5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بوی ادامه جنگ میاد!!
بند پوتین هارو سفت کنین..
"یاعلی"🍇🗿
⇨@FZ1389
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تو همانی که برایم همه ای ...🥺❤️🩹
#عاشقانه_مذهبی
⇨@FZ1389
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دو تا مدل قشنگ 👌🏻✨
#مدل_بستن_روسری
⇨@FZ1389
14.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
روسریتو همینطور خوشگل ببند🥲
#مدل_بستن_روسزی
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر بزرگترها چاره را در
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
یکبار که میهمانش بودیم، موقع خداحافظی باز همان جملات را تکرار کرد. بهخاطر محبت شیشهایِ روشنش تشکر کردم و این بار به حرف آمدم: «آخه مادر جان من کجا و پسرای عزیز شما کجا؟ دعا کنید ما بتونیم راه بچههای شما رو ادامه بدیم...»
از خانهشان که آمدیم بیرون، من از مامان و بابا جدا شدم که بروم پیش دوستم و یکی دو ساعت بعد، داشتم بر میگشتم خانه که دوباره خانم همسایه را دیدم، دستهایش آشکارا میلرزید و قامت خم شدهاش خبر از عمر طولانیاش میداد. گهگاه میدیدم که میوههایی را که از مغازه سر خیابان میخرد و با زحمت و با چند بار گذاشتن روی زمین به سمت خانه میبرد. این پا و آن پا میکردم که پا پیش بگذارم یا نه... از خانه شهید عبدوس که میآمدم، بالاخره جلو رفتم و گفتم ممکن هست که خریدهایتان را برایتان تا دم در خانه بیاورم؟ نفسهای سختش را مهار کرد و آرام گفت خدا خیرت بدهد! از آن روز این شده بود وظیفهی نانوشتهی من! تا میدیدمش جلدی میپریدم و سلامی میکردم و وسایل را میگرفتم و برایش یکنفس تا جلوی خانهاش میبردم. البته بی چشم داشت نبود! برایم دعا میکرد و من این دعاها را دوست داشتم. نور دعاهاش را وقتی لب میچرخاند، توی آسمان میدیدم؛ توی خدا خیرت بدهد خیلی چیزها هست...
آن روزها پاتوقِ وقت نمازم مسجد الزهراء بود. فاصله کوتاه دویست سیصد قدمی خانه تا مسجد را گهگاه با دوچرخه طی میکردم. یک روز با خودم فکر کردم کاش همین فاصله کوتاه را هم معاشرتی با دوستان پُر کند، به دوستم روحالله گفتم بیا کاری بکنیم، یک روز تو دوچرخهات را بیاور یک روز من، قبول؟
تفاهم خیلی زود حاصل شد. از آن روز به بهانه مسجد رفتن، دوری هم با دوچرخه میزدیم. یک روز من سوار دوچرخه روحالله میشدم و یک روز او مینشست روی میلهی جلوی دوچرخه و من میراندم. یکبار که فرمان دست روحالله بود و من جلو نشسته بودم، سر یک پیچ ناجور پایم خورد به لاستیک. روحالله هول کرد و زد روی ترمز و هر دویمان نقش زمین شدیم حتی دوچرخه هم از چند ناحیه زخمی شد.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:هفدهم