سلام بچه ها خوبید
من امروز یه پارت طولانی میدم ولی ازم نخنواین که فردابهتون بدم چون اصن حال روحیم خوب نیست به احتمال زیاد فعالیت میکنم فردا🥲😢
#سهم من ازتو
#پارت 9
#باران
شب شده بود از فاطمه خواسته بودم که کمکم کنه که بریم تو حیاط قدم بزنیم هوا چه خنک شده بود شهریور داشت تموم میشد و پاییز نزدیک
بعداز قدم زدن روی نیمکت که زیر درخت بود نشستیم وقتی باد ازلای برگا میومد حس خوبی رو به ادم ها میداد هوا اونقدر خنک شده بود که سردت میشد بینمون خیلی سکوت بود فاطمه میدونست که خیلی بدم میاد وقتی پیش همیم سکوت کنیما ولی انگار هیچ حرفی نداشتیم بالاخره فاطمه سکوت رو شکوند وگفت
چقدرخوبه که بخشیدیشون خوشحالم کردی
من نبخشیدمشون
ازاین حرفم تعجب کرد و گفت
یعنی چی نبخشیدیشون خودت به زنداداشات گفتی؟!
گفتم که دست ازسرم بردارن من هیوقت نمیتونم اونارو ببخشم هیچ وقت شاید بتونم بااین موضوع کنار بیام وباهاشون بگم بخندم لبخند روی لب هام بکشم ولی هیچوقت نمیتونم ببخشمشون هیچ وقت
چرا باران
اونا باعث مرگ پدر ومادر خودشون شدند اونا باعث شدن من هرچی باهاشون ارزو داشتم رو ازبین بردن
تاکی میخوای نبخشیشون
سرم رو تکون میدم ومیگم
نمیدونم شاید هیچوقت
نگاشو از روم برمیداره و میگه
نمیدونم دیگع واقعاموندم ازکارهات
همینه کع هست فعلامیخوام فکرکنن که بخشیدمشون همین
فاطمه:بریم بالادیگه هواسرده سرما میخوری
باشه
کمکم کرد که بلندشم دستم وهم گرفته بود که نیفتم وارد اتاقم شدم رفتمرو تخت دراز کشیدم فاطمه پتومو روم انداخت تواتاق یه تخت خالی بود
فاطمه رفت اونجا گرفت خوابید ومن داشتم فکرمیکردم ولی نفهمیدم که کی خوابم برد
#محمد
بالاخره پرونده بهمنی و دار ودستش رو بستیم وخیالم ازاین بابت راحت شده بود ولی ازبابت باران نه رفتم توحیاط هم یه نفس عمیق بکشم باران ،یکی یدونه بابا،دور دونه مامان، عزیز داداشاش ، اصن اگه باران نبود زندگی معنی نداشت یادمه وقتی باران به دنیا اومده بودهواهم ابری شد و بارون بارید برای همین بابا اسمشو گذاشت باران گفت باران بااومدنش هم برکت اورده هم رحمت
میدونم بعد مرگ مامان. بابا خیلی سختی کشیدهنوزهم ازاون ماجرا فقط یک هفته میگذره وقتی باران روگرفتن وبعدش که کارش به بیمارستان کشیده شد خیلی نگران شدم خدا خدا میکردم که برگرده و بتونیم جبران کنیم وخداهم این فرصت رو داد
حالامیخوام هرجور شده جبران کنم واسش درسته ازم دلخوره ولی میخوام ازدلش دربیارم یه گروه برادرانه درست کرده بودیم که هروقت خواستیم خانوادگی جایی بریم باهم هماهنگ کنیم توگروه پیام دادم
سلام شب همگی بخیر
فردا ساعت 3 بیمارستانی که باران هستش بریم هم برای ملاقات هم برای اینکه بریم از دلش دربیاریم
هرکی پیاممو دیده یه یاعلی (ع) بگه پیام رو فرستادم یه چند دقیقه بعد همه یاعلی(ع)رو فرستادن منم گوشیم وخاموش کردم و رفتم خوابیدم
فردای آن روز💕
#باران
ساعت 2و40دقیقه
بالاخره باکمک پرستار و فاطمه نشسته بودم ولی فاطمه تخت رو یکم بالااورد که تکیه بدم مشغول کتاب خوندن بودم فاطمه هم مشغول گوشیش بود زمان ملاقات رومتوجه نشده بودم که باصدای در زدن مواجه شدیم فاطمه رفت در رو که بازکرد خشکش زده بود انگار برق گرفته بودش در چشم برهم زدنی خودش رو جمع کردوگفت ببخشیدی گفت و رفت کنار اول محمد اومد داخل بعد بقیه پشت سرش اومدند تعجب کرده بودمجوری که دهنم بازموند فاطمه هم اروم وبی سروصدا رفت بیرون و در رو بست خودم و سریع جمع وجور کردم نگاهمو ازشون برداشتم وگفتم
