هدایت شده از Mohamadali
#سهم من ازتو
#22
#عطیه
رقیه رو سپرده بودم به درسا کارهام و که کردم رفتم بیمارستان ملاقات باران دلم واسش تنگ شده بود لباس مخصوص و پوشیده بودم و وارد اتاق شدم وقتی نزدیک تختش شدم دیدنش بین اون همه دستگاه قلبم و به دردمیاورد اخه چراداین دختر باید
هی اسیب ببینه نزدیکش شدم دستش رو تودستم قرار دادم وشروع کردم باهاش صحبت کردن
باران خانم دیگا نمیخوای بلندشی رقیه و یاسین دلشون واست تنگ شده ها پاشو دیگه تاکی میخوای مارومنتظر خودت بزاری یاسین و رقیه عمه اشونو میخوان دستام و از رو دستاش برداشتم همینجوری داشتم نگاش میکردم یدفعه دیدم که دستاش و تکون داد بیشتر که دقت کردم چشاش و داشت بازمیکرد سریع رفتم بیرون و دکتر و پرستارا رو صدا زدم دکتر وپرستارا که رفتن داخل من همون بیرون منتظرشون بودم نمیدونم چندبار راه میرفتم قشنگ سرامیک های بیمارستان ترک برداشته بود ازبس راه رفته بودم ازبس سرامیک های بیمارستان رو طی کردم خسته شده بودم برا همین دیگه جلوی اتاق صندلی بود نشستم پاهام وهعی تکون میدادم از استرس که خداکنه هیچ اتفاقی واسش نیفته بالاخره دکتر اومد بیرون و به سمتش خیز برداشتم
اقای دکتر چیشد
خوشبختانه بهوش اومدن به زودی میفرستیمشون بخش
یه نفس عمیق کشیدم وازته دل خداروشکری گفتم گوشیم و برداشتم و به محمد زنگ زدم
#محمد
مشغول کارهام بودم گوشیم زنگ خورد گوشیم و برداشتم و دیدم که عطیه داره زنگ میزنه جواب دادم
سلام عطیه خانم
سلام آقا محمد خوبی
جانم کارم داشتی
اومد تاحرف بزنه یدفعه صدای پیجر بیمارستان و شنیدم باترس گفتم اتفاقی افتاده عطیه اتفاقی واسه رقیه افتاده
ازصداش معلوم بود که داره میخنده گفت
نه هیچ اتفاقی خاصی نیفتاده فقط بهت میخواستم خبر بدم که باران بهوش اومده
ازجام بلندشدم جدی میگی عطیه
اره
کی
دودقیقه پیش
وایی خدا ممنون که بهم همچین خبری رو دادی از تعجب بال دراوردم
عطیه من ورسول الان میایم میشه پیشش بمونی تابیایم
باشه میمونم
خوب کاری نداری
نه عزیز منتظرتم
باشه خداحافظ
خداحافظ
موبایل روکه قطع کردم سریع رفتم پیش آقای عبدی در رو که زدم گفتن برم داخل
عبدی جانم محمد چی کارم داشتی
امم آقا ببخشیدمن میتونم دوساعت مرخصی بگیرم
خواهرم بهوش اومده
باشه برو فقط اگه تونستی سریع برگرد
چشم اقا بااجازه
با سرعت ازسایت خارج شدم و سوار موتور شدم وحرکت کردم به سمت بیمارستان
وقتی رسیدم موتور رو پارک کردم وارد بیمارستان که شدم رفتم به سمت ایستگاه خبری سلام ببخشید گفتن که باران محمدی بهوش اومده میشه بگین تو کدوم اتاق هستن
بله یه لحظه
اتاق 11 هستن
ممنون دونه دونه اتاق هارو رد کردم بالاخره رسیدم به اتاق 11 یه لحظه صبر کردم ویه نفس عمیق کشیدم و وارد اتاق شدم وقتی باران برگشت با صورت بی حالیش مواجه شدم ماسک اکسیژن هم رو دهنش بود روش و کرد اونور عطیه بلندشد واومد نزدیکم وگفت سلام محمد جان خوش اومدی
باهاش یکم صحبت کن من تنهاتون میذارم
طوری گفت که باران متوجه نشه
رفتم نزدیکش شدم و گفتم
خوبی
خو بم
درد نداری
نه
باهامون قهری ؟
قهر واسه بچه هاس فقط خیلی دلخورم همین
کپی ممنوع🚫
پ.ن باران بهوش اومد🥲
پ.ن قهر واسه بچه هاس فقط دلخورم همین🥲
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
نظرات فراموش نشه
هدایت شده از ♡ماهورا♡
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه ۱۲۴ تایی بشیم این فیلم رو کامل میزارم☺️
پسر بچه ای که در حرم امام رضا ،مداح،حسین ستوده رو صدا میزند وهم دیگر رو ملاقات میکنند
#قول_آماری
لیست تمام رمان هایی که در کانال گذاشته شده
پارت دلی شهادت فرشید
پارت دلی شهادت علی سایبری
پارت دلی شهادت بچه های سایت به غیراز رسول قسمت 1
پارت دلی قسمت شهادت بچه های سایت به غیراز رسول قسمت2
پارت دلی شهادت بچه های سایت به غیراز رسول قسمت آخر
رمان سهم من ازتو👇
#شخصیت
پارت اول
سلام عرض میکنم به دوستان جدید این لیست برای دسترسی بهترشما برای پارت های دلی ورمان
فعلا اینو داشته باشین تا بقیش رو بذارم
قیمت سکه به بیش از ۵۶ میلیون تومان رسید..
+عیبی نداره عوضش رئیس جمهورمون
میاد برامون نهجالبلاغه میخونه هممون
آروم میشیم :)🚶🏻♀️
یه خبر خوب دارم فردا یه پارت دلی درمورد شهادت رسول داریم پس مارو تافردازیاد کنید