eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.6هزار دنبال‌کننده
12هزار عکس
11.9هزار ویدیو
34 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
عزیزان نماز اول وقت ، فراموش نشه.. @FZ1389
512.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شوق درس خوندم، حرف‌های این بزرگوار بود :)📚. @FZ1389
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فقط شما اثرات یکی از ذکرهای نماز«بسم الله الرحمن الرحیم» را بر روی بدن ببینین....تا بقیه اثرات مثبت ارکان نماز @FZ1389
22.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- وقتی حالت خوب نیست و توُو یه مخمصه ؛ گیر کردی همووون مـُوقع ؛ معلم عربیت : . 🦦 ☕️ . ⇨@FZ1389
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❌خانم بازیگر، تا کجا؟! «زن» تبدیل به سیبل نمایش خانگی و بخشی از سینما شده است خانم نعیمه نظام دوست تا کی قرار است زن را بی ارزش جلوه دهید؟! نمایش خانگی و بخشی از سینمای ما «بانوی ایرانی» را ضعیف و متزلزل نشان می‌دهند ⇨@FZ1389
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. از عملیات فتح المبین چه میدانید 🤔❓ بریم باهم آشنا بشیم 😊👇 .
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
. از عملیات فتح المبین چه میدانید 🤔❓ بریم باهم آشنا بشیم 😊👇 .
. 🕊 ⚔️ 📅 زمان: ۲ تا ۱۰ فروردین ۱۳۶۱ 📍 منطقه: غرب شوش، دهلران و دزفول – خوزستان 🏆 نتیجه: پیروزی قاطع ایران 🇮🇷 🗺️ دستاورد: آزادسازی حدود ۲۴۰۰ کیلومتر مربع از خاک اشغال‌شده 👨‍✈️ فرماندهان: شهید علی صیاد شیرازی، محسن رضایی، حسن باقری، احمد غلامپور 🪖 نیروهای ایران: حدود ۳۰۰ هزار نفر از ارتش، سپاه و بسیج 🔥 انهدام دشمن: ۳۶۰ تانک و نفربر، ۱۸ هواپیما، ۳۰۰ خودرو 🎁 غنائم: ۱۵۰ تانک و ۱۷۰ نفربر 📌عملیات فتح‌المبین در ۲ فروردین ۱۳۶۱ با رمز «یا زهرا(س)» در غرب شوش و دهلران آغاز شد. هدف آن، آزادسازی مناطق اشغال‌شده خوزستان و دور کردن آتش دشمن از شهرهای دزفول، شوش و اندیمشک بود. در این عملیات، ارتش و سپاه با فرماندهی شهید علی صیاد شیرازی و سردار محسن رضایی از چهار محور و در قالب چهار قرارگاه قدس، نصر، فجر و فتح حمله کردند. رزمندگان با ابتکار و شجاعت، در زمین‌های رملی دشمن را دور زدند و ۲۴۰۰ کیلومتر مربع از خاک ایران را آزاد کردند. لشکرهای عراق منهدم و نیروهای بعثی تا مرز عقب رانده شدند. فتح‌المبین نقطه‌عطفی در جنگ بود و زمینه را برای آزادسازی خرمشهر در عملیات بیت‌المقدس فراهم کرد✌️ 🌹شادی روح شهدای این عملیات سه صلوات بفرستیم 🌹 .⇨@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
بـہ وقت عـاشقے #قسمت_هشتاد_و_چهارم دیگه همین خوبه!... رفتم پایین... دیدم هیچ کدومشون نیستن... عه!
