مذهبی بودم ولی دل باختم تا دیدمت :)
عشق گاهی مومنان را هم هوایی میکند ..
#عاشقانه_مذهبی | #شعر
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر میشد توی چهرهی بعضی
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
چند روز اول که با محمدمهدی توی حیاط دانشگاه قدم میزدیم، او مرا به دیگران و به فرماندهان معرفی میکرد و همین باعث میشد که زودتر با فرماندهان و کارکنان دانشگاه آشنا شوم. روزها از پی هم میگذشتند و من آرامآرام بر آن اتمسفر اضطرابناک غلبه میکردم. با بچههای دانشگاه که بیشتر آشنا شدم؛ نگرانیها و ناراحتیها هم راهشان را کشیدند و رفتند و جایشان را محبت پر کرد.
محبتهای جاری بین مان بیش از محبت دو هم دانشگاهی بود. گاهی که میدیدم کسی دمغ است، تلاشم را میکردم که حالش را بهتر کنم. یکبار با دوستم، مهدی، رفتیم به عیادت پدرش که توی یکی از بیمارستانهای تهران بستری بود. وقتی بر میگشتیم، لشکرِ اندوه، مهدی را محاصره کرده بود. راضیاش کردم که برویم کباب بخوریم! با حرفها، کمی، از آزردگی روحش کاسته شد و نهال امیدش، جان گرفت. من سعی میکردم با هر طیفی در ارتباط باشم. توی وجود هر آدمی چیزهایی هست که بشود ازش یاد گرفت. دانشگاه نماد ایران کوچکی بود که میشد تویش از استانهای مختلف کشور نمایندهای پیدا کرد. دانشگاه پر بود از دانشجوهایی که سلیقههای مختلفی داشتند؛ طبیعی بود که گاهی بینشان بگومگو پیش بیاید. گاهی که شرایط مهیا بود، من میانجی میشدم تا آتشبس برقرار شود و خبر کدورتها دهانبهدهان به گوش فرمانده گروهان نرسد. سعی میکردم سختیهای دوران آموزشی را با بگو و بخندها کم کنم. بچهها هم البته خوب از خجالت هم درمیآمدند با شوخیهایشان! یکبار توی آسایشگاه، احمد، دوستم با چندین روزنامهی باطله، چیزی مثل چماق درست کرده بود و میخواست سرِ بچهها را هدف بگیرد. هدفی از من نزدیکتر پیدا نکردند گویا! چندنفری ایستاده بودند. یکی شان با هیجان گفت: از عباس شروع کنیم! پلهها را دو تا یکی کردم و مثل فشنگ پریدم طبقه سوم! اما افاقه نکرد. هفت هشتنفری دنبالم بودند و آخر هم به مرادشان رسیدند. روزنامه که خورد به سرم، به هزار قسمت نامساوی تقسیم شد! من هم بعدها از خجالت احمد درآمدم...
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:سیویکم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
دلبسته شدم به دانشگاه؛ مثل خانهمان دوستش داشتم. اینها باعث میشد که فقط وظیفه مدار نباشم. اگر میدیدم که برگههای روی تابلوی اعلانات، کج و معوج است، گمان میکردم که تابلوی خانهمان کج شده؛ صافشان میکردم.
همان روزهای اول دانشگاه، یقین کردم که انتخابم درست بوده. به بابا که گفتم از انتخابم چقدر راضیام، باز تای دوم را یادم آورد. گفت یادت هست گفتم تای دوم کی میآید سر راهِ آدم؟
تای دوم آمده بود سرِ راهم. دو سه ماهی که از دوره آموزشی گذشت، با کانون فرهنگی دانشگاه آشنا شدم. بچههای خوشفکر و پر انرژی این کانون، یک تیمِ پای کار و فعال را تشکیل داده بودند. فعالیتهایمان آرامآرام ریشه میدواند و زیاد میشد.
گاهی با دوستم مجتبی، تا دو ساعت بعد از نصفهشب، توی قرارگاه جهاد فرهنگی میماندیم. بعضی وقتها همانجا استراحت میکردیم اما شبهایی که هوا سرد بود، مجبور بودیم برگردیم آسایشگاه و پیش میآمد که به در بسته بخوریم و ناچار باشیم توی راهرو خودمان را مچاله کنیم و گرد بخوابیم یا اگر لطفی شامل حالمان شود، برویم به اتاق مسئول شب...
این با هم بودنهای مدام، ما را به هم نزدیک میکرد. آن قدر که یک روز توی گوشیام پشت اسم دوستان نزدیکم، یک «داش» اضافه کردم! یک روز که حمید، اتفاقی اسمش را توی گوشیام دید، تعجب کرد... همین محبتهای بهظاهر کوچک، نخِ تسبیح تشکیل حلقههای دوستی - کاری بود.
برنامهمان پنجشنبهها و جمعهها خالی بود. بچهها از این فرصت استفاده میکردند و گهگاه سفرهای دور و نزدیک میرفتند. یک روز دوستم مرتضی، پیشنهاد کرد که ما هم برویم مسافرت گفتم فرمان دست خودت برنامهریزی کن که کجا برویم من همسفرت هستم. این بار صبحانه را خورده نخورده، راهیِ قم شدیم و تا رسیدیم تمام غبارهای نشسته روی دلمان رفتند.
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:سیودوم