#سهم من ازتو
#پارت 10
#فاطمه
وقتی داداشای باران اومده بودند رفته بودم بیرون میخواستم تنهاباشن تاراحت بتونن حرف هاشونوبزنن منم نشستم روی صندلی وتکیه دادم و باگوشیم ور رفتم تواینستا تلگرام و ایتاو روبیکا و نگاه کردم یه نیم ساعت گذشت که داداشای باران به غیراز اقامحمد اومدند بیرون متوجه شدم که اقامحمدپیش باران مونده و داره صحبت میکنه یه چهل دقیقه بعد اقا محمد هم بیرون اومدجلوبهم گفت
ممنون که هوای باران رو داریداگه میشه مراقبش هم باشید
چشم حتما
ممنون فقط
یه کاغذبرداشت و روش چیزی نوشته بود بهم دادو ادامه داد
اینم شماره منه اگه کاری چیزی داشتید درخدمتم
بله چشم
کاغذ رو گرفتم و رفتن رفتم پیش باران دیدم داره
گریه میکنه ترجیح دادم یه چند دقیقه تنهاش بذارم
بعدازچند دقیقه که رفتم پیشش دیدم حالش داره بدمیشه و سریع رفتم به پرستارااطلاع دادم اوناهم اومدند و ماسک اکسیژن بهش وصل کردن و توسرمش آرامبخش ریختن
باران میخواست مقاومت کنه که نخوابه ولی نتوست دربرابر ارامبخش مقاونت کنه و به ثانیه هم نکشید خوابش برد
چند روز بعد
#باران
بالاخره دارم از بیمارستان مرخص میشم
یه چند هفته دیگه مدارس ها شروع میشه و من کاری نکردم
سمیه اومده بود پیشم عطیه فرستاده بودش خودش نمیتونست براش سخت بود سمیه رفته بود تا کارهای مرخصی رو انجام بده فاطمه هم داشت لباس هارو تا میکرد میذاشت توساک. بعد اینکه کارهای فاطمه تموم شد اومد کمکم ورد که ازتخت بیام پایین درسته که خوب شده بودم ولی زخم رو پهلوم یکم اذیتم میکرد
لباسام وعوض کردم راحتم شدم از لباسای بیمارستان
فاطمه هم که کمکم کرد نشسته بود پای گوشیش
شالم رو که سرکردم نشستم رولبه تخت تاسمیه بیاد روکردم به سمت فاطمه هنونطور کلش که توگوشی بودگفتم
فاطمه
جونم
گوشیم کجاست ندیدی
فکرکنم دست داداشاته ،چیه دلت واسه گوشیت نگ شده ؟
اره چندهفته میشه که گوشی دست نگرفتم
نترس وقتی بهت دادن میتونی قشنگ ازدلتنگی درمیای
باحرفش خندم گرفت وگفتم
اره قشنگ، روپوش رو چیکارکنم؟
روپوش که تغییری نکرده میتونی همون پارسالی رو بپوشی؟
خوب مشکل همینجاست روپوش تنگ شده دیگه سایزم نمیشه که
روشنک و درسا رفتن شرایط رو به مدیر گفتن تونگران نباش یه تعداد روپوش هاشون و تحویل نگرفتن واسه توهم بااونا میدن
خیلی خوب شد
همون دقیقه سمیه بالبخند وارد شد انگار زنداداشام همیشه میخندن
منم جواب لبخندشو بالبخند دادم وگفتم
بریم دیگه خسته شدم😖
بیابریم سعید پایین منتظر
باتعجب بهش گفتم
سعید !مگه امروز نبایدسرکار باشه؟!
