eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
253 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
آسمان حرمت کو ، قفسم تنگ شده .. نه فقط دل ، که برایت نفسم تنگ شده🌱 :)
563.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بابا رضا جان؛ از اینجایی که من هستم تا اونجایی که تو هستی وجب به وجب دلم تنگه برات 💔
همـیشه اونـی کـه تو خیـالته، بیخیالـته:) 💔
تولد امام رضا (ع) هست رند نشنیم؟ 🥺💔 اینو پیام فور کنید یکی از پست های کانال تون فور می کنم اینجا حمایت تون می کنم https://eitaa.com/joinchat/2379416311Cd2f4141f57
سلام وعلیکم خوبین خوشین ولادت امام رضا رو بهتون تبریک میگم❤️❤️ خوب دوستان یه خبر خوش یه پارت دلی با کمک مدیر گاندویی هانوشتیم https://eitaa.com/Admin_Gando امیدوارم که لذت ببرید فقط اینم بگم که بدون نظر نباشه ها🥲 بعدمدت ها یه پارت دارم میدم🥲❤️
ܢ‌ܢܚܩܢ ߊ‌ܠܠܘ ߊ‌ܠܝ‌حܩࡍ߭ ߊ‌ܠܝ‌حࡅ࡙ܩܢ رسول: تمام بدنم درد میکرد به زور داشتم تکون میخوردم اروم اروم خودم و به تخت رسونده بودم  دست راستم  که سالم بود و گرفتم لبه تخت و خودم و بلند کردم و نشستم چشمم به پنجره خورد هوا کم کم داشت شب میشد به سمت. در رفتم دستگیره رو کشیدم پایین در باز نشد هعیییی آخه چرا واقعا چرا،چرا محمد من رو میزنه.. اونم من که برادرشم...من رو چرا من رو بخاطر....🥺 خب حداقل بهم میگف...میگف که... 😭💔 بغض اجازه ی حرف زدن رو بهم نمیداد.. چشام رو روی هم گزاشتم و به خواب رفتم.. [فلش بک به گذشته] رسول: از سایت بیرون اومدم و به سمت بهشت زهرا حرکت کردم.... دلم خیلی تنگ شده بود.. برای مامانم بابام..🥲 کاش میشد یه بار فقط یه بار دیگه ببینمشون.. ولی...درسته بابا اینا نیستن.. ولی محمد نزاشته خیلی خوبه که کنارمه.. اگه محمد نبود واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم... خیلی خوبه که محمد رو دارم.. واقعا اگه محمد پیشم نبود یا خدایی نکرده محمد رو نداشتم باید چیکار می کردم... همین جور که داشتم می رفتم چشم خورد به ریحانه.. خواستم به سمتش برم که.... هااان.....چیییی..... اصن صحنه ای که دیدم رو نمی خواستم باور کنم.. اعصبانی شده بودم.. خیلی ام اعصبانی شده بودم..نمیدونم چطور خودم رو به اون طرف خیابون رسوندم... به سمتش رفتم... ریحانه: با امیر داشتیم راه میرفتیم که یهو رسول اومد سمتم.. عه..سلام داداش.. رسول: نمیدونم چیشد ولی زدم تو صورتش.. امیر: غل.. می خواستم بزنمش ولی ریحانه نزاش... امیر: یعنی چی ریحانههه😡 رسول: ریحانه؟!؟ تو غلط کردی اسم خواهر من رو به زبون میاری! ریحانه: رسول جان! داداش یه لحظه صبر کن من برات توضیح میدم.. بیا بریم تو ماشین تا برات توضیح بودم.. امیر شما هم اروم باش رسول: یعنی چیی😩 ریحانه: برات همه چی رو توضیح میدم... فقط با من بیا.. امیر: میدونستم رسول تو کما بوده!! میدونم که همه چی رو یادش رفته و کم کم یادش میاد.. تازه فهمیدم که ریحانه چرا انقدر با ارومی باهاش حرف میزد... در ماشین رو باز کردم.. ریحانه و رسول عقب نشستن.. خودمم رفتم پشت فرمون نشستم. ریحانه: ببین داداش.. یادت هس که من و امیر قبل از اینکه اون اتفاق برات بیوفته نامزد بودیم؟! رسول: ن.ام.زد؟! ریحانه: اره نامزد بودیم... بد از اینکه تو رفتی کما پدر امیر تصادف کرد.. حالش خیلی بد بود..و اصرار داشت که عقد ما دو تا رو ببینه.. البته محمدم برا تو نمی خواست که این عقد صورت بگیره.. ولی با اصرار های پدر امیر دیگه مجبور شدیم که عقد کنیم.. و بد از یه روز پدر امیر فوت کرد... امیر: با حرف های ریحانه بغض راه گلوم رو گرفته بود.. حالم دوباره بد شده بود.. ولی بغضم رو به سختی قورت دادم. و لب زدم.. اره رسول.. رسول: الان یعنی چییی...😭 امیر: یعنی من و ریحانه الان زن و شوهر هستیممم بد تو زدی تو صورتششش... ریحانه:بسه دیکه امیرر.. من برم برات اب بگیرم بیام(خطاب به رسول) امیر: دیگه نمی تونستم تحمل کنم.. لب زدم ببین رسول من که نمی تونم چون ریحانه ناراحت میشه.. ولی میدونی اگه محمد بفهمه چه اتفاقی می افته؟! رسول: امی... امیر: هیچی نگووو فقط سریع از ماشین من پیاده شو تا ریحانه نیومده. رسول: نمی خواستم بیشتر از این از دستم عصبی بشه.. از ماشین پیاده شدم و به راهم ادامه دادم.. نمی دونم چرا اینقدر سریع اعصبانی شدم.. امیر راس می‌گفت محمد بفهمه زندم نمیزاره.. مطمئنم امیر بهش میگه.. منم باید خودم رو آماده ی دعوای حسابی کنم... ریحانه: اب رو حساب کردم و ب سمت ماشین رفتم.. در رو باز کردم و وارد ماشین شدم.. رسول نبود!! رو به امیر لب زدم رسول کجاست؟! امیر: هیچی رفت... ریحانه: یعنی چی رفت.. مگه میشه تا من رفتم براش یه بطری اب گرفتم رفت.. چی بهش گفتی امیر؟! امیر: ریحانه تو از من چه توقعی دارییییی.. زده تو صورتت می خوای هیچی بهش نگم؟! ریحانه جان عزیزم می خوای بهش بگم دستت درد نکنه رسول جان زحمت کشیدی که زنم رو زدی خیلی زحمت شد برات.. نکنه می خوای اینجوری باهاش حرف بزنم؟! ریحانه: امیر جان من چی بگم بهت؟! هاا؟! امیر تو نگاه صورت من بکنن... هیچیی نیسسس هیچیییی.. بابااا اون قدر محکم نزد که بخواد یه چیزی بشه... فقط یه خورده قرمز شدهههه.. تو از من توقع نداری برا یه سیلی کوچیک اونم چون نمیدونسته من و تو زن و شوهر ایم.. بیام بگم دیگه داداشم نیس! ن اتفاقاا من رسول رو هم خیلیی دوس دارم.. برو خونه.. گوشیم رو برداشتم و زنگ زدم به رسول.. بوق...بوق....بوق....بوق.....بوق... مشترک مورد نظر پاسخ گو نمی باشد......... گوشی رو زمین گزاشتم.. امیر: تا حالا ندیده بودم ریحانه اینجور بشه... و بخواد این طوری حرف بزنه... ولی منم نمی تونم نسبت به این موضوع بی تفاوت باشم... میرم پیش محمد ریحانه نمیتونه به اون چیزی بگه..