1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شبونه گریه میکنم😭💔
#مرتضی_یبرنژاده
⇨@FZ1389
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چه عشق هایی که از یک نگاه حاصل شد ♥️
#عاشقانه_مذهبی
⇨@FZ1389
877.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زمانه بر سرِ جنگ هست
یا علی مددی 🌙
⇨@FZ1389
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا به قیامت پایِ توام
دینِ منی ؛ دنیایِ منی ؛ آقای منی : )
⇨@FZ1389
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
میدونستید اینو؟
#رهبر_شهید
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر حیرتزده به این صحنه
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
تقسیمبندی کلی شبانهروزم، ۴ تا ۶ ساعت بود. ۶ ساعت برای خواب، ۶ ساعت برای مدرسه، ۶ ساعت برای درسخواندن و ۶ ساعت هم برای انجام امور شخصی. برای این که توی ذهنم تثبیت شود، در سررسیدم نوشتم که باید به دروس عمومی و اختصاصی، به نسبت اهمیتشان، بپردازم و البته دو درس عربی و زبان اهمیت زیادی دارند. باید تلاش کنم توی این یکسال پاککن به دست بگیرم و عادات غلطم را یکبهیک پاک کنم؛ این کار روی ساعات مطالعهام تأثیر میگذارد.
و باز مینویسم که خوب یادم بماند، در مطالعه، «لذت و عادت» مهماند؛ ضمن این که باید به یادگیری مفهومی هم توجه کنم... چند ماهِ تمام، با همین برنامه پیش رفتم. آدم اگر ناظم خودش باشد و وقتهایش را مدیریت کند، آن وقت برای کارگری هم فرصت پیدا میکند. از وقتی بچهها گفتند که تصمیم بر این شده که خانهی محقر نمادین حضرت فاطمهی زهرا سلاماللهعلیها را جلوی در مسجد الزهرا سلام الله علیها بسازند، دل توی دلم نبود. شبها را دوتایکی میکردم تا شب موعود فرابرسد. آن شب که سررسید، من هم با افتخار رفتم لابلای کارگرها و دستبهکار شدم. کارم گل مالی بود. آجرها را که میچیدند دستهایم را فرو میبردم توی گلهای هم جنس خودم و روی آجرها را میپوشاندم. انگار با وجودم، دور در و بام خانهی محقر حضرت زهرا سلاماللهعلیها حصار میکشیدم.
بعضیها که دستشان توی کار نبود، گاهی از این گلها برمیداشتند و پرت میکردند سمت همدیگر! من هم بینصیب نماندم! شوخیشوخی بهصورت و لباسم گل پرت میکردند؛ لباسهایم البته از این گلیتر نمیشد! این جا که مدتهاست زمینش بینصیب مانده و از آسمان برف نباریده؛ لابد دل بچهها برای برفبازی تنگ شده! آن قدر نامتعارف گلیام کردند که آن شب توی تاریکی، سرم را انداختم پایین و یکراست رفتم خانه که با کسی توی آن حال و اوضاع چشم توی چشم نشوم!
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:بیستوهفتم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
کنکور داشت نزدیک و نزدیکتر میشد و هر کدام از ما به این فکر میکردیم که حالا توی کدام رشته و کدام دانشگاه پذیرفته میشویم و مهر قرار است توی کلاسهای کدام دانشگاه و سر کلاس کدام استاد درس بگیریم که عمو احمدم، پیشنهاد جدیدی برایم رو کرد. عمویم میگفت همزمان با کنکور، میتوانی در آزمون سراسری سپاه هم شرکت کنی. اگر در رشتهی موردعلاقهات قبول شدی که هیچ، و الا این انتخاب را هم داری که وارد دانشگاه امام حسین علیهالسلام شوی.
حرفهای عمو فکریام کرد. با بابا و چند نفر از دوستانم مشورت کردم و سر آخر، تصمیمم این شد که در آزمون سپاه هم شرکت کنم. تا قبل از خرداد ۹۰ باید تمام مراحل گزینش در سپاه را میگذراندم. یکی از این مراحل آزمایش سلامت بود. رفته بودم درمانگاه خاتم الانبیاء علیهالسلام. وسط آزمایشها یکی از دکترها گفت با این بدن ضعیف میخواهی توی سپاه چه کنی؟ کم نیاوردم، بادی به غبغب انداختم و گفتم آقای دکتر! فلفل نبین چه ریزه!
سی چهل روز چشمانتظاریمان بالاخره تمام شد. هم نتایج کنکور آمد و هم نتیجه آزمونهای دانشگاه امام حسین علیهالسلام. توی گرایش نرمافزارِ مهندسی کامپیوتر دانشگاه سمنان قبول شده بودم و هم زمان در دانشگاه امام حسین علیهالسلام هم به رویم باز شده بود. فکرم دائم مشغول این بود که توی کدام دانشگاه میتوانم موفقتر و مفیدتر باشم. با چندین نفر مشورت کردم؛ از مشاورهای آموزشوپرورش گرفته تا دوستان و آشنایان. کفهی ترازوی رفتن به دانشگاه سمنان، سنگینی میکرد. میگفتند این رشته آیندهی خوبی دارد و اگر تا دکتری پیش بروی، فلان مزایا را دارد. از طرفی حُسنش این بود که میتوانستم کنار خانوادهام باشم. مانده بودم که چه تصمیمی باید بگیرم و راهی کدام مسیر شوم... صبح تا شب، سکهی نظراتم گاهبهگاه پشتورو میشدند؛ صبح به این نتیجه میرسیدم که بختم را با دانشگاه سمنان بستهاند و شب فکر و دلم میرفت سمت دانشگاه امام حسین علیهالسلام.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:بیستوهشتم