eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
258 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
چرا کسی قلب نفرستاده 😢 فکرکنم اونایی که نظرمیدادن لف دادن🥲
احساس میکنم خوشتون نیومده اشکالی نداره دیگه پارت نمیدم🥲
من ازتو 11 دم در بیمارستان منتظر داداش باران بودیم نمیدونم چجوری به باران بگم قراره ازپیشش برم قرار شد که هفته دیگه بریم شیرازبه داداشاش ماجرارو گفتم ازشون خواستم که بهم این اجازه رو بدن که تواین سه روز پیشش بمونم امروز هم سه شنبه بود قط سه روز وقت داشتم که بهش بگم قراره همیشه ازپیشش برم واقعا برام سخت بود تواین یه سال خیلی باهاش خاطره های خوبی رو درکنارهم داشتیم وبهش وابسته شدم ولی برام سخت بود ازش دل بکنم واقعا سخت بود میخواستم جوری وانمود کنم که خوبم باحرف سمیه خانم یه لبخند زدم که شک کنه ولی باران دختر باهوشیه و از قیافم میخونه بالاخره این اقاسعید تشریف اوردن ماشین رو جلومون نگه داشت وپیاده شده من و تواغوشش کشید چقدر لذت داشت تواغوش داداشات باشی سر م رو بوسید وگفت ابجی ما چطوره خوبم خوب  خداروشکر رفت سمت سمیه ساک  رو ازش گرفت و گذاشت صندوق عقب ماشین همگی سوارشدیم توراه سعید وایساد و ازبستنی فروشی چهارتا ابمیوه گرفت واورد دیدم که سه تا اب پرتغال گرفته و یه اب انار تعجب کردم اورد و سمت من اب انار رو گرفت و باتعجب گفتم چرا واسه من اب انار گرفتی واسه بقیه اب پرتغال شمانمیدونی من اب پرتغال دوست دارم چرا میدونم ولی شما خون ازت رفته و اب انار خیلی خوبه برات منطقی بود اب انار رو ازش گرفتم و شروع کردم به خوردن حالم بدمیشد میرفتم بیمارستان برای همین به سمیه گفتم بره بیمارستان کارهای مرخصی باران رو بکنه منم داشتم پایین رو واسه باران اماده کنم محمدهم امروز سرش یکم خلوت بودزودتر اومده بود خونه یک ساعتی هم میشد اومده بود  فرستادمش بره خرید اصن توخونه هیچی نداشتیم وقتی رفت منم رفتم بالا تا بساط قرمه سبزی رو بزارم بار یه ربع ،نیم ساعت دیگه دیدم درباز شد محمد داره صدام میزنه عطیه عطیه خانم بله اومدم بیا ایناروبگیر دستم شکست اومدم وقتی خرید هارو دیدم کپ کردم و ادامه دادم یاابوالفضل چه خبره کارتت و خالی کردی نه نه بابا هنوز دارم بعدشم خواهرکوچولوم قراره ازبیمارستان مرخص بشه نباید براش خرج کنم؟! اوه اوه همچین میگی داره  ازبیمارستان مرخص میشه انگار دایی شدی بزارحالادایی بشم ببین چی کارمیکنم یعنیا واسش سنگ تموم میذارم اوه اوه خوبه خوشم اومد هردومون زدیم زیر خنده مامانم بهم پیام داد کارم داره منم روکردم به باران دیدم سرش رو تکیه داده به پنجره و زل زده بود به بیرون صداش کردم وگفتم باران جان وقتی صداش کردم روش کردبه من و گفت جانم جانت بی بلا میشه به داداشت بگی بزنه کنار باید برم خونه کار واسم پیش اومده باید برم نچ میرسونیمت نه واستون زحمت میشه بهش بگو من رو تایه جایی پیاده کنه نچ یه دفعه یه دفعه داد زد داداش فاطمه رو برسونیم خونشون کارواسش پیش اومده وقتی این حرف رو زد ازخجالت اب شدم گفتم اممم نمیخواد شما یه حابزنید کنار من خودم میرم سمیه برگشت گفت نه عزیزم میرسونیمت زحمتی هم نیست ماکه نمیتونیم توروهمینجا ول کنیم خطرناکه سمیه راست میگه فاطمه خانم شمارومیرسونیم (سعید) اخه اخه بی اخه دیگه عه داداش برو اون سمتی خونشون اونجاس اقاسعید هم ادرسی رو که باران داد رفت منم باعصبانیت به باران نگاه کردم و گفتم دارم برات یه لبخند بهم تحویل دادومنم حرص میخوردم بالاخره من رو رسوندن و ازشون تشکر کردم و رفتن منم رفتم داخل تمام پ.ن کپی ممنوع🚫 پ.ن فاطمه میخواد بره شیراز🥲
ولی قول داده بودم که دوتا پارت بدم🥲
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
#سهم من ازتو #پارت 10 #فاطمه وقتی داداشای باران اومده بودند رفته بودم بیرون میخواستم تنهاباشن تاراحت
سلام.خوب هستین.رمانتون عالیههههه❤❤❤ من رو نمیشناسی؟؟؟من همکلاسیتم دیگه + نازی مهدیه پیرزاده کدام گزینه🤣
خیلی بدین اصن میرم به سامیه میگم کانال رو پاک کنه🥲💔
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
💔
یعنی تو تاحالا فکر کرده بودی گذشته ،تقدیر و سرنوشت کار مارو بکشونه به دیوونه خونه؟
فکرکنم به جایی رسیدم که نه احساسی موند برام نه ذوقی🥲💔
۱:۲۰💔 باز دلم یاد تو افتادو شکست