eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.5هزار دنبال‌کننده
11.7هزار عکس
11.4هزار ویدیو
34 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ‌وقت عـاشقے #قسمت_هفتاد_و_ششم خدای ما که بهتر از همه میدونه ارزش یک خانم چقدر بالاست؛گفته که از
بـہ وقت عـاشقے سرم تکون دادم... بعد پنج دقیقه رسیدیم سر خیابون... _خونتون کدوم سمته؟ ما سمت بهشتی میشینیم! _عه پس نزدیکیم!...ولی من از اون یکی خیابون باید برم...داداشت که نیومده!میخوای پیشت بمونم؟ نه‌بابا!‌ اگر نیاد خودمم میتونم برم... _باشه پس خداحافظ! اومدم خداحافظی کنم که یاد تولد افتادم... ریحانه!ریحانه! برگشت... _بله؟ تولدت کیه؟ لبخند زد... _۳خرداد! چطور؟ منم لبخند زدم... هیچی همینجوری... دست تکون دادم... خدافظ! اونم دست تکون داد... _خداحافظ ... از دور دیدم یه ماشین آشنا داره نزدیک میشه... امیررر! منو که دید پیچید جلوم وایساد... نیشم باز‌شد... پشتم یه پایگاه بسیج بود... _خوشگله!...برسونمت! یکم اذیتش کنم!... یه‌چشم‌غره رفتم براش... این روزا مزاحما زیاد شدن... بعد راهمو کج کردم و حرکت کردم... از ماشین پیاده شد... یکی دو قدم رفتم جلو... _عههه! اینجوریه؟... برگشتم و گفتم:... آرههه همینجوریه! _بپر بالا خانوم کوچولو بپر بالا وقت تنگه! یهو یه صدای مردونه و جدی از پشتم اومد... _آقا لطفا بفرمایید مزاحم خانم نشید... همین کم بود... از داخل داشتم میمردم از خنده... _مزاحمت چیه برادر من! _بفرمایید آقا بفرمایید...جای توجیه وجود نداره! اگر بار دیگه مزاحمت ایجاد کنید جدی برخورد میشه! امیر مات داشت طرف نگاه می‌کرد... _ایشون خواهر منه! _بقیه هم همینو میگن!... در ماشینو بست و رفت سمت مرده... _برادر عزیز!...ایشون خونی خواهر من محسوب میشه!...اگر میخوای شناسنامه بیارم!...الانم داشت از مدرسه میومد اومدم دنبالش! تا برسونمش!
بـہ وقت عـاشقے طرف به من نگاه کرد... _این آقا برادر شماست؟ سرم و تکون دادم...به زور جلوی خندم گرفته بودم... بله! بعد به امیر نگاه کرد!... _خیلی خب! _میتونیم بریم؟ _بفرمایید... امیر برگشت و سوار ماشین شد... شیشه‌اش پایین بود... سرش کرد بیرون و گفت:... _سوار‌شو که باید زود‌بریم خونه! باوش... یه نگاه ریزی به اون پسره انداختم... که زوم کرده بود روی ما... در ماشینو باز کردم و سوار شدم... امیر حرکت کرد...زدم زیر خنده... _چیه؟ واااییی!!! خیلی خوب بود! با یه حالت مسخره گفت: _آره،واقعا!... خندیدم... وااا...تو که قیافتو ندیدی!...عین پسر بچه‌هایی که میخوان مامانشونو توجیه کنن؛...که کار اشتباه نکردن بودی! ای خدااا... پوکر منو نگاه کرد و سریع برگشت سمت جاده... _خیلی بدجور ضایع شدم نه؟ خنده‌ی کوچیکی کردم... آره... میگم!...شناسنامه من مگه دست توعه؟ _آره! چرا؟ _خیلی وقته مونده!...یادم رفته بزارم خونه!... حالا چرا جدی میخواستی شناسنامه بدی؟ _چون اونوقت دست از کله کچل ما بر نمی‌داشت.. راست میگی... _هوف...کجا‌بریم؟ نمیدونم!...توگفتی میخوام ببرمت بیرون! عه راستی!...منم کارتمو آوردم...تا یه چیزی بخرم! _چی بخری؟ منکه از این دوستت تشکر یا عذرخواهی نکردم!...حداقل یه چیز کوچیک بخرم بدم ریحانه تا بهش بده! _خواهرش؟ آره... _خب بیا اول بریم یه فروشگاه! بعد میریم برای اونم یه چیزی میگیریم! سرم و تکون دادم... فروشگاهه کجاست؟ _نزدیکه! چقدر راهه؟ _یه بیست دقیقه!... خب!تا اونجا یه آهنگ بزار گوش کنیم...
دو پارت رمان به وقت عاشقی تقدیم نگاهتون😍🤍
آرامـش اسـت ؛ ❤️‍🩹 عاقبـت اضـطـراب هـا : ) ☕️🌻
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
↻آنچہ‌امروز گذشت . . ݪف‌نده‌‌رفیق‌بمونۍ‌قشنگتره! وضـویـٰادِتون‌نَـرھ•• شَبِـتون‌منـوَربھ‌نـورخُـدا••¡ッ اِلتمـٰاس‌دُعـٰا!•• یـٰاعَ‌ـلۍمَـدد..••!:)
أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:)🫀 یه‌نیم‌نگاهی‌به‌پست‌ها شبتون‌در‌پناه‌اللّٰه .❤️
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا