقط گفتن نه سالت که شد نباید موهات بیرون باشه! نباید به مردا دست بدی چون حرامه و گناه داره!...خب چرا نباید اینکارارو انجام بدیم؟...اشکالش چیه؟
_خب بزار من کاملش برات توضیح میدم...
سکوت کردم...کنجکاو بودم بشنوم...
_ببین دخترم...خدا دو جنس زن و مرد آفرین...
تفاوت هایی بینشون گذاشت...یکی از این تفاوت ها،ظریفی و زیبایی بیشتر زن ها نسبت به مرد ها دارن...
خدا هم برای اینکه این مخلوق ظریف و زیبا مورد آزار و اذیت قرار نگیره یه قوانینی گذاشت...
این قوانین چی بود؟...
خدا گفت:
وقتی نه سالتون شد با نامحرم تماس نداشته باش!...خیلیا میگن خانوم پسر دایی که دیگه محرمه!...
نه!...همهی آقایون به جز پدر،برادر،همسر،پدرشوهر،عمو،دایی،عمو و دایی پدر و مادر نامحرم هستن...
و هیچ تماسی نباید با نامحرم داشته باشیم!یعنی فقط دست یا لمس کردن نیست!
غیر از اون نباید باهاشون شوخی کنیم!
خنده های بلند...و چیزای دیگه که زیرمجموعهی تماس با نامحرم میشه!
خب! ....
خدا گفت که...وقتی نه سالتون شد پیش تمام نامحرم ها حجابتون رعایت کنید!
بازم اینجا خیلیا فکر میکنن حجاب یعنی چادر بپوشیم! یا خودمون باند پیچی کنیم و نقاب بزنیم تا جایی که فقط چشم معلومه!...این درست نیست!...البته بعضیا هم هستن که اینطوری ترجیح میدن و راحت تر هستن...اما خدا خودش گفته حجابتون به صورت خیلی ساده چطور باشه!
توی قرآن خدا بهمون گفته که،شالی بندازید تا موهای شما و روی سینه ی شما را بپوشاند!...و همچنین پوششی که اندام زیبای زن معلوم نباشه...
ببینید!...اگر یه خانوم یه شلوار تنگ با یه لباس حریر بپوشه قطعا تمام چشم ها سمتش برمی گرده!
اینجا یه خانم باید طوری لباس بپوشه که جلب توجه نکنه!
به صورتی نباشه که آقایون با چشمای پر از هوس بهش زل بزنن...
و حالا چادر!...چادر ارث رسیده از خانم فاطمهی زهرا که الگوی تمام زنان هستند برای ماست...
پوشیدن چادر به ما کمک میکنه تا حجابمون کامل شه!...
البته قشنگی چادر به ساده بودنشه...
با آستین و عبا شکل بودن مشکلی نداره اما نگین کاری شده باعث جلب توجه میشه!
خدا خیلی چیز ها درمورد خانم ها گفته!
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هفتاد_و_پنجم
منم این چند مورد گفتم تا به جواب دوستتون که تا الان توی ذهن همه تون بوده برسیم!
اینا برام یکم گنگ بود...یعنی واقعا همینطوریه؟...خدا برای محافظت از ما این قانونارو گذاشت؟
رو کرد به من...
_جواب سوالت کامل گرفتی؟
سرم تکون دادم...
بله خانم...
یکی بلند شد...
زری بود...بدم میاد حتی نگاش کنم...
_خانوم!...حالا میگیم خدا این قانونارو برای زنا گذاشته!...اما اینکه یه زن نمیتونه توی جامعه کاری بکنه چی؟...فقط باید بشینه بچهش بزرگ کنه؟...چرا نباید حق و حقوقی داشته باشه؟
_خب!...بشین سکوت کن تا من توضیح بدم...!
_نه خانوم من همینطوری راحتم شما توضیح بدید...!
دبیر رفت عقب تر...
_دوستتون میگه چرا خانومها حقی داخل این جامعه و این زندگی ندارن!
ببینید!...اینکه هیچ حقی ندارن اصلا درست نیست!
