•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17224434745422 سلام بیاین یکم صحبت کنیم 🤌
خوب بریم بقیه ناشناس فقط دوست دارم یکی بیاد بگه کی پارت میدید من میدونم بااون😊
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
خوب بریم بقیه ناشناس فقط دوست دارم یکی بیاد بگه کی پارت میدید من میدونم بااون😊
خوب مثل اینکه هیچ صحبتی ندارید بریم یه سکانس از فیلم گاندو روبزاریم
14.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دخترها بابایی نیستند؛
باباها دختریاند!
این را وقتی حسین(علیهالسلام)
با سر به دیدن رقیه آمد؛
فهمیدم!💔
#شهادت_حضرت_رقیه
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱
#پاسداران_وطن
#فصل_2
#پارت_15
#محمد
نگاهمو به میز شلخته و پر برگه ام دادم هوفی کشیدم و تصمیم به مرتب کردنشون کردم
گیج شده بودم ،مغزم نمی کشید همزمان با پرونده فکرم پیش چیز های دیگه هم باشه
باید سر فرصت جلسه ایی برپا میکردم تا موضوع پرونده رو میون نیرو ها بیان کنم
روی یکی از صندلی های دور میزم نشستم
گوشیمو برداشتم و شماره ی فرشیدو گرفتم
بعد از خوردن چند بوق با صدای آرومی جواب داد
فرشید: سلام آقا
محمد: سلام فرشید جان چه خبر از امانتیه ما ؟!
فرشید: خداروشکر مثل اینکه حالش بهتره الانم خوابه
محمد: خب خداروشکر خیلی حواست بهش باشه دوباره فکر فرار به سرش نزنه هر خبری هم شد منو بی خبر نذار
فرشید: چشم آقا
محمد: ممنون خداحافظ
قطع کردم نفسی گرفتم و مشغول مرتب کردن بقیه برگه های بهم ریخته شدم
....یک هفته بعد......
#رسول
دوروز پیش با هزار بدبختی دکتر رو راضی کردم اجازه بده برم خونه و استراحت کنم.اینقدر به محمد و دکتر التماس کردم که دیگه خودمم دلم به حال خودم سوخت.اونا هم گفتن دو روز آخر رو میتونم برم به شرطی که وقتی عمل کردم تا وقتی مرخص نشدم از بیمارستان بیرون نرم.منم دیگه به زور قبول کردم.
..........
روز عملم فرا رسیده بود
تو این چند روز که به سختی با سخت گیری های محمد گذروندم و از طرف دیگه سرماخوردگی و پای تو گچم بهش اضافه شده بودم میتونم بدون اغراق بگم روانیم کرده بود
دیونه که بودم دیونه تر شدم
البته این سخت گیری ها بدون حضور خودش هم امکان پذیرش کرده بود.
توی خونه همش یا عزیز یا عطیه خانم هی میگفتن راه نرم و کار نکنم.حتی سایت هم اجازه نداشتم برم و البته دروغ نیست اگر بگم اون روزا از شدت سر درد و درد قلبم حال و حوصله هیچ کاری نداشتم و حتی اگر بهم اجازه رفتن هم میدادن بازم نمیتونستم کاری کنم.
...........
با صدای در متوجه شدم محمد اومده .یه لحظه دلم براش سوخت .بعد از این همه کار حالا هم که اومده دنبالم تا بریم بیمارستان.به زور از روی تخت بلند شدم و با پای گچ گرفته ام به طرف در ورودی رفتم.با توی دید قرار گرفتنش سلامی اروم کردم که مثل خودم آروم جواب داد.ار دو دِپرِس بودیم.
هر دو انگار ترس داشتیم.من ترس عمل رو داشتم اما محمد چی؟
من ترس داشتم چون هیچوقت دلم نمیخواست مرگم با این دلایل باشه.همیشه آرزوم بود شهید بشم.اخه وقتی بمیری هیچ کس نمیاد زیر تابوت رو بگیره اما وقتی شهید بشی برای زیر تابوت اومدن و گرفتنش سر و دست میشکنن.
........
به همراه محمد و عزیز و عطیه خانم راه افتادیم.دلم نمیخواست عطیه خانم توی زحمت بیوفته اما لحظه آخر بهم گفت مثل داداشش هستم و وظیفه اش هست که نگرانم بشه.
ناخوداگاه با دیدن خیابون لبخندی روی صورتم نشست.فکر کنم دیوونه شدم🤦بیا همینو کم داشتم .اگه محمد بفهمه داداشش داره خُل ميشه دیگه اجازه ورود به سایت رو بهم نمیده😕
بالاخره به بیمارستان رسیدیم .در رو باز کردم و به کمک محمد پیاده شدم.کمک کرد به ماشین تکیه بدم و خودش هم سریع رفت تا یه ویلچر بیاره .
خیره شدم به بچه ها و بی تفاوت به نگرانی عزیز و حرفای عطیه خانم برای آروم شدنش ،بچه هارو نگاه کردم.لبخند میزدن.میخندیدن.
و چقدر قشنگ بود اگر منم بتونم مثل اونا لبخند بزنم.
با صدای محمد از افکاری که داشتم توش غرق میشدم بیرون اومدم و خیره شدم بهش.با چشم و ابرو اشاره کرد بشینم روی ویلچر.به زور تکون خوردم و نشستم و محمد هم پشت ویلچر ایستاد و به طرف ورودی بیمارستان حرکت کرد.
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 🌱🌱🌱🌱🌱🌱🌱 #پاسداران_وطن #فصل_2 #پارت_15 #محمد نگاهمو به میز شلخته و پر
اینم پارتمون البته نصف بیشترشون مهدیس جون زحمت کشیده چون واقعا شرایط نوشتن نداشتم
دخترا خواستم باهاتون به صحبت ریزی داشته باشم و یه خبری رو بدم اول اینکه واقعا دیگه روم نمیشه از شرمندگیه نبودنم بهتون بگم روم سیاهه حلال کنید دوم اینکه با عرض شرمندگی بازم تا اول شهریور ماه احتمال داره نباشم این چند مدتم واقعا حال روحیه خوبی نداشتم و ندارم که بیام پیشتون دیگه در حدی بود که نتونستم ادامه ی پارتو خودم بنویسم سپردم به مهدیس جون نویسنده ی رمان آغوش امن برادر دیگه حلال کنید گفتم حیفه با حال روحیه خراب بیام پیشتون بزارم شهریور ماه پرشور ادامه بدم شب خوش یاعلی
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
بااضطراب آمد و با التهاب رفت
کوچکترین شهیده که غساله ای نداشت
وقتی که از بغض گلویش گلایه کرد
آهی به سینه داشت، ولی نالهای نداشت
رفت از شب خرابه و تشییع هم نشد
تنهاترین ستاره که دنبالهای نداشت
شهادت مظلومانه حـضرت رقیه (ع) تسلیت و تعزیت باد.