بـہ وقت عـاشقے اهیم... فقط داشتم جلورو نگاه می کردم... به یه جای بلندتر رسیدیم که پله داشت برای رفتن داخل حیاطش... دلم یه جوری بود! _کجا میری؟ سرم برگردونم دیدم محمد دو متر سمت راست ازم فاصله داره... سرو شونم و به نشونه‌ی نمیدونم حرکت دادم... محمد با دست جلوشو که پشت حیاط امامزاده می شد اشاره داد... _اینجا!... نگاش کردم...چیزی نگفتم... _مگه نمیخوای یه چیزی بخری؟ سرم به نشونه تایید تکون دادم... _خب بیا دیگه! رفتم جلو...اونم حرکت کرد... _موندم سرِ یکی دو کیلویی تکون میدی!اما نمیتونی زبون چند گرمیو تکون بدی! پوکر شدم... یکم رفتیم جلو رسیدیم به یه مغازه... بیرونش پرچم گذاشته بود... رفتیم داخل... محمد جلو رفت... _سلام آقا سید! یه آقای حدودا ۶۰ و خورده ای ساله از پشت ویترین نزدیک محمد شد... _سلااام! آقا امیر محمد!...چی شد بعد اینهمه مدت یه سر به ما زدی؟ _شرمنده!...یه چند وقتی سرم شلوغ بود! _عیبی نداره!...همه مشغله داریم!...خب درخدمت باشیم!؟ _خیلی ممنون! آقا سید!...خواهرم میخواست یه چیزی بخره! منو نشون داد... این آقا سید رو کرد به من... _سلام دخترم خوش اومدی!... سلام ممنون! _چرا وایسادین!؟...هر چی دوست دارین بردارین! _خیلی ممنون از شما!... محمد رو کرد به من... _برو یه نگاه بنداز ببین چی میخوای بخری! باش... رفتم تا دید بزنم... یه جا تسبیح های رنگارنگ داشت... یه جا چفیه و سربند... محمد هم داشت دید می‌زد... محمد!...دوستت چی دوست داره؟ _کار نداشته باش چی دوست داره تو فقط یه چیز بگیر تا بریم... لبو لوچَم آویزون شد... همینطور داشتم می گشتم که چشمم خورد به یه جعبه ی کارتُنی کوچیک...روش عکس حرم بود... _اون سنگ حرم حضرت ابالفضلِ دخترم!
بـہ وقت عـاشقے برگشتم سمتش با تعجب گفتم: سنگ حضرت ابالفضل؟ لبخند زد... _بله! البته سنگ متبرک حرم حضرت ابالفضل! دلم یه جوری شد... _سنگ حرم امیرالمؤمنین و امام حسین هم داریم!...میخوای؟ سردرگم گفتم: نمیدونم راستش...واقعا سنگ حرم ایشونه؟ چرا من جمع بستم؟...منکه اصلا به این چیزا اعتقاد نداشتم! _بله دخترم!...راستی ما فرش متبرک حرم امام رضا هم داریم!...اگر خواستی بگو برات بیارم!... سرم تکون دادم... محمدو نگاه کردم... بگیرم؟ _نمیدونم!...هر جور خودت میدونی! هممم... رفتم سمت چفیه ها... حتما پسرای مذهبی چفیه میندازن دیگه؟ آخه محمد و امیر هم یدونه دارن... به چفیه ها خیره شدم...چند تا رنگ داشت...سبزو مشکیش قشنگ بود... قرمز هم خوب بود...ولی نه! چشمم به سفید مشکیش... این خوبه...ساده و قشنگ... قبلا دیده بودم عکس یه شهیدو که چفیه این رنگی داشت... برش داشتم... بغلش رِیل تسبیح بود... تسبیحا همه رنگارنگ... یدونه سبز روشن کریستالی برداشتم... بالاش یه چیزی داشت که روش نوشته بود یا ثارالله... یعنی چی؟ تسبیح و چفیه رو بردم سمت آقا سید... میشه اینارو با یدونه... چی بگیرم؟سنگ حرم یا فرش؟ فرش حرم امام‌رضا بگیرم؟ به امام رضا از اون اول یه حسی داشتم... درسته به اینجور چیزا اعتقاد نداشتم...ولی خب وقتی اسم امام رضا(ع) میاد یه حس و حالی پیدا می کنم... دلم خواست فرش امام رضارو بگیرم... فرش حرم امام رضا هم برام حساب می کنید؟ _بله!حتما! فرش حرم برداشت با چفیه و تسبیح گذاشت توی مشما... محمد اومد سمتم... _چرا انقد زیاد گرفتی؟ زیاد نیست که! سرش کج کرد... _نمیخواد اینهمه! نه همینا خوبن! _خب دخترم اینا با هم میشن دویست و شصت تومن!...البته قابل شمارو نداره!