4.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دِلَم هَواییِ مَشهَد شُد اَلسَّلامُ عَلَیک دِلَم کَبوتَرِ گُنبَد شُد اَلسَّلامُ عَلَیک خوشا به حالِ تمامِ مُجاورانِ حرم خوشا به حالِ تمامِ مُسافرانِ حرم
#چهارشنبه_های_امام_رضایی
#امام_رضا
⇨@FZ1389
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
عه چه پلیسای گوگولی ای🥰👍
⇨@FZ1389
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یعنی فقط مزخرف میگن🤣🤌
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر یادم نیست چند ساله
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم
عباس دانشگر
هم زود خوب شدم، هم زود بزرگ شدم! آن قدر بزرگ که یک روز از روزهای شهریور بود بابا آمد خانه و به مامان گفت که اسمم را توی مهدکودک نوشته. اسمش را گفت اما یادم نماند. روز اول، با این که مریض نبودم، مامان دوباره برایم قرآن و دعا خواند.
بعد هم دستم را محکم گرفت، انگار فهمید که ته دلم قرص شده، راه افتادیم. میگفت اگر قدمهایمان را بلندتر برداریم، ۲۰۰ قدم تا مدرسه راه است! پرسیدم: ۲۰۰ تا یعنی خیلی زیاد؟ شیرین خندید: «نه! یعنی نزدیکِ نزدیک!» روز اول، وقتی مادر رفت، انگار همهی آدمهای دنیا ناگهان رفتند، دنیا خالی شد. بغضم گرفت اما کمکم آدمهای دیگری آمدند که دیگر غریبه نبودند؛ بچههای مهد، معلمم و خیلیهای دیگر. به چند ساعتی دور بودن از مادر و فضای خانه عادت کردم. معلممان مهربان بود، ملیح میخندید و قشنگ حرف میزد. برای هرکداممان روی یکی از صندلیهای رنگیرنگیِ چیده شده دورتادور کلاس، جایی تعیین کرد. همان روز اول، شعر خواندیم و نقاشی کشیدیم و ریزریز خندیدیم. اسم مدرسه را هم یادمان داد که اگر روزی توی کوچهپسکوچهای راه را اشتباه رفتیم و گم شدیم، ته دلمان خالی نشود و حس گمشدگی اشکیمان نکند؛ اسم مدرسه را بگوییم تا رهگذری دستمان را بگیرد و راهنماییمان کند به سمت «مدرسهی هدف»
چند روز اول را با مادر به مهدکودک رفتم و آمدم، چند روز بعدترش را هم با بابا؛تا بالاخره بعد از یک هفته مطمئن شدند که راه خانه را یاد گرفتهام. از آن به بعد یا تنهایی تا مدرسه میرفتم یا با دوستانم. مادر، هر روز خوراکی خوشمزهای را توی کیفم جا میداد و توشهی راهم میکرد. معلم مان هم میگفت خوراکیهایتان را با دوستانتان بخورید. عشق میکردم با این حرفش! مینشستیم روی صندلیها رنگیِ تکنفره و زیر سقفی پر از گلهای کاغذی، خوراکیهای رنگ به رنگمان را با بچهها قسمت میکردیم و هر کدام سهمی از مال هم دیگر برمیداشتیم.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:پنجم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم
عباس دانشگر
روزهای روشن پاییزِ ۷۷، با آن نقاشیها و شعرها و قرآن حفظکردنها چراغانی تر میشد. هر روز تا به خانه میرسیدم، لباسها را در نیاورده شروع میکردم به از بر خواندن شعرها و آیههایی که یاد گرفته بودم، انگار تمام راه آنها را توی مشتم محکم نگه میداشتم تا بهمحض این که رسیدم بریزمشان روی دامن مامان و مامان هم قربانصدقهام برود!
قرآن خواندن البته مخصوص مهدکودک نبود. هفتهای سه شب وقتی ماه گوشهای از آسمان نشسته بود توی خانه با بابا و مامان قرآن میخواندیم. من رحلهای چوبی را با دستهای کوچکم از روی طاقچه برمیداشتم و کنار هم و روبهقبله به صفشان میکردم. بعد میهمانانِ قرآن، یعنی بابا، مامان، خواهرم، محمدمهدی و علیرضا هم پهلو به پهلوی هم مینشستند و هر کدام چندخطی از قرآن میخواندند و من در تمام طول خواندنشان گوش تیز میکردم که تکتک آن کلمات را یاد بگیرم و خودم تنهایی بخوانم شان. از حرفهایی که بین بابا و مامان ردوبدل میشد، فهمیده بودم که بابا توی اداره هم برای میهمانی قرآن، کارهایی میکند.
قرآن خواندنمان که تمام میشد، من مثل تیرِ از چلهی کمان رها شده میدویدم و توپ پلاستیکی راه راهِ آبیام را میآوردم و خانوادگی والیبال بازی میکردیم. گاهی هم دروازهای میکاشتیم و در و دیواری را نشان میکردیم و شوت میزدیم! هیچکس بهاندازه شیشهیِ درِ خانه از پنالتی زدن مان عصبانی نمیشد! خب چند باری شکسته بودیمش.
آن موقعها، سالی یکبار باروبندیل را میبستیم و میرفتیم مشهد. از سفرهای قبلی چیز روشنی توی ذهنم نیست اما این بار برای رفتن شوقوذوق داشتم. قطار همینطوریاش برایم جذاب است، حالا تصور کن که مقصد، مشهد و زیارت امام و چرخیدن در آن حرم دل کش و دانه ریختن برای کبوترها و دویدن توی صحن باشد!
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:ششم
مقصود مـا ز خلق جهـان جلوه تو بود
بعد از تو خاک بر سر این عالم خراب!
#رهبر_شهید
⇨@FZ1389
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظهی اعلام خبر شهادت شهید
والامقام ستوانسوم حسین رمضانی
به خانواده؛
یکی از ۴ مأموری که در
میدان علیخانی اصفهان به
شهادت رسید
این شهید عزیز
توسط علیرضا سپاهی(همان فردی که
در روزهای اخیر اعدام شده و برخی در
فضای مجازی به صف شدهاند
تا او را تازهدامادِ مظلوم و عاشق جلوه دهند)
سلاخی شد
و پیکر نیمهجانش زندهزنده در
آتش سوزانده شد
و در نهایت به پیکر مطهرش
هتک حرمت شد...:)💔😭😭😭
ـ لعنت الله علی قوم الظالمین
⇨@FZ1389
فقط ننویسید که پسر آقاسیدمجتبیخامنهای
رتبهی۱۰۶ کنکور انسانی شد، بلکه بنویسید
پسر ایشون در شرایطی که یک شبه
کودتای عجیب و غریب عليه پدربزرگش شد و با
تحمل جنگی که در اون پدربزرگ و مادرش
و چندنفر دیگر از خانواده اش به شهادت رسیدند
و دوری از پدر بزرگوارش به این
رتبه دست پیدا کرد.
⇨@FZ1389