📚🤍 «درس خواندن شما جوانها، مبارزه با آمریکاست.»
— رهبر شهید انقلاب اسلامی، آیتالله سید علی خامنهای 🇮🇷
#روزمرگی
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر چیزهایی هست که مهمتر
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
نور نارنجی کم جانی، روی دیوارهای کاهگلی، سو سو میزد. فانوس توی دستم، در هوا میرقصید و صدای زیرِ تکانخوردن دسته فانوس، سکوتِ کوچه باغها را میشکست. کمی عقبتر از پدر راه میرفتم و دستم را دراز میکردم تا نور فانوس بتابد و جلوی پای پدر روشن شود پدر، بیل به دست میرفت به دنبال صدای محجوب آب؛ جایی دور از شلوغیِ صدای آدمها و ماشینها... نورِ نارنجی، تا آب را دید، شادمانه دوید توی آب، تلالویی چشمنواز، توی دل تاریکی...
ضربههای بیل، راهِ آب را آرامآرام باز میکرد. آبِ زلال سُر میخورد در آغوش جویهای گِلی و گلآلود میشد. با پدر، او را به باغِ زندهی بابابزرگ دعوت میکردیم و در کنارهی جوی قدمبهقدم همراهیاش میکردیم.
نسیمِ خنکِ نیمهشب، تنم را لرزاند، آرام دستم را به شیشهی فانوس نزدیک کردم؛ گرمای مطبوعی داشت. گرم شدم. درختان انار از پشت دیوارهای کاهگلی سرک میکشیدند و منتظر آب و همراهانش بودند. آب زودتر از من و پدر وارد باغ شد و ما به دنبالش، صورت غنچههای انار گلانداخته بود.
جایی در میانه باغ ایستادیم تا آب و درختان انار با هم نجوا کنند. بابا، فانوس را آرام در فاصله دو کرت باغ، روی علفها گذاشت. پدر به احوالپرسی انارها میرفت و من به دنبالش. و فانوس کارش را میکرد و نور میپاشید.
فانوس که روی خاک آرام گرفت، پروانههای شب رو، موقعیتش را شناسایی کردند. چشم گرداندند به دنبال نور و منبعش را پیدا کردند. رفتار پروانهها را زیر نظر داشتم. بال میزدند و آرام خودشان را میرساندند به فانوس. میچرخیدند به گرد نور. گاهی به زمین میافتادند و دوباره به پرواز در میآمدند. میچرخیدند و میچرخیدند تا به نور، نزدیک و نزدیکتر میشدند و بالاخره، شیشههای داغ فانوس، بال و پرشان را میسوزاند و در کنار نور جان میدادند.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:بیستوپنجم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
حیرتزده به این صحنه شگفت، چشم دوخته بودم. بابا که این شگفتی را توی چشمهایم میدید، هم نوا با صدای آب گفت: این سوختن، ارزشش را دارد!
باد میگشت بین شاخههای درخت انار و غنچهها را تکان میداد؛ گویی که به سر تأیید میکردند: «سر بجنبان که بلی، جز که به سر هیچ مگو!»
بابا دوباره خیره به پروانههای شب نگاه میکرد. پروانهها مگر شبها هم توی هوا میچرخند؟ یک بالِ بعضیهایشان در حرارت آن آتش میسوخت و میافتادند. میکوشیدند که با آن بال سوخته، دوباره راهی آسمان شوند اما هنوز نمیدانستند که برای همیشه زمینگیر شدهاند.
بابا میگفت این پروانهها که نمیتوانند با یک بال بپرند؛ پروانهها برای این که بتوانند سبکبالیِ پرواز را بچشند، دو تا بال میخواهند؛ مثل آدمها! آدمی زاد هم برای خوشبختی، دو تا بال میخواهد. کنار آن پروانهها، ذهنم پر کشید لابلای ورقهای «انسان و ایمان»؛ آن جا که شهید مطهری، علم را روشنایی و ایمان را امید میداند؛ دو پارهی وجود ما آدمها...
چند شب بعد از قدمزدنِ شبانه کنار آن نورِ نارنجی، باید وسایلم را جمع میکردم که به استقبال مهر بروم.
خواجه نصیرالدین طوسی! این اسم پیشدانشگاهیام بود. مهر جدیتر از سالهای پیش از راه رسیده بود و آخرین سالِ تحصیلی منتهی به کنکور رسما آغاز شده بود. سنگهایم را با خودم وا کنده بودم و به توافقاتی هم رسیده بودم. ساعات شبانهروز را توی ذهنم تقسیمبندی کردم و بعد، آوردمش توی سررسیدم و خودم را به انجام برنامهای که ریخته بودم متعهد کردم.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:بیستوششم
241.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدر مستی خوبهه
از شراب علی🖤
⇨@FZ1389
146.1K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیگه از شنبه خوشم نمیاد *
⇨@FZ1389
مزاح و شوخی های زیاد و بیجا
شخصیت و وقارِ انسان را از
بین میبرد ؛ و چه بسا ،
افرادِ ساکت دارای شخصیت
و وقارِ عظیمی میباشند !
-امامحسنمجتبی(ع)
⇨@FZ1389