8.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
POV:
به یک همچین سطحی از آدرنالین احتیاج دارم🔥🫀
⇨@FZ1389
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کدوم نسل بهتر خوند؟؟🤔
#امیر_حسین_حضرتی
⇨@FZ1389
مذهبی بودم ولی دل باختم تا دیدمت :)
عشق گاهی مومنان را هم هوایی میکند ..
#عاشقانه_مذهبی | #شعر
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر میشد توی چهرهی بعضی
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
چند روز اول که با محمدمهدی توی حیاط دانشگاه قدم میزدیم، او مرا به دیگران و به فرماندهان معرفی میکرد و همین باعث میشد که زودتر با فرماندهان و کارکنان دانشگاه آشنا شوم. روزها از پی هم میگذشتند و من آرامآرام بر آن اتمسفر اضطرابناک غلبه میکردم. با بچههای دانشگاه که بیشتر آشنا شدم؛ نگرانیها و ناراحتیها هم راهشان را کشیدند و رفتند و جایشان را محبت پر کرد.
محبتهای جاری بین مان بیش از محبت دو هم دانشگاهی بود. گاهی که میدیدم کسی دمغ است، تلاشم را میکردم که حالش را بهتر کنم. یکبار با دوستم، مهدی، رفتیم به عیادت پدرش که توی یکی از بیمارستانهای تهران بستری بود. وقتی بر میگشتیم، لشکرِ اندوه، مهدی را محاصره کرده بود. راضیاش کردم که برویم کباب بخوریم! با حرفها، کمی، از آزردگی روحش کاسته شد و نهال امیدش، جان گرفت. من سعی میکردم با هر طیفی در ارتباط باشم. توی وجود هر آدمی چیزهایی هست که بشود ازش یاد گرفت. دانشگاه نماد ایران کوچکی بود که میشد تویش از استانهای مختلف کشور نمایندهای پیدا کرد. دانشگاه پر بود از دانشجوهایی که سلیقههای مختلفی داشتند؛ طبیعی بود که گاهی بینشان بگومگو پیش بیاید. گاهی که شرایط مهیا بود، من میانجی میشدم تا آتشبس برقرار شود و خبر کدورتها دهانبهدهان به گوش فرمانده گروهان نرسد. سعی میکردم سختیهای دوران آموزشی را با بگو و بخندها کم کنم. بچهها هم البته خوب از خجالت هم درمیآمدند با شوخیهایشان! یکبار توی آسایشگاه، احمد، دوستم با چندین روزنامهی باطله، چیزی مثل چماق درست کرده بود و میخواست سرِ بچهها را هدف بگیرد. هدفی از من نزدیکتر پیدا نکردند گویا! چندنفری ایستاده بودند. یکی شان با هیجان گفت: از عباس شروع کنیم! پلهها را دو تا یکی کردم و مثل فشنگ پریدم طبقه سوم! اما افاقه نکرد. هفت هشتنفری دنبالم بودند و آخر هم به مرادشان رسیدند. روزنامه که خورد به سرم، به هزار قسمت نامساوی تقسیم شد! من هم بعدها از خجالت احمد درآمدم...
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:سیویکم