دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہوقت عـاشقے #قسمت_هفتاد_و_ششم خدای ما که بهتر از همه میدونه ارزش یک خانم چقدر بالاست؛گفته که از
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هفتاد_و_هفتم
سرم تکون دادم...
بعد پنج دقیقه رسیدیم سر خیابون...
_خونتون کدوم سمته؟
ما سمت بهشتی میشینیم!
_عه پس نزدیکیم!...ولی من از اون یکی خیابون باید برم...داداشت که نیومده!میخوای پیشت بمونم؟
نهبابا! اگر نیاد خودمم میتونم برم...
_باشه پس خداحافظ!
اومدم خداحافظی کنم که یاد تولد افتادم...
ریحانه!ریحانه!
برگشت...
_بله؟
تولدت کیه؟
لبخند زد...
_۳خرداد! چطور؟
منم لبخند زدم...
هیچی همینجوری...
دست تکون دادم...
خدافظ!
اونم دست تکون داد...
_خداحافظ
...
از دور دیدم یه ماشین آشنا داره نزدیک میشه...
امیررر!
منو که دید پیچید جلوم وایساد...
نیشم بازشد...
پشتم یه پایگاه بسیج بود...
_خوشگله!...برسونمت!
یکم اذیتش کنم!...
یهچشمغره رفتم براش...
این روزا مزاحما زیاد شدن...
بعد راهمو کج کردم و حرکت کردم...
از ماشین پیاده شد...
یکی دو قدم رفتم جلو...
_عههه! اینجوریه؟...
برگشتم و گفتم:...
آرههه همینجوریه!
_بپر بالا خانوم کوچولو بپر بالا وقت تنگه!
یهو یه صدای مردونه و جدی از پشتم اومد...
_آقا لطفا بفرمایید مزاحم خانم نشید...
همین کم بود...
از داخل داشتم میمردم از خنده...
_مزاحمت چیه برادر من!
_بفرمایید آقا بفرمایید...جای توجیه وجود نداره! اگر بار دیگه مزاحمت ایجاد کنید جدی برخورد میشه!
امیر مات داشت طرف نگاه میکرد...
_ایشون خواهر منه!
_بقیه هم همینو میگن!...
در ماشینو بست و رفت سمت مرده...
_برادر عزیز!...ایشون خونی خواهر من محسوب میشه!...اگر میخوای شناسنامه بیارم!...الانم داشت از مدرسه میومد اومدم دنبالش! تا برسونمش!
بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هفتاد_و_هشتم
طرف به من نگاه کرد...
_این آقا برادر شماست؟
سرم و تکون دادم...به زور جلوی خندم گرفته بودم...
بله!
بعد به امیر نگاه کرد!...
_خیلی خب!
_میتونیم بریم؟
_بفرمایید...
امیر برگشت و سوار ماشین شد...
شیشهاش پایین بود...
سرش کرد بیرون و گفت:...
_سوارشو که باید زودبریم خونه!
باوش...
یه نگاه ریزی به اون پسره انداختم...
که زوم کرده بود روی ما...
در ماشینو باز کردم و سوار شدم...
امیر حرکت کرد...زدم زیر خنده...
_چیه؟
واااییی!!! خیلی خوب بود!
با یه حالت مسخره گفت:
_آره،واقعا!...
خندیدم...
وااا...تو که قیافتو ندیدی!...عین پسر بچههایی که میخوان مامانشونو توجیه کنن؛...که کار اشتباه نکردن بودی!
ای خدااا...
پوکر منو نگاه کرد و سریع برگشت سمت جاده...
_خیلی بدجور ضایع شدم نه؟
خندهی کوچیکی کردم...
آره...
میگم!...شناسنامه من مگه دست توعه؟
_آره!
چرا؟
_خیلی وقته مونده!...یادم رفته بزارم خونه!...
حالا چرا جدی میخواستی شناسنامه بدی؟
_چون اونوقت دست از کله کچل ما بر نمیداشت..
راست میگی...
_هوف...کجابریم؟
نمیدونم!...توگفتی میخوام ببرمت بیرون!
عه راستی!...منم کارتمو آوردم...تا یه چیزی بخرم!
_چی بخری؟
منکه از این دوستت تشکر یا عذرخواهی نکردم!...حداقل یه چیز کوچیک بخرم بدم ریحانه تا بهش بده!
_خواهرش؟
آره...
_خب بیا اول بریم یه فروشگاه! بعد میریم برای اونم یه چیزی میگیریم!
سرم و تکون دادم...
فروشگاهه کجاست؟
_نزدیکه!
چقدر راهه؟
_یه بیست دقیقه!...
خب!تا اونجا یه آهنگ بزار گوش کنیم...
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
✍️🏼نصیحت امشب: اگر از خودتون و احساستون مطمئن نیستید ، کسی رو از موندن و وجودتون تو زندگیش مطمئن نک
✍️🏼نصیحت امشب:
برنده کسیه که میتونه با آدمهایِ تموم شده خداحافظی کنه.
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
↻آنچہامروز گذشت . .
ݪفندهرفیقبمونۍقشنگتره!
وضـویـٰادِتوننَـرھ••
شَبِـتونمنـوَربھنـورخُـدا••¡ッ
اِلتمـٰاسدُعـٰا!••
یـٰاعَـلۍمَـدد..••!:)
أَلاَ بِذِکْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ:)🫀
#پایانفـعالیـتامـروز
#وضوفراموشنشھ
یهنیمنگاهیبهپستها
شبتوندرپناهاللّٰه .❤️
1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•.﷽.•
سخنشهید:
باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان بدنیا آمدهایم و شیعه هم بــدنیــا آمـدهایم که مؤثر در تحقق ظهور مولا باشیم و این هــمــراه بـــا تــحـــمـــل مـشـکلات، مــصـائب، سختیها، غربتها و دوریهاست و جز با فدا شـدن محــقــق نمــیشود حــقیقــتاً🕊
#شهید_محمودرضا_بیضایی🌱
#شهیدانه
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
•.﷽.• سخنشهید: باید به خودمان بقبولانیم که در این زمان
🍂
همسر شهید:
چنـد هفــته بــعد از شــهــادتش، یــکــی از همسنگرهایش جملهای را به زبان عربی بــرایم پــیامـک کــرد که اولش نوشته بود: «ایــن سـخـنی از مـحمودرضاست.» جمله ایـــن بــود: «إذا کــانَ المُـنادِی زینب (س) فأهلا بِالشَهادة.» یعنی اگر دعوت کننده زینب (س) است، پس سلام بر شهادت.
چیــزی در جواب آن بزرگوار نوشتم که در دو دقیقه بعد خودش تماس گرفت.از او پرسیدم: «این حــرف را محـــمودرضا کــجا زده؟»گفت:«آخرین باری که تهران بـود و
با هم کلاس برگزار کردیم، این جــمله را اول کلاس روی تخته سیاه نوشــت. مــن هم آن را تــوی دفــتــر یادداشــت کــردم.» تــاریــخ کلاس را پرسیدم، گفت: «۲۷ آذر بـــود.» حــســاب کــردم، ۳۲ روز قــبـــــل از شهادتش بود🥺
#شهدارایادکنیمباذکرصلوات🌷
⇨@FZ1389