eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
253 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
نظرات رو زیاد کنید تا یه چند دقیقه دیگه میذارم👀
خوب خوب میبینم که زیادشدیم جدیدا خوش اومدید قدیمیاهم بمونید برام🥲😊
من ازتو محمد قضیه چیه چرا اینجوری کرد برگشت و به نرده تکیه داد دست به سینه وایساد وگفت امروز من و رسول داشتیم باهاش صحبت میکردیم بعد یه حرفی زد رسول زد توگوشش افرین دست به زن هم که دارین آقامحمد مامان باباتون شده دست روتون بلند کنن نه ولی خوب ولی چی محمد دفعه دومه که زدید توصورتش عه دیگه نمیدونم چی بگم بیابریم توحالاغذامون نسوزه میزو که چیندم خودم رفتم تا باران روصداکنم رفتم پایین در اتاقش رو که باز کردم دیدم باران خوابیده ولی داره هذیون میگه  رفتم بهش دستم وتاگذاشتم روپیشونیش داشت تو تب میسوخت سوختن چه عرض کنم داشت آتیش میگرفت رفتم یاخدا داد زدم محمد محمد باعجله رفتم بالا اونم باعجله اومدوگفت چیه چی شده عطیه باران حالش خوب نیست داره تو تب میسوزه برو سوییچ رو بردار بریم بیمارستان محمد رفت سوییچ و وچادرم رو اورد سوییچ روداددستم منم رفتم ماشین رو روشن کردم محمد هم باران رو بغل کرده اورد زنگ زدم به روشنک گفتم که بیاد پیش رقیه ماهم سریع حرکت کردیم به سمت بیمارستان حالم خوب نبود نمیدونم چم بود داغ بودم برای همین رفتم تواتاقم خوابیدم نفهمیدم کی بیهوش شدم چشام و بعداز چندباربهم زدن باز کردم و متوجه شدم که بیمارستانم تعجب کردم که من اینجا چی کارمیکنم بلند شدم که بشینم دیدم عطیه اومد توانصراف دادم که بشینم باهمون لبخندش گفت بالاخره بهوش اومدی چیشده بود چیز خاصی نبود تبت رفته بود بالا ترسیدیم برای همین اوردیمت بیمارستان زل زدم به سرمم و گفتم تاکی قراره بمونم ؟ هروقت که سرمت تموم شه دیگه آخراشه صبر داشته باش یکم اومد جلو یکم که زوم تر شد گفت صورتت چیشده میدونم که کار رسول و محمد نبوده چیز خاصی نیست دیشب باصورت خوردم زمین همین جدی باور کنم میخوای باور کن چشام و از سرم برداشتم و روم و کردم اونور چشمم به محمد افتاد تا دیدمش روم وکردم دوباره سرم اخراش بود وقتی دیگه تموم شد گفتم بریم دیگه تموم شد عطیه برگشت وگفت توکه انقدر عجول نبودی حالا هستم وایسا پرستار رو صداکنم بیادسرم و ازدستت بکنه باشه من و محمدتنها شدیم دیگه نمیخوام نه ببینمش نه صداشون وبشنوم محمد برگشت وگفت مطمئن باشم که خوردی زمین نمیخوام ها یه خال بیفته روصورت خواهرم بیفته هیچی نگفتم تودلم گفتم اگه نمیخوای خال بیفته روصورتش پس چرا سیلی میزنید توگوشش محمد:تاکی میخوای حرف نزنی ..... باشه حرف نزن ولی این و بدون باحرف نزدن داری عذابمون میدی وقتی این حرف رو بهش زدم عطیه با پرستار اومدند داخل عطیه اروم گفت چیشد حرف زد سرم وبه علامت تاسف تکون دادم بلند گفتم که اونم بشنوه من برم تسویه کنم رفتم پذیرش تا تسویه کنم که یدفعه