زری دوباره شروع کرد...
_چرا خانم درسته!...یه زن نمیتونه یه کار خوب داشته باشه!...یه زن نمیتونه حقوق خوب داشته باشه!
_زهرا!... سکوت کن تا من توضیحاتم بدم بعدش هر چی خواستی بگو...
زری نشست...
_من میدونم شما الان میخواید بگید یه خانم حق و حقوق نداره چون کشور ما اینطوریه،چون ما جمهوری اسلامی ایران
هستیم!
درواقع اینطوری نیست!
کشور ما احترام زیادی به خانمها میزاره!...از اونجایی که ما خانم دکترها،مهندسها و یه عالمه خانم داریم که علاوه بر شغل و حقوق خوب یه مادر و همسر عالی هستن...
اگر کشور ما،جامعهی ما حقی برای خانمها قائل نبود،ما الان اینجا نبودیم!...
شما الان درحال درس خوندن نبودید!
ما اینهمه دکتر، مهندس نداشتیم!
یه تفاوت هایی میون زن و مرد هست،درست!...یه خانم از لحاظ قدرت بدنی از یک آقا ضعیف تره اما ما خانمی که قهرمان کشوری شده هم داریم!
همهی اینا با چی بدست اومده؟...با تلاش!
اگر من توی خونه بشینم بگم بهم پول نمیدن،یعنی هیچ حق و حقوقی توی جامعه ندارم؟
باید تلاش کنم تا به چیزی که میخوام برسم!
همه دربارهی خانمها صحبت می کنن...
همه ارزش خانمهارو میدونن!...
بـہوقت عـاشقے
#قسمت_هفتاد_و_ششم
خدای ما که بهتر از همه میدونه ارزش یک خانم چقدر بالاست؛گفته که از خودش محافظت کنه!
همچنین رهبر ما هم از خانمها حمایت کردن...
میگی یه خانم فقط باید بچهش بزرگ کنه؟
نه ! امام خمینی(ره)...گفتن که یک خانم میتونه در همهی عرصه ها فعالیت داشته باشه! از اجتماعی تا سیاسی!...
خانمها جزو آینده سازان و مرد آفرینان هستن!
واقعا،اصلا فکر نمی کردم خامنه ای و خمینی انقدر از خانوما طرفداری کرده باشن!
همیشه یه تصویر بد ازشون داشتم...
_حالا با اینهمه حمایت و ارزش چطور میشه گفت یه خانم هیچ حق و حقوقی نداره؟
زری خودش به بی اهمیتی می زد...
منم بلند شدم و گفتم...
خانوم! همهی ما توی این جامعه حق داریم!...کسایی که از حق خانومها طفره میرن!چشماشون روی حقیقت بستن!
نشستم...
کریمی سرش تکون داد...
برگشتم دیدم ریحانه با تعجب داره منو نگاه می کنه...
لبخند زد...
_نه بابا!...من باید یه چیزایی ازت یاد بگیرم...
خندیدم...و برگشتم سمت دبیر
یه نگاه به ساعتش کرد...
_خب!...زهرا سوالی،حرفی؟
سرشو برگردوند...و با حرس گفت:
_نه خانوم!
_خب بحث فعلا تا اینجا تمومه!...
الان زنگ میخوره...وسایلاتون جمع کنید!
زنگ خورد...
ریحانه چادرش پوشید...
روبه من گفت:
_بریم؟
لبخند زدم...
بریم...
تا دم در حیاط با هم حرف زدیم...
اومدم از ریحانه خداحافظی کنم که دیدم امیر نیومده...
_چیه؟
داداشم نیومده...!
_عیب نداره میخوای تا سر این خیابون با هم بریم تا اون موقع شاید بیاد...
باش!
راه افتادیم!
_چی شد؟ تحت تاثیر حرفای خانوم کریمی قرار گرفتی؟
خندیدم...
آره جالب بود...
_از چه نظر؟
خب! چیزایی می گفت که من نمی
دونستم!...و اینهمه مدت اشتباه فکر می کردم...
_خب خداروشکر!...جواب درست پیدا کردی!