راهپیمایی شبا یه جوری تو وجودم نهادینه
شده، اگه نرم حس میکنم گناه کبیره کردم🫠❤️🩹
#روزمرگی
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو شیر پیل افکنی
بزن که خوب میزنی
😅😅😅
⇨@FZ1389
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماز عید فطر بین الحرمین رو ببینید
پارسال و امسال رو مقایسه کرده
برای آقای ما مشکی پوشیدن...😊🖤
⇨@FZ1389
نوروز ۱۴۰۵ به روایت تصویر !
بسیجی ، سپاهی ، ارتشی ، انتظامی
برادر ما شمایید 🇮🇷
⇨@FZ1389
11M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💔| دلم گرفته و این حال حال دلتنگیست
۱۴۰۵ سال دلتنگیست...(:
_#محمد_رسولی
بغض فروخورده رو با این شعر تبدیل به اشک کنید 😭
#رهبر_شهید
#شعر
6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 در نماز عشق بارانی شدی
عاقبت مثل سلیمانی شدی...
#رهبر_شهید
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
:: #قسمت_دهم #زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس #معرفی_شهدا [سوریه📒] همرزم شهید: با بچههای ادوات
::
#قسمت_یازدهم 🌸
#زندگینامه_شهید_بابک_نوری_هریس
#معرفی_شهدا
دوست شهید:
بابک اینقدر به فرماندهها میگفت: چشم حاج آقا.این تکه کلامش شده بود🤦🏻♂
ماهم هر موقع میخواستیم بابک رو اذیت کنیم😝 همش میگفتیم: چشم حاج آقا فکر میکردیم بابک برای اینکه خودشو برای فرماندهها عزیز کنه همیشه میگه: چشم ما بعد فهمیدیم که داخل خانه هم همین جوری بوده...🙂
همرزم شهید:
توی روستایی به اسم حمیمه مستقر بودیم.🏡 کار ما، پشتیبانی از نیروهای پیاده حزب الله بود. باید یه ۲۰-۱۰ کیلومتری عقبتر آماده میبودیم تا در صورت لزوم وارد عمل بشیم. به ماگفتند برید و تو منطقهای به اسمT2 بمونید. یه منطقهای کنار پالایشگاه بود. من و بابک و حسین راه افتادیم.🚶🏻♂مسیر رو بلد نبودیم و داشتیم پشت سر ماشین شهید نظری حرکت میکردیم. البته اون موقع شهید نظری صداش نمیکردیم... یهو تو مسیر یه جعبه مهمات دیدیم...فشنگ کلاش بود. گفتم بابک بابک نگهدار. یه جعبه فشنگ اونجا افتاده..☄ بابک گفت ولش کن بابا حتما خالیه.. گفتم نه، نگهدار، جعبه پلمبه حیفه،اونجا که بیکاریم..واسه خودمون میریم تیراندازی.. هیچی نباشه ۱۰۰۰تا گلوله هست..🤩 بابک گفت دیگه ازش رد شدیم ولش کن. گفتم خب برگرد.😐😂 گفت ماشین اقای نظری رو گم میکنیم گفتم آخه تو این بیابون که فقط همین جاده هست، مسیر رو گم نمیکنیم🙆🏻♂ خب یه ذره بیشتر گاز میدی.. بابک تاکید داشت که اون جعبه خالیه..😕
خلاصه اینکه نگه نداشت و رفتیم.. اون شب با بقیه بچهها دور اتیش نشسته بودیم🔥 راننده پشتیبانی اومد بهمون اضافه شد. داشت میگفت: امروز موقعی که اومدم اینجا متوجه شدم یه جعبه فشنگ کلاش گمشده..🍂 احتمالا وسط راه افتاده🚶🏻♂یه لحظه من و بابک چشم تو چشم شدیم، بابک یه لبخندی زد.
اون لحظه دلم میخواست خودم شهیدش کنم.🔪 بعد من بهش گفتم الان چیکارت کنم؟ گفت ببین یه بار حرف فرمانده رو گوش ندادما.☹️ ولی از دست دادن هزار تا فشنگ چیزی نبود بشه باهاش کنار اومد.😢
📌~ادامہ دارد...
⇨@FZ1389