#سهم من ازتو
#23
#باران
قهرنیستم قهر واسه بچه هاس فقط دلخورم همین
امیدوارم که همین باشه فقط
محمد
جانم
میشه ازت یه خواهشی کنم
چی
میشه از وقتی که مرخص شدم تا اخرین کنکورم. دست ازسرم بردارید وبزارید درس بخونم حوصله مهمونی و مهمونی رفتن رو ندارم بعدشم نمیتونم جلوی در وایسم که هیچکی حق نداره بیاد نه ولی حوصله ندارم
اگه میشه تا روز کنکور باهام هیچکاری نداشته باشی
حتی نمیخوای بیای بالا شام یاناهاربخوری ؟
نه خودم همون پایین چیزی درست میکنم ومیخورم ولی ازتون خواهش میکنم که تا اخرین روز کنکور باهام هیچ کاری نداشته باشین
میخوای مجازاتمون کنی ؟
نه مجازات نیست اینا میدونی اینا چیه از چش افتادنه هم تو هم رسول دیگه ازچشمم افتادین دیگه نمیخوام ببینمتون
ولی باران. به ماهم حق بده
حق کدوم حق ؟! ببخشیدا ولی مامان بابا هیچ وقت روم دست بلند نکردن که شما کردین هیچوقت نذاشتن بفهمم حبس شدن تو اتاق یعنی چی
ولی از وقتی رفتن همه اینارو فهمیدم. حالا آقای قاضی حق رو به کی میدی من یا به خودتون
باشه باران اصن هرچی بگی ولی
ولی چی
ولی حداقل واسه ناهار وشام بیا بالا
واسم بیارین پایین میخوام از این به بعد تنها باشم
باشه قبول
ولی قول میدی که بخوری
من عین شمانیستم که بزنم زیر قولم
باشه میذارم همین کار رو بکنی
ممنون
#عطیه
روی صندلی نشسته بودم سرم توگوشی بود یدفعه محمد باعصبانیت اومده بود از چهره اش معلوم بود جقدر عصبانیه رفتم نزدیک بهش گفتم چیه چیشده که عصبانی هستی؟
از دست خودم و باران عصبانیم
عصبانی نباش بهش. حق بده خوب عه انتظار نداری که قربون صدقه ات بره هان
نه ولی
ولی بی ولی دیگه عه
من دیگه باید برم کاری نداری
نه مواظب خودت باش
باشه خداحافظ
خداحافط
#رسول
از وقتی محمد رفته بیرون استرس عین خوره به جونم افتاد از استرس پاهام و تکون تکون میدادم یدفعه یکی از پشت دستش رو گذاشت روشونم سریع برگشتم دیدم محمد بدون اینکه بزارم چیزی بگه گفتم
باران چیشد حالش خوبه
آروم باش اره بهوش اومده
یه نفس عمیق کشیدم و قطره ایی روی صورتم حس کردم ولی سریع پاک کردم نذاشتم بفهمه
اروم باش رسول حالش خوبه
خداروشکر که بهوش اومد داشتم از نگرانی میمردم
از دست تو
حالا من و میبخشه
اولا اینکه من باید برم دفتر کار دارم
دوما شب با همسر تشریف بیار خونه ما بهت توضیح میدم
باشه
کاری نداری
نه خداحافظ
خداحافظ
یه نفس عمیق ازسر آسودگی کشیدم ونشستم به کارهام ادامه دادم
کپی ممنوع📝
پ.ن محمد و رسول از چشم باران افتادند😞
پ.ن میخواد از این به بعد تنها باشه.........
#پارت دلی
#شهادت رسول
#محمد
داشتیم با بچه ها اماده میشدیم واسه ماموریت به غیراز رسول دیدم که دارن در میزنن یه نگاه به در انداختم رسول بود
بیا داخل
وقتی وارد شد مشغول کارهام شدم چی میخوای
نمیشه منم بیام
نه
پشیمون شدم از سعید هم معذرت خواهی کردم اگه هم میشه تو هم کوتاه بیا بزار بیام ماموریت
نه
بالحنی که التماس موج میزد گفت
داداش خواهش میکنم
منم دست از سر کارها برداشتم و گفتم
شده تا حالا من حرفم عوض شه نه
پس برو سرکارت
سرش رو انداخت پایین و رفت ومنم مشغول کارهام شدم
#رسول
از دست محمد ناراحت شدم راست میگفت وقتی جوابش یکی باشه هیچوقت عوض میکنه و روی حرفش وایمیسته برای همین رفتم نمازخونه. دورکعت نماز خوندم بعد اینکه نمازم وخوندم سپردم به حضرت عباس (ع) تا خودش دل برادرم و نرم کنه و بزاره که برم ماموریتدو
یک روز قبل
#رسول
اعصابم خورد بود داشتم کارهارو انجام میدادم که یکی از پشت شروع کرد من و قلقلک دادن و سریع برگشتم دیدم سعید داره بلند میخنده منم شروع کردم به داد زدن و گفتم
چته. سعید مگه دیوونه شدی؟
بنده خدا شاخ در اورد و دهنش چسبیده بود به زمین بالاخره خودش و جمع و جور کرد وگفت
معلوم هس چت شده چرا داد میزنی
بیشتر داد زدم و گفتم
تو براچی این کار رو کردی عه. ده دفعه بهتون گفتم وقتی دارم کار انجام میدم اینجوری نکنین سربه سرم نذارین
یدفعه با صدای خشک محمد مواجه شدیم
اینجا چه خبره
بعد این جمله اش از پشت سعید اومد بیرون وقتی چشمم به صورت خشمگینش افتاد سرم و انداختم پایین ومحمد ادامه داد
گفتم اینجا چه خبره ؟ براچی صدات. و انداختی توسرت داد میزنی مگه اینجا صاحب نداره
عصبانیت از صداش معلوم بود هیچی نمیتونستم بگم تا اینکه سعید گفت
آقا ببخشید تقصیر من بود بدموقع رسول رو قلقلک دادم میخواستم حال و هواش عوض شه
محمد :سعید تو اگرهم کاری کرده باشی رسول نباید داد میزد
#محمد
وقتی این حرف رو به سعید گفتم رو کردم به رسول و گفتم
امشب که شیفت نبودی درسته؟
ب.....بله......آقا
خوب امشب رو که شیفت میمونی وفرداهم حق نداری بیای ماموریت فهمیدی
