eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.8هزار عکس
13.2هزار ویدیو
37 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
و‌تا‌ابـــد‌دࢪقلبمان‌جا؎داࢪ؎،آقـــا..💔:))))) ⇨@FZ1389
چی‌ازماساختی ..! که‌نه‌محتاج‌یاریم‌نه‌محتاج‌رفیق؛ ﮼‏اَبي‌عبدالله🫀:>> ⇨@FZ1389
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واکنش من وقتی مدرسه تعطیل نیست 😂👍🏻 خدایییییییی مننننن😂😂 دقیقا این منم فردا هم تست ریاضی دارم😭😂💔 ⇨@FZ1389
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عه شاهزاده فیلم بازی کرده😃👍 سلبریتی کی بودی تووو ⇨@FZ1389
1.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تماس دفتر رهبر انقلاب با رتبه ۷ کنکور انسانی ۱۴۰۵ زهرا گلی‌زاده حافظ قرآن کریم و رتبه برتر کنکور انسانی: امروز از دفتر رهبری با ما تماس گرفتند و مورد لطف و تفقد قرار گرفتم. این اتفاق برای من از هر نتیجه‌ای ارزشمندتر بود و احساس کردم مزد زحماتم را گرفته‌ام. .✨ ⇨@FZ1389
خَبَرَت‌هَست‌کِ‌دِلتَنگِ‌نِگاهَت‌شُدِه‌ام؟! بی‌قَرارِتووچَشمانِ‌خُمارَت‌شُده‌ام؟! | ⇨@FZ1389
جهت ِرنگی‌شدن ِفضای ِکانال😍🫀 ⇨@FZ1389
اینده شغلی در ایران بر اساس معدل معدل ۲٠ =دکتر بیکار معدل ۱۷ تا ۱۸=مهندس بیکار معدل ۱۶=معلم با چندرغاز حقوق معدل ۱۴ تا ۱۵=کارمند با حقوق ومعوقه معدل ۱۴ تا ۱۲=مدیر عامل معدل ۵ تا ۱۱=نماینده مردود = تاجر_زمین خوار_جنگل خوار فرار از مدرسه=رئیس جمهور قُلدر=وزیر زیرآب زن =استاندار ⇨@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر به‌جای مقدمه ما
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر صدای ممتد بوق ماشین... ذره‌های شن و خاک با این صدا به رقص درآمده‌اند! از زمین بلند می‌شوند و چرخی می‌زنند و این جا و آن جا آرام می‌گیرند... کسی انگار شن‌های ساعت شنی را به آسمان پاشیده است! زمان را گُم کرده‌ام. لباس‌هایم، دست‌هایم، صورتم، خاک‌آلود است... زانوهام را با زمین آشتی داده‌ام. صورتم، خاک را مسح می‌کند... سنگین شده‌ام انگار، اما نه، سبکم، خیلی سبک! آفتابِ خرداد، حتی در عصرگاه با آدمی زاد تندی می‌کند؛ اما از بین ذره‌های خاک، سخت است که راهی برای تابیدن بیابد. می‌بینم آفتاب را اما چشم هام را نمی‌زند. گرمم نمی‌کند این آفتاب. دست‌های سید غفار اما گرم‌اند. می‌لرزند وقتی به گلویم می‌رسند، مثل دست‌های مردی که جان، تازه در بند بند انگشتانش جاری شده باشد. خرده‌شیشه‌های روی زمین، به آفتاب گرا می‌دهند. تجربه تماشای تلفیق تلألؤشان با شنیدن موسیقی گوش‌خراش بوقِ ماشین و استشمام بوی خاکِ به رقص آمده، برایم تجربه جدیدی است. دست‌های سید غفار دورتر می‌شوند. ذره‌های ساعت شنی هم دارند آرام می‌گیرند؛ اما هنوز پراکنده‌اند. سوتِ زوزه مانندی، خلوتم با خاک را بهم می‌زند. چشم هام کمی می‌سوزند. اعتنا نمی‌کنم. هُرم گرما در سراسرای قلبم سرک می‌کشد؛ منشأ این گرما اما آفتاب نیست. زمان را گُم کرده‌ام. انگشت هام... می‌خواهم بشمارم؛ جمع می‌کنم انگشتانم را... بشمار یک، دو، سه، چهار، پنج... بیست! نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:سوم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر یادم نیست چند ساله بودم اما همین‌قدر یادم هست که هنوز پایم به مهدکودک باز نشده بود. روزهای بَدَم، روزهایی بود که بیمار می‌شدم. این‌جور وقتها حتی با حس سرزندگی همیشگی‌ام هم غریبه بودم. با سلول به سلول وجودم از درمان گاه و هر چیزی که آن فضا را به یادم می آورد، بیزار بودم! صبح‌های بیماری، مامان، شیرین‌تر و گرم‌تر از باقی روزها صدایم می‌زد، با همان لطافت مادرانه‌اش لباس‌هایم را به تن بی‌حالم می‌پوشاند، دست تب دارم را توی دست مهربانش می‌گرفت و می‌برد درمان گاه! تمام راه توی دلم خدا خدا می‌کردم که راه درمان گاه تا آخر دنیا ادامه داشته باشد و ما هیچ‌وقت به آنجا نرسیم، اگر هم رسیدیم دکتر نباشد! اما خب، همیشه هم راه نزدیک‌تر از آخر دنیا بود و هم دکتر بود! یادم هست یک‌بار نفسِ ذکرآلودِ مامان، خورد توی صورتم و بیدارم کرد! وسط گرمای تب، آن نفس، حکم خنکی باد ملایم وسط کویر را داشت حکم کیمیا را. چشم هام را که باز کردم، چهره نگرانش توی قاب چشم‌های سرخم جای گرفت. لب هاش هنوز به ذکر و دعا آغشته بودند. دلشوره از لای نفس هاش به قلبم سرازیر می‌شد. خیره‌خیره نگاهش می‌کردم و دیدرسم را و آن نفسِ ذکرآلود را به‌خاطر می‌سپردم. این صحنه انگار برایم به‌قاعده تبدیل شد! آخر وقتی می‌شود با نفسِ ذکر آلود خوبم کنند، درمانگاه و آن لباس سپیدها چرا؟ یادم هست، نوبه‌ی دیگری مریض بودم. سرم را گذاشته بودم روی متکای سفیدِ گل داری که زیر پنجره بود. مادر، در کم ترین فاصله از متکا نشسته بود کنارم و آرامش مثل عطر خوشی از وجودش منتشر می‌شد. گفتم یادت هست آن بار دعا و قرآن خواندی و فوت کردی توی صورتم؟ آرام سری تکان داد که یعنی یادم هست. گفتم خب، الان هم فوت می‌خواهم! بعد در طلبِ نفس ذکر آلودش چشم به لب هاش دوختم. مامان طبیبانه لبخند زد. دست گذاشت روی پیشانی‌ام: «این دفعه چیزی نیست زود خوب می شی!» نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:چهارم
یادشهداباصلوات