بـہ وقت عـاشقے
#قسمت_هشتاد_و_دوم
حالا همه جلو آینه!...استایل گنگ بگیرید!
یه عکس خفن گرفتم!
عالی شد!
_خب دیگه تمومه؟!...من میرم لباسم عوض کنم!
نههه! اینو تا آخر این هفته باید بپوشی!
_چییی؟!...نه! نمیخوام!
عههه!پس فقط سهروز بپوش!
خودمو مظلوم کردم...
بخاطر من...
کلافه دست کشید توی موهاش!
_هوففف!
هورااا...
حالا بریم پایین مامان مارو ببینه!
دستشون کشیدم و بردم پایین...
امیر کلا داشت میخندید...
محمد گفت:
_ای خدا!...ببین عقلمونو دادیم دست کی!...
مامان توی آشپزخونه داشت وسایل مرتب می کرد...
مارو که دید تعجب کرد...بعدش هم لبخند زد...و...سرش تکون داد...
_آفرین! چه بهتون میاد!
ببین مامان امیر خریده!...
دوباره سرش تکون داد!
_قشنگه! مبارکتون باشه!...حالا پاشید بیاید ناهار بخورید...
همه رفتیم سر میز ناهار!
البته بعد شستن دست...مامان گفت:
_من میرم توی حیاط به اون حیوونی غذا بدم!...شما دوتا که خریدین اصلا نگاه نمی کنین زندست!...مردست!
ای وای یادم رفت!...بیام؟
_نه نمیخواد!...غذاتو بخور!
بعد هم رفت توی حیاط...
شروع به خوردن کردیم...
امیر گفت:
_مامان گفت، یادم اومد!...این جوجه هه چیکار می کنه؟
هیچی تو انباریه!...راستی بهت سلام رسوند!
_نمکدون!
چیه خیارشور؟
_چرا مثل آدم غذا نمیخورین؟
_مگه آدم چجوری غذا می خوره!
_امیر حسین!
_خاب!
خندیدم!
یهو یادم افتاد...
امیییر!
_چیههه؟
میخواستیم یه چیز دیگه هم بگیریما!
_عههه! آره! یادمون رفت!
_چی میخواستین بگیرین؟
_یه چیز خواهر برادری بین منو فاطمه بود!
محمد پوکر و جدی امیرو نگاه کرد...
_بابا! فاطمه میخواست برای علی یه چیزی بخره!...که برای تشکر و عذرخواهی باشه!
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
زهرا کجاست
زهرا بدبخت دیشب نشسته زبان هشتم مرور کرده🙄💔
آخه یکی نیست بگه خو ما نمره خوبی گرفتیم پارسال که پاس شدیم دیگه تست واسه چی میگیری🗿
میگفت :
میلیون ها آدم در عالم قبر در حسرت گفتن یک اَستغفرالله هستند . . !