اینجا چی کارمیکنید
محمد:اول سلام بعد کلام یادت رفته بود باران خانم
یه نفس عمیق کشیدم و صدادار بیرون دادم وگفتم ببخشید سلام
همونطوری که چشام به سرامیک های بیمارستان گیر کرده بود گفتم
میشه بگید اینجا چی کارمیکنید طبق محاسبات من باید الان سرکارتون باشیدچیشدبه شماهاکه سخت مرخصی میدادند
داوود شروع کرد به حرف زدن وگفت
باران خانم خوبی شماماهم خوبیم الحمدالله بعدشم امروز جمعس
والاجمعه هاهم سرکارهم میرفتین غیرازاین بود مگه
نه غیراز این بود ولی ما برای خواهرکوچولومون هرکاری لازم هست میکنیم تا دلش باما کاملا برطرف شه (رسول)
رسول راست میگه ماهرکاری میکنیم که دیگه ازدستمون دلخور نباشی(سعید)
پس میخوای یه کاری بکنید دلخور نباشم ازتون ولی وقتی دلخوریم کاملا برطرف شد دوباره همه چی برمیگرده از اول نه؟دوباره همونی میشید که بودید
درسته ؟
نه اشتباه میکنی ماکلا میخوایم گذشتمونو جبران کنیم همین (فرشید)
شاید میتونستی قبل فوت مامان بابا گذشتونوجبران کنید ولی الان دیگه فکرنکنم بتونید
ببین باران من اگه حکم تبرئه طرف رومیدادم اصلامعلوم نبود چند خانواده دیگه رو بدبخت کنن من نمیتونستم این کار رو بکنم بعدشم میدونی ماخودمون هم داریم عذاب میکشیم که نتونستیم کاری کنیم که از مامان بابامراقبت کنیم واقعا خیلی پشیمونیم باور کن میدونم این پشیمونی ما دیگه سودی نداره ولی ماهم داریم اذیت میشیم (محمد)
روم و برگردوندم به سمت پنجره نفهمیدم کی مجوز اشکام ودادم ولی تابه خودم اومدم اشکم سرازیر شد سریع پاکش کردم و تابقیه نفهمن ولی محمد انگار م
توجه شده باشه اومد نشست وتوآغوش خوذش برد انگار محمد با بقیه علامت نشون دادکه برن بیرون اوناهم بدون هیچ حرفی رفتن سرش رو گذاشت روسرم و شروع کرد به نوازشم محمد ادامه داد
میدونم باران برات سخته که مارو ببخشی و ولی ماهرکاری که ازدستمون برمیومدانجام دادیم باورکن مادیگه هیچ وقت تنهات نمیذاریم ولی توهم ماروببخش نمیخواستم شما قربونی این پرونده شید ولی شاید قسمت اینجوری بود
من وازاغوشش کشید بیرون وبلندشد وگفت
مامیریم خودت داوری کن
بعد این حرفش رفت بیرون در رو که بست بغضم شکست کاش اینحوری نمیشد کاش ماقربونی پروندش نبودیم خیلی گریه کردم فاطمه وقتی فهمید دارم گریه میکنم ترجیح داد تنهام بذاره وبیرون متظر بود
همینجوری داشتم گریه میکردم که نفسم بند اومده بود بالانمیومد خدا فاطمه رو رسونده بود وقتی اونجوری من ودید سریع رفت پرستار رو خبر کرد پرستارهم اومد ماسک اسکیژن رو گذاشت چشام داشت سنگین میشد متوجه شدم که پرستار ارام بخش ریخته بود تو سرمم چشام بسته شد وخوابیدم
تمام📝
کپی ممنوع🚫
پ.ن خودت قضاوت کن
پ.ن کاش ما قربونی پرونده اش نمیشدیم
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
نظرات فراموش نشه😐😂😂😂
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پاییز میرسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند...
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه😐😂😂😂
فقط سه نفر نظر دادن من گفتم حتماپر شده😐
4.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دل یه ایران برای شما شکست..