این روزا زیاد بگید
" اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یَا اَمیرَالمؤمِنین "
به جبران ِ سلام های بی جوابَش در مدینه...!
⇨@FZ1389
579.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روزا میگذره علی 💔؛
⇨@FZ1389
دردِ بیمادری ای کاش دوایی میداشت..
فاطمیّه شده و اشک دمادم داریم..
⇨@FZ1389
از رفتن زهرا فقط یک جمله میگویم
تابوتِ حیدر میرود بر شانه ِحیدر...💔
⇨@FZ1389
منتظرتمیمانمتاآخرینلحظهیعمر ،
کهعمربیدیدنتوچهبیهودهبهسرشده . . :)
#امام_زمانم
⇨@FZ1389
دهــهـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر کتابهای شهید مطهری
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ »
روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر
یادم هست یک شب بابا داشت رانندگی میکرد و من هم کنارش نشسته بودم. داشتیم درباره حکیم بودن خدا در نظام آفرینش و قضا و قدر و.... حرف میزدیم.
بابا مطلب کوتاهی گفت و به انتظار حرفهای من بود. من کتاب انسان و سرنوشت شهید مطهری را خوب مطالعه کرده بودم؛ طوری که جملات کتاب توی ذهنم نقش بسته بود! چیزهایی گفتم. بابا چشمش را از خیابان برداشت و با تعجب نگاهم کرد که ببیند دارم از روی کتاب میخوانم یا از بر! این اولینبار بود که اینطوری با بابا بحث میکردیم. چند بار تشویقم کرد و طوری که چشمهایش هم میخندیدند، گفت که خوشحال است از این که وقتم را صرف مطالعه میکنم.
هرچه بیش تر میخوانم، بیش تر احساس میکنم که باید از بچههای دانشگاه کمک بگیریم.
ذهن و ضمیر دانشجوهای کف میدان، پر از ایده و پیشنهاد و انتقاد است. مدتها بود که فکرم مشغول بود که چطور میشود از این ظرفیت استفاده کرد. انتقاد، مثل آب است. هم میتوان آن را پشت سد ریخت و ازش برق گرفت و هم میشود که سیل بشود و ویران کند! باید از این فرصت استفاده میکردیم. همه این ها باعث شد که به سردار اباذری پیشنهاد بدهم تا با موافقت او کارگروهی تشکیل شود و جوانان بیایند و پیشنهاداتشان را برای بهبود روندهای آموزشی دانشگاه مطرح کنند. سردار از پیشنهادم استقبال کرد و اینگونه، کارگروه مشاوران جوان فرماندهی، سر و شکل گرفت.
چند ماهِ سخت از دوره آموزشی بهسلامت گذشت. بهپاس این بهسلامت گذرکردن برای اولینبار میخواستند دستهجمعی ببرندمان زیارت. چقدر دلم برای مشهد و دمی آساییدن در جوار امام تنگ شده بود. وسطش میخواستم از این فرصت استفاده کنم و بروم پیش بابا و مامان و حسابی عطرشان را نفس بکشم و عمیقتر ببینم شان. مدتی بود درستوحسابی ندیده بودمشان. پس دو روز زودتر از اردو آمدم سمنان. با راننده هم آهنگ شده بودم که وقتی اتوبوس نزدیک پل جهاد شد، خبرم کنند که بهشان ملحق شوم. با بابا مشورت کردم و تصمیم گرفتیم که برای دانشجو- زائرها خوراکی بگیریم. چه چیزی بهتر از سوغات سمنان؟ برای پنجاه نفر شیرمال تازه خریدیم و اول صبحی، تا رفتم توی اتوبوس، بین بچهها پخش کردم. چشمهایشان برق میزد. صبحانه نخورده بودند و شیرمالِ نطلبیده برایشان مراد بود. بعد از آن، هر وقت توی دانشگاه همدیگر را میدیدیم، یاد آن شیرمالها پیوندمان میداد...
نویسنده:محسن حسنزاده
قسمت:سیوهفتم