هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
⭐️پایان تبادلات گسترده تایم⭐️
کانال هایی که معرفی کردم بهترین کانال های ایتا هستن🏆
تبادلات تایم کانال ناجور معرفی نمیکنه💥
مدیر ها حتما جذب ها پی وی گفته شه✅
برای اطلاع بیشتر از طرز کارم در اینفوتب عضو شید"سنجاقه"🔥
🕹https://eitaa.com/joinchat/1134493859Ceb9628fd81🕹
بعد از مطالعه شرایط اگر شرایط رو داشتید
پی وی در خدمتتونم✋🏻
🌺 @Time_Manager 🌺
یاعلی✌️🏻
هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
🤣🤣🤣
از حیف نون می پرسن : دوست داری چطوری بمیری ؟!
میگه : مثل بابام ، در خواب و با آرامش !، نه مثل مسافراش ، با ترس و وحشت !!😂🤣
~~~~
برای خواندن جوک هایی از این دست و کلی مطالب اخلاقی، سیاسی، علمی و... که هیچ جا پیدا نمیشه حتماً عضو شو😉
پشیمون نمیشی🤗
https://eitaa.com/joinchat/817955108C10e04433d8
خوب خوب میبینم که زیادشدیم جدیدا خوش اومدید
قدیمیاهم بمونید برام🥲😊
#سهم من ازتو
#17
#عطیه
محمد قضیه چیه چرا اینجوری کرد
برگشت و به نرده تکیه داد دست به سینه وایساد
وگفت
امروز من و رسول داشتیم باهاش صحبت میکردیم بعد یه حرفی زد رسول زد توگوشش
افرین دست به زن هم که دارین آقامحمد مامان باباتون شده دست روتون بلند کنن
نه ولی خوب
ولی چی محمد دفعه دومه که زدید توصورتش عه دیگه نمیدونم چی بگم بیابریم توحالاغذامون نسوزه
میزو که چیندم خودم رفتم تا باران روصداکنم رفتم پایین در اتاقش رو که باز کردم دیدم باران خوابیده ولی داره هذیون میگه رفتم بهش دستم وتاگذاشتم روپیشونیش داشت تو تب میسوخت سوختن چه عرض کنم داشت آتیش میگرفت رفتم یاخدا
داد زدم محمد محمد باعجله رفتم بالا اونم باعجله اومدوگفت چیه چی شده عطیه
باران حالش خوب نیست داره تو تب میسوزه برو سوییچ رو بردار بریم بیمارستان
محمد رفت سوییچ و وچادرم رو اورد سوییچ روداددستم منم رفتم ماشین رو روشن کردم محمد هم باران رو بغل کرده اورد
زنگ زدم به روشنک گفتم که بیاد پیش رقیه ماهم سریع حرکت کردیم به سمت بیمارستان
#باران
حالم خوب نبود نمیدونم چم بود داغ بودم برای همین رفتم تواتاقم خوابیدم نفهمیدم کی بیهوش شدم چشام و بعداز چندباربهم زدن باز کردم و متوجه شدم که بیمارستانم تعجب کردم که من اینجا چی کارمیکنم بلند شدم که بشینم دیدم عطیه اومد توانصراف دادم که بشینم باهمون لبخندش گفت
بالاخره بهوش اومدی
چیشده بود
چیز خاصی نبود تبت رفته بود بالا ترسیدیم برای همین اوردیمت بیمارستان
زل زدم به سرمم و گفتم
تاکی قراره بمونم ؟
هروقت که سرمت تموم شه دیگه آخراشه صبر داشته باش
یکم اومد جلو یکم که زوم تر شد گفت
صورتت چیشده میدونم که کار رسول و محمد نبوده
چیز خاصی نیست دیشب باصورت خوردم زمین همین
جدی باور کنم میخوای باور کن
چشام و از سرم برداشتم و روم و کردم اونور چشمم به محمد افتاد تا دیدمش روم وکردم دوباره سرم اخراش بود وقتی دیگه تموم شد گفتم بریم دیگه تموم شد
عطیه برگشت وگفت
توکه انقدر عجول نبودی
حالا هستم
وایسا پرستار رو صداکنم بیادسرم و ازدستت بکنه
باشه من و محمدتنها شدیم دیگه نمیخوام نه ببینمش نه صداشون وبشنوم
محمد برگشت وگفت
مطمئن باشم که خوردی زمین نمیخوام ها یه خال بیفته روصورت خواهرم بیفته
هیچی نگفتم تودلم گفتم اگه نمیخوای خال بیفته روصورتش پس چرا سیلی میزنید توگوشش
محمد:تاکی میخوای حرف نزنی
.....
باشه حرف نزن ولی این و بدون باحرف نزدن داری عذابمون میدی
#محمد
وقتی این حرف رو بهش زدم عطیه با پرستار اومدند داخل عطیه اروم گفت چیشد حرف زد سرم وبه علامت تاسف تکون دادم
بلند گفتم که اونم بشنوه
من برم تسویه کنم
رفتم پذیرش تا تسویه کنم که یدفعه رسول باهراسون اومد
سلام چیشده
سلام
داشتم ماجرا رو تعریف میکردم که عطیه و باران اومدند رسول بالبخند رفت جلو و سلام وعلیک کنه
عطیه جواب داد ولی باران نه
سوارماشین شدیم وهیچی نمیگفتیم وقتی که رسیدیم و وارد خونه شدیم روشنک خانم اومدند حیاط
رفت سراغ باران و بغلش کرد
سلام خوبی باران
باران هم از بغلش اومد بیرون وگفت سلام ممنون خوبم
ببخشید من خستم میرم بخوابم
عطیه شام بخور بعد بخواب
نه ممنون پایین یه چیزی هس اون ومیخورم
تمام
کپی ممنوع🚫
پ.ن باران باحرف نزدنش داداشاش وعذاب میده
پ.ن اگه نمیخوای خال بیفته روصورتش پس چرا سیلی میزنید توگوشش😢
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
به خاطراینکه زیادشدیم و یه چند نفر نظر دادند دادم ودلمم براتون سوخت
نظرات هم کم نباشه🥲