eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.7هزار دنبال‌کننده
12.8هزار عکس
13.2هزار ویدیو
37 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
باشد ك مادعای ِشھادت کنیم ؛ زهرا آمین بگوید : )
گفت:من‌ازنمازخواندن‌لذت‌نمی‌برم!!! آیاذکر؎هست‌کہ....... آیت‌الله شاه‌آبادی بلافاصلہ‌گفت: شماموسیقی‌حرام‌گوش میکنی؟! طرف‌یکباره‌جاخورد!: وحرف‌ایشان‌راتاییدکرد.: آیت‌الله‌شاه‌آبادی↯ بلافاصله‌می‌گوید: ذکࢪلازم‌نیست!!! موسیقی‌حرام‌راترک‌کنید : صدا؎حرام، انسان‌را به‌گناهان‌علاقه‌مند، و‌در‌نتیجه‌‌از‌نماز‌دور وبی‌علاقہ‌کرده‌وراه‌حضورشیطان‌رافراهم می کند💔🚶 ⇨@FZ1389
خداوند تورا از شرّ كسانى كه وانمود مي كنند نيت خير دارند، اما در خفا براى سقوط. تودعا مى كنند؛محافظت كند✨
دسته گل مورد علاقم : ☕️ ⇨@FZ1389
پوشش آریایی داشته باشید اسلامی پیشکش ! ⇨@FZ1389
من اصالت رو اونجایی میبینم که هر جایی نمیرم و با هرکسی نمیگردم و در دسترس همه نیستم ، شاید این بهترین ویژگی منه🤌🏼 ⇨@FZ1389
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دنبال وصیت رهبرین؟ من براتون یادآوری میکنم: ⇨@FZ1389
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیس و دیس بک مشتی آقا و گروگان امریکایی😂 ⇨@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر دل‌بسته شدم به دانشگا
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر هفته‌ی بعدش رفتیم شاه عبدالعظیم. هفته‌ی بعدترش رفتیم حرم امام (ره) و.... خلاصه هر هفته گذارمان به جایی می‌افتاد. در طول سفرها هم مدام مشغول گفتگو بودیم؛ از مسائل سیاسی و اجتماعی گرفته تا نقاط ضعف و قوت دانشگاه. یک‌بار توی مسیر شهرری، حرفی درباره یکی از فرماندهان دانشگاه از دهانم پرید. احساس کردم منصفانه نبود و نباید این حرف را می‌زدم. حسابی پنچر شدم و پشیمان. از مرتضی خواستم این حرف‌ها، همان‌جا بین خودمان بماند. آن روز، زیارت به دلم نچسبید و کامم تا شب تلخ بود... دو سه‌هفته‌ای بین سفرهایمان فاصله افتاد. مرتضی را نزدیک میدان صبحگاه دانشگاه دیدم. سرحال نبود، با صدای گرفته‌ای گفت بیشتر بچه‌ها مرخصی گرفته‌اند؛ دل من هم گرفته، می‌خواهم بروم دربند؛ می‌آیی؟ شانه‌ای بالا انداختم و مردد گفتم چه بگویم. پرسید پیشنهاد دیگری داری؟ گفتم صبر می‌کنی لباسم را عوض کنم و بیایم که با هم برویم؟ جلدی مهیای رفتن شدم و زدیم بیرون. مرتضی کنجکاوانه پرسید حالا کجا می‌رویم؟ گفتم حرم امام (ره). نمازمان را هم همان‌جا می‌خوانیم. بعد هم با شوخی ادامه دادم: یک ناهار رایگان هم می‌خوریم. بعدتر هم می‌رویم و توی فضای سرسبز بهشت‌زهرا، نفسی چاق می‌کنیم؛ هان؟ هفته‌هایی که می‌رفتیم قم را بیش تر دوست داشتم. یکی از بچه‌ها دوست داشت با من بیاید و وقتی می‌دید که با دیگری می‌روم، آزرده می‌شد. نمی‌دانستم این وقت‌ها چه باید کرد. آخر سر یک روز طاقت خودش تمام شد و صریح و واضح گفت که با فلانی نرو! گفتم پس با کی بروم؟ نه گذاشت و نه برداشت، گفت با من! گفتم بیا یکی دو هفته با هم برویم. دوباری که با هم سفر رفتیم، گفتم ببین! همه ما نقاط ضعف و قوتی داریم؛ هم من، هم دوستم و هم تو. اما من دوست دارم با همه رفاقت کنم. از هر آدمی می‌شود چیزی یاد گرفت. نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:سی‌وسوم