رسول باهراسون اومد سلام چیشده سلام داشتم ماجرا رو تعریف میکردم که عطیه و باران اومدند رسول بالبخند رفت جلو و سلام وعلیک کنه عطیه جواب داد ولی باران نه سوارماشین شدیم وهیچی نمیگفتیم وقتی که رسیدیم و وارد خونه شدیم روشنک خانم اومدند حیاط رفت سراغ باران و بغلش کرد سلام خوبی باران باران هم از بغلش اومد بیرون وگفت سلام ممنون خوبم ببخشید من خستم میرم بخوابم عطیه شام بخور بعد بخواب نه ممنون پایین یه چیزی هس اون ومیخورم تمام کپی ممنوع🚫 پ.ن باران باحرف نزدنش داداشاش وعذاب میده پ.ن اگه نمیخوای خال بیفته روصورتش پس چرا سیلی میزنید توگوشش😢
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 به خاطراینکه زیادشدیم و یه چند نفر نظر دادند دادم ودلمم براتون سوخت نظرات هم کم نباشه🥲
نظرات کمه انتظار نداشتم🥲
پارت دلی رو بده + چشم اونم میدم😊
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 به خاطراینکه زیادشدیم و یه چند نفر نظر دادند دادم ودلم
ممنون دارم مینویسم اگه تاشب تموم شد میدم😊 ممنون زیاد مطمئن نباشید قراره یه بلاهایی سرباران بیاد که حد نداره🤣🥲
امروز زودتر پارت رومیدم🥲
من ازتو باورم نمیشه این باران بود این همون بارانی که هیچوقت سرد وخشک نبود چیشد که یدفعه اینجوری یدفعه دستی رو شونه ام احساس کردم برگشتم دیدم محمد محمد:غصه نخور همه چی درست میشه محمدچیشد که باران اینجوری شد ؟ خودمم نمیدونم فقط میتونیم بسپریم به خدا همین روکردم به روشنک گفتم بریم دیگه عطیه خانم برگشت گفت :کجا عمرا بذارم برید شام بخورید بعد نه دیگه بریم خودمون هم شام داریم (روشنک) اینطوری که زشت میشه شامتون بمونه واسه فرداناهارتون نه عطیه جون الان همتون خسته اید بزارید واسه یه موقع دیگه باشه هرجور دوست دارید دیگه اصرارنمیکنم ممنون مادیگه بریم خداحافظ باشه هرجور خودتون دوست دارید خداحافظ محمد :خداحافظ رسول خداحافظ محمد اینا تادم در مارو بدرقه کردن وماهم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم وقتی رفتم پایین ازپشت پنجره زل زده بودم به حیاط خسته بالاخره رفتن رفتم آشپزخونه دو بسته نودالیت ازتو کابینت برداشتم و آبش و گذاشتم رفتم تو یخچال یه سوسیس برداشتم و شروع کردم همون درسته سرخش کردم و نودالیت هم ازقابلمه ریختم توکاسه وبرداشتم و نشستم جلوی تلویزیون ،کنترل و برداشتم و تلویزیون رو روشن کردم بالاخره زدم تماشا هشدار برای کبری 11رو ببینم منم شروع کردم خوردن غذام غذام که تموم شد سریال هم رفت پیام بازرگانی بلند شدم و کاسه وقابلمه رو گذاشتم توظرفشویی و شستم تا اومدم بشینم سریال هم شروع شد با خیلی دقت میدیدم برای اولین بار بود که با دقت یه سریال رو میبینم بالاخره تموم شد یه نگاه به ساعتم انداختم تقریبا 11بود تلویزیونو خاموش کردم و رفتم گرفتم خوابیدم داشتم کارهارو انجام میدادم از فردا کارم شروع میشد تا اینجا داشتم کارهای اولیه روانجام میدادم صدای در اتاقم اومد بله افسانه بود به چهارچوب در تکیه دادوگفت از کی شروع کنیم ؟ ازفرداشب . مطمئنی ؟ اره ،نکنه نمیخوای انجام بدی؟ نه فقط فکرکنم داری عجله میکنی همین نمیخواد فکرکنی برو کارت رو انجام بده باشه فرداشب میره باشگاه ساعت 8، 8ونیم برمیگرده خیلی خوب ایندفعه یک ساعت از ساعتی که کوک کردم بیدارشدم وقتی یه نگاه به ساعت گوشیم انداختم 4بودصدای اذان از مسجد محلمون میومد بلندشدم وضو گرفتم کتری هم روشن کردم و تا جوش بیاد یه چایی دم کردم نمازم وکه خوندم دوسه  تیکه نون از فریزر دراوردم و تایخش باز بشه رفتم کتاب فنون و بازکردم تا یه ذره بخونم فنون و که تموم کردم کتری جوش اومد رفتم چاییی و دم کردم دوباره رفتم سرکتاب ولی ایندفعه تاریخ ایندفعه میخواستم دیرتربرم تاباران رو برسونم یه نگاه به ساعتم انداختم ساعت شیش ونیم بود الانا باس بیاد شیش ونیمش شد ساعت هفت اومدم برم لیوانمو بزاردیدم که بالباس فرمش  اومد بیرون صداش کردم باران برگشت و گفت بله ادامه دادم بیا بالا صبحونه بخور خودم میرسونمت برگشت گفت صبحونه خوردم صبر میکنم که بیای تابرسونیم باشه اومدم لباسام وکه پوشیدم رفتم توحیاط دیدم که نشسته روپله وسرش توگوشیه جلوش وایسادم و گفتم بریم سرش و ازگوشیش و دراوردوگفت بریم ساعت 6 درسام و که کامل خوندم یه ساعت وقت داشتم وواسه یه دوش گرفتن و اماده شدن باشگاه رفتم تونیم ساعته دوش گرفتم اومدم تا باشگاهمون یه نیم ساعت فاصله داشت برای همین یه ربع به هفت راه افتادم وقتی رسیدم باچهره افسانه روبه روشدم که داشت بافاطمه صحبت میکردند رفتم جلو گفتم به به میبینم که دورهم جمع شدین افسانه بلند شدودستش رو دراز کرد و گفت سلام خوبی منم بهش دست دادم و گفتم سلام ممنون توخوبی از این ورا فاطمه بلندشد و دستشو گذاشت روشونوش وگف افسانه خانم ازامشبه قراره باما بیاین باشگاه عه چقدر خوب خوب بریم دیگه باشگاه رو شروع کنیم چشم ارشد(فاطمه) باشگاه که تموم شد زودتر ازبچه ها زدم بیرون گوشیم دستم بود و داشتم باهاش ورمیرفتم همینطوری ور میرفتم یکی ازپشت شالم وکشید من وکوبید به دیوار یه جیغ کشیدم و دستش روگذاشت رودهنم و انگشتش اشاره اشو بالااورد وگفت هیس نترس میخوام بفرستمت پیش مامان بابات اینو که گفت یه ضربه به پهلوم احساس کردم بیشرف دوسه بار چاقورو محکم زد به پهلوم. هیچی نفهمیدم دستش رو ازدهنم برداشت و افتادم روزمین دیدم مردهم افتادیکی اومد جلو صداش ونمیشنیدم و سیاهی مرد رو که بیهوشش کردم رفتم سمت دختره نبضش وگرفتم خیلی کند میزد نمیدونستم بایدچی کارکنم هل کرده بودم ببرمش بیمارستان اگه ببرم بگم کیم بگم چی کاره ی دخترم سریع سوار ماشینش کردم وراه افتادم دختر رو با وسایل هاش انداختم پیاده رو توخیابون ها ورفتم تمام کپی ممنوع🚫 پ.ن میخواد بفرستش پیش مامان باباش😬 پ.ن نبضش کندمیزد😬 پ.ن انداختش کنار پیاده رو توخیابون ها😁