چرا ولی مرخصی ساعتی گرفته که ببرتت خونه
باشه فقط بریم😖😖😖
خوب حالا
لبه تختم رو گرفتم ازتخت اومدم پایین فاطمه هم دستم رو گرفته بود تواین چندروز فاطمه خیلی اروم شده بود حرف نمیزد نمیخندید انگار واسش یه اتفاقی افتاده بود ونمیخواست بگه سمیه هم ساک رو برداشته بود وقتی پامون و روگذاشتیم بیرون بیمارستان گفتم
اخ ازادی بالاخره ازاد شدم😊😂
همچین میگی ازاد شدی انگار زندان بودی(سمیه)
بیمارستان زندان دوم زنداداش
عه (کشدار ،سمیه)
بلهههههههههه
سه تایی زدیم زیرخنده ولی فاطمه به یه لبخند اکتفا میکنه وهیچی نمیگه
تمام
پ.ن کپی ممنوع🚫😊
پ.ن باران ازبیمارستان مرخص شد 😊
پ.ن فاطمه به یه لبخند اکتفا میکند👻
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
نظرات فراموش نشه😐😂😂😂
میخواستم دوتا بفرستم ولی نشد سعیمو میکنم تاشب تموم کنم دومی رو بفرستم 😊
#سهم من ازتو
#پارت 11
#فاطمه
دم در بیمارستان منتظر داداش باران بودیم
نمیدونم چجوری به باران بگم قراره ازپیشش برم قرار شد که هفته دیگه بریم شیرازبه داداشاش ماجرارو گفتم ازشون خواستم که بهم این اجازه رو بدن که تواین سه روز پیشش بمونم
امروز هم سه شنبه بود قط سه روز وقت داشتم که بهش بگم قراره همیشه ازپیشش برم واقعا برام سخت بود تواین یه سال خیلی باهاش خاطره های خوبی رو درکنارهم داشتیم وبهش وابسته شدم ولی برام سخت بود ازش دل بکنم واقعا سخت بود میخواستم جوری وانمود کنم که خوبم
باحرف سمیه خانم یه لبخند زدم که شک کنه ولی باران دختر باهوشیه و از قیافم میخونه
#باران
بالاخره این اقاسعید تشریف اوردن ماشین رو جلومون نگه داشت وپیاده شده من و تواغوشش کشید چقدر لذت داشت تواغوش داداشات باشی سر م رو بوسید وگفت
ابجی ما چطوره
خوبم
خوب خداروشکر رفت سمت سمیه ساک رو ازش گرفت و گذاشت صندوق عقب ماشین همگی سوارشدیم توراه سعید وایساد و ازبستنی فروشی چهارتا ابمیوه گرفت واورد دیدم که سه تا اب پرتغال گرفته و یه اب انار تعجب کردم
اورد و سمت من اب انار رو گرفت و باتعجب گفتم
چرا واسه من اب انار گرفتی واسه بقیه اب پرتغال شمانمیدونی من اب پرتغال دوست دارم
چرا میدونم ولی شما خون ازت رفته و اب انار خیلی خوبه برات
منطقی بود
اب انار رو ازش گرفتم و شروع کردم به خوردن
#عطیه
حالم بدمیشد میرفتم بیمارستان برای همین به سمیه گفتم بره بیمارستان کارهای مرخصی باران رو بکنه منم داشتم پایین رو واسه باران اماده کنم محمدهم امروز سرش یکم خلوت بودزودتر اومده بود خونه یک ساعتی هم میشد اومده بود فرستادمش بره خرید اصن توخونه هیچی نداشتیم وقتی رفت منم رفتم بالا تا بساط قرمه سبزی رو بزارم بار
یه ربع ،نیم ساعت دیگه دیدم درباز شد محمد داره صدام میزنه
عطیه عطیه خانم
بله اومدم بیا ایناروبگیر دستم شکست
اومدم
وقتی خرید هارو دیدم کپ کردم و ادامه دادم
یاابوالفضل چه خبره کارتت و خالی کردی نه
نه بابا هنوز دارم بعدشم خواهرکوچولوم قراره ازبیمارستان مرخص بشه نباید براش خرج کنم؟!
اوه اوه همچین میگی داره ازبیمارستان مرخص میشه انگار دایی شدی
بزارحالادایی بشم ببین چی کارمیکنم یعنیا واسش سنگ تموم میذارم
اوه اوه خوبه خوشم اومد
هردومون زدیم زیر خنده
#فاطمه
مامانم بهم پیام داد کارم داره منم روکردم به باران دیدم سرش رو تکیه داده به پنجره و زل زده بود به بیرون صداش کردم وگفتم
باران جان
وقتی صداش کردم روش کردبه من و گفت
جانم
جانت بی بلا میشه به داداشت بگی بزنه کنار باید برم خونه کار واسم پیش اومده باید برم
نچ میرسونیمت
نه واستون زحمت میشه بهش بگو من رو تایه جایی پیاده کنه
نچ یه دفعه
یه دفعه داد زد
داداش فاطمه رو برسونیم خونشون کارواسش پیش اومده
وقتی این حرف رو زد ازخجالت اب شدم
گفتم
اممم نمیخواد شما یه حابزنید کنار من خودم میرم
سمیه برگشت گفت
نه عزیزم میرسونیمت زحمتی هم نیست ماکه نمیتونیم توروهمینجا ول کنیم خطرناکه
سمیه راست میگه فاطمه خانم شمارومیرسونیم (سعید)
اخه
اخه بی اخه دیگه عه داداش برو اون سمتی خونشون اونجاس
اقاسعید هم ادرسی رو که باران داد رفت منم باعصبانیت به باران نگاه کردم و گفتم
دارم برات
یه لبخند بهم تحویل دادومنم حرص میخوردم
بالاخره من رو رسوندن و ازشون تشکر کردم و رفتن
منم رفتم داخل
تمام
پ.ن کپی ممنوع🚫
پ.ن فاطمه میخواد بره شیراز🥲
هدایت شده از •°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
نظرات فراموش نشه😐😂😂😂
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
#سهم من ازتو #پارت 10 #فاطمه وقتی داداشای باران اومده بودند رفته بودم بیرون میخواستم تنهاباشن تاراحت
سلام.خوب هستین.رمانتون عالیههههه❤❤❤ من رو نمیشناسی؟؟؟من همکلاسیتم دیگه
+
نازی
مهدیه
پیرزاده
کدام گزینه🤣
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
💔
یعنی تو تاحالا فکر کرده بودی
گذشته ،تقدیر و سرنوشت
کار مارو بکشونه به دیوونه خونه؟