eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
248 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
پارت اخراشه کوشاباشید و زیادمون کنید
من ازتو با الارم گوشیم بیدارشدم ساعت شیش بودبلندشدم ورفتم یه دوش گرفتم لباسام وکه پوشیدم راه افتادم به سمت سایت اون دختر رو سپردم به یکی که حواسش. باشه ببینه حالش چطوره یانه آقای عبدی بهم گفتش که قراره یه نیروی جدیدبیاد مشخصات و هرچی بود بهم گفت پرونده هم بهم توضیح داد وقتی زنداداش باران بهم گفت که چه اتفاقی افتاد قبل ازاینکه برم مدرسه رفتم به دیدنش دوباره توهمون حال باهاش یکم که صحبت کردم نمیدونم چیشد که اشکام سرازیرشدن وقتی باهاش صحبت کردمیکم آروم شدم هیچکس به جز باران من ودرک نمیکرد من وباران خیلی بهم وابسته شدیم هردومون خواهر نداشتیم ولی عین خواهر خونی بودیم واین باعث شده بود که بیشتر به هم وابسته شیم یه نگاه به ساعتم انداختم دیگه باید میرفتم مدرسه اخرین حرف هم بهش زدم وگفتم زودخوب شو تا درس ها سنگین نشده یه لبخند تلخ زدم و رفتم پشت سیستم بودم جسمم اینجا ولی ذهن و فکرم پیش باران بود حالم هم اصن خوب نبود منتظربودم که محمد بیادبگه باران بهوش اومده یه نگاه به ساعتم انداختم یه ربع مونده بود به هشت محمد گفته بود که قراره یه نیروی جدیدمصادف با پرونده جدید توراهه بلندشدم و به سمت اتاق کنفرانس حرکت کردم پشت در یه چند لحظه مکث کردم سعی کردم که خودم و مسلط کنم یه نفس عمیق کشیدم و وارد شدم بچه هاهم نشسته بودند میتونستم حال بدشون رو ببینم ولی سعی میکردند که نشون ندند وبایه لبخند پنهونش کردند سکوت حاکم فرما بود منتظر محمدو آقای عبدی و آقاشهیدی بودیم که بیاین جلسه رو شروع کنیم این سکوتمون به خاطر باران بود ترجیح میدادیم تا سکوت کنیم و تا بگیم وبخندیم توهمین افکار بودم که محمد بایه پسر 24 ساله وارد اتاق کنفرانس شد وجلسه روشروع کرد :بسم الله الرحمن الرحیم اول ازهمه نیروی جدیدمون و معرفی میکنم ایشون آقای محسن باقری هستن که بعد جلسه میتونید بیشتر قبل ازاینکه برم تو اتاق کنفرانس داشتم پرونده رو واسه اخرین بار چک میکردم بعداینکه چک کردم وسایل رو جمع کردم وبه سمت اتاق کنفرانس حرکت کردم تارسیدم دم در اتاق اقامن و اقا محسن باهم رسیدیم باهول گفت سلام محسن آخوندی هستم نیروی جدید سلام آقا محسن خوشبختم منم محمد فرمانده اتون در رو باز کردم و داخل شدم. رو کردم به بچه ها اول اقامحسن رو معرفی کردم بعد رفتم سریع اصل مطلب بسم الله الرحمن الرحیم عکس رو انداختم روصفحه وگفتم مجید صادقی متولد 65 شغل خبرنگار که تو صداو سیما انجام میده ولی بامدارکی که بدست اوردیم یه خیلی تو سفارت انگلیس رفت وامد داره یعنی فیلم هارو انداختم روصفحه و ادامه دادم اگه. دقت کنید میبینید که با پوشه وارد سفارت میشه وقتی وارد میشه حدود یک الی دوساعت کارش طول میکشه بعد دوساعت که میاد بیرون پوشه ایی درکار نیست حالا کاکه توش چه چیزهایی بوده الله و اعلم اول ازهمه باید براش ت.میم بذاریم فرشید کارتو ازالان شروع میشه ریز به ریزش رو دربیار و اطلاع بده فرشید بله چشم تمام جزئیات رومیخوام فرشید بله متوجه ام خوب پایان جلسه کپی ممنوع🚫 پ.ن فعلا حرفی واسه گفتن ندارم😁 پ.ن اینم ببخشید که بد شد 😢
من ذوقققققققققق😍😍😍😍 اعضای جدید خوش اومدی عضوهای قدیمی بمونید برامون😍😍🤩🤩
پارت وسطاشه ان شالله تاشب میفرستم پس زیادمون کنید🥲
هدایت شده از ♡‍م‍ا‍ه‍ورا♡
میشه 110 نفرشیم یه پارت دلی درمورد شهادت فرشید میدم🥲