eitaa logo
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
2.6هزار دنبال‌کننده
12.9هزار عکس
13.4هزار ویدیو
38 فایل
بسم‌رب‌المهدی(عج) روزمرگی‌سه‌تا‌رفیق‌ازتاریخ‌وتمدن ایران❣🇮🇷 تولد¹¹'¹²'¹⁴⁰³تا‌شهادت‌..🤌🏽🌱 کپی؟ازروزمرگی‌هانه،بقیش‌یه‌صلوات‌برای‌امام‌زمان(عج)🥲🎀 لف←313صلوات‌بفرست‌مؤمن🌝🍃 سخنی‌بود:] https://abzarek.ir/service-p/msg/4060909
مشاهده در ایتا
دانلود
از رفتن زهرا فقط یک جمله میگویم تابوتِ حیدر می‌رود بر شانه ِحیدر...💔 ⇨@FZ1389
430.7K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من از تو فاطمیه‌ها رزقِ یه سالمو میگیرم ای مادر . .❤️‍🩹 ⇨@FZ1389
منتظرت‌می‌مانم‌تا‌آخرین‌لحظه‌ی‌عمر ، که‌عمر‌بی‌دیدن‌تو‌چه‌بیهوده‌به‌سر‌شده . . :) ⇨@FZ1389
دهــه‌ـهـشـتـاـدیـا:)🇮🇷
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر کتاب‌های شهید مطهری
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر یادم هست یک شب بابا داشت رانندگی می‌کرد و من هم کنارش نشسته بودم. داشتیم درباره حکیم بودن خدا در نظام آفرینش و قضا و قدر و.... حرف می‌زدیم. بابا مطلب کوتاهی گفت و به انتظار حرف‌های من بود. من کتاب انسان و سرنوشت شهید مطهری را خوب مطالعه کرده بودم؛ طوری که جملات کتاب توی ذهنم نقش بسته بود! چیزهایی گفتم. بابا چشمش را از خیابان برداشت و با تعجب نگاهم کرد که ببیند دارم از روی کتاب می‌خوانم یا از بر! این اولین‌بار بود که این‌طوری با بابا بحث می‌کردیم. چند بار تشویقم کرد و طوری که چشم‌هایش هم می‌خندیدند، گفت که خوشحال است از این که وقتم را صرف مطالعه می‌کنم. هرچه بیش تر می‌خوانم، بیش تر احساس می‌کنم که باید از بچه‌های دانشگاه کمک بگیریم. ذهن و ضمیر دانشجوهای کف میدان، پر از ایده و پیشنهاد و انتقاد است. مدت‌ها بود که فکرم مشغول بود که چطور می‌شود از این ظرفیت استفاده کرد. انتقاد، مثل آب است. هم می‌توان آن را پشت سد ریخت و ازش برق گرفت و هم می‌شود که سیل بشود و ویران کند! باید از این فرصت استفاده می‌کردیم. همه این ها باعث شد که به سردار اباذری پیشنهاد بدهم تا با موافقت او کارگروهی تشکیل شود و جوانان بیایند و پیشنهاداتشان را برای بهبود روندهای آموزشی دانشگاه مطرح کنند. سردار از پیشنهادم استقبال کرد و این‌گونه، کارگروه مشاوران جوان فرماندهی، سر و شکل گرفت. چند ماهِ سخت از دوره آموزشی به‌سلامت گذشت. به‌پاس این به‌سلامت گذرکردن برای اولین‌بار می‌خواستند دسته‌جمعی ببرندمان زیارت. چقدر دلم برای مشهد و دمی آساییدن در جوار امام تنگ شده بود. وسطش می‌خواستم از این فرصت استفاده کنم و بروم پیش بابا و مامان و حسابی عطرشان را نفس بکشم و عمیق‌تر ببینم شان. مدتی بود درست‌وحسابی ندیده بودمشان. پس دو روز زودتر از اردو آمدم سمنان. با راننده هم آهنگ شده بودم که وقتی اتوبوس نزدیک پل جهاد شد، خبرم کنند که بهشان ملحق شوم. با بابا مشورت کردم و تصمیم گرفتیم که برای دانشجو- زائرها خوراکی بگیریم. چه چیزی بهتر از سوغات سمنان؟ برای پنجاه نفر شیرمال تازه خریدیم و اول صبحی، تا رفتم توی اتوبوس، بین بچه‌ها پخش کردم. چشم‌هایشان برق می‌زد. صبحانه نخورده بودند و شیرمالِ نطلبیده برایشان مراد بود. بعد از آن، هر وقت توی دانشگاه همدیگر را می‌دیدیم، یاد آن شیرمال‌ها پیوندمان می‌داد... نویسنده:محسن حسن‌زاده قسمت:سی‌وهفتم
📗 متن کتابِ « راستی دردهایم کو؟ » روایتی از زندگی شهید مدافع حرم عباس دانشگر دوستی‌هایمان لایه‌لایه عمیق‌تر می‌شد؛ آن قدر که گاهی برای هم دلتنگ می‌شدیم! اول سال ۹۱ بود که با خودم توی خلوت عهدی کردم و قرار گذاشتم که توی پنج زمینه تلاش کنم و آخر سال، خودم و تلاش هام را بفرستم روی دو کفه‌ی ترازو و ببینم در این حوزه‌ها چه کرده‌ام و کجا هستم. قول و قرارهایم را توی دفتر سالنامه‌ی فیلی رنگی که رازدار نوشته‌ها و حرف هام بود، نوشتم. حوزه اول، معنویت است؛ از نماز اول وقت و دعاها به‌ویژه دعای ندبه گرفته تا خواندن یک صفحه قرآن با تدبر. حوزه دوم، شناخت عقلی است. می‌خواهم امسال کتاب‌های شهید مطهری را با تمرکز روی «انسان و ایمان»، «جهان‌بینی توحیدی»، «نبوت» و «معاد» بخوانم؛ بعضی روزنامه‌ها و حرف‌های حضرت آقا را دنبال کنم و درس‌هایم را هم عمیق‌تر بخوانم. حوزه سوم، مسئولیت است. حوزه چهارم، درس و تحصیل است و حوزه پنجم استراحت و ورزش. یکشنبه‌ها و سه‌شنبه‌ها، ۴۵ دقیقه را برای ورزش کنار گذاشته‌ام. بخشی از وقتم را هم به عبادت، معاشرت با دوستانم و تفریح‌های حیات‌بخش، اختصاص داده‌ام. باید ببینم تا آخر سال با این فرمان کجای برنامه‌هایم ایستاده‌ام... روی برنامه‌ریزی‌ام حسابی حساس بودم و با این که انعطاف داشت، سعی می‌کردم چیزی یک هو نیاید روی ریل و برنامه‌ام را به هم نزند. یک شب، دیدم که بابا دارد، خندوانه می‌بیند. می‌شد که بنشینم کنارش و وقتم را پای تلویزیون بگذرانم اما من آن روز، توی برنامه‌ام ورزش و تفریح داشتم و به هر دویش هم رسیده بودم و آن ساعت از شب وقت مطالعه‌ام بود، باید چند صفحه‌ای از کتاب شهید مطهری را می‌خواندم. وقتی توی دو دو تا چهارتای خودم مغلوب شدم، دل را یک دله کردم و رفتم به اتاقم. بابا چندثانیه‌ای به منِ ایستاده وسط هال نگاه کرد و دست آخر که سرم را انداختم و رفتم. کنجکاوانه پی‌ام آمد و دید که سرم توی کتاب است و مشغول مطالعه‌ام. لبش به تحسین باز شد و تشویقم کرد که برای ساعاتم برنامه‌ریزی می‌کنم و پای انجامش می‌ایستم. نویسنده: محسن حسن‌زاده قسمت:سی‌وهشتم
یادشهداباصلوات
حجاب استایل: هیچ بی حجابی را با حجاب نکرد، فقط چادری هارا بی حجاب کردن! ⇨@FZ1389
شهید مصطفی صدر زاده می گفت: اَخم توی محیطی که پر از نامحرمه خیلی هم خوبه : ) سالگرد شهادتت مبارک داداش❤️‍🩹 ⇨@FZ1389
سفارشش نماز اول‌ وقت بود . بعد از نماز کار همیشگی‌‌اش خواندن زیارتِ‌ عاشورا بود حتی اگر مهمانی بود یا کار داشت یا وقت غذا بود ، تا زیارت عاشورا نمی‌خواند ؛ نمی‌آمد . ❤️:))))) شهید حاج ‌‌یدالله‌‌ کلهر . ⇨@FZ1389
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
-گویند که عشاقِ جهان عقل ندارند یعنی تو خری!من به مراتب ز تو خرتر!..😔😂 | ⇨@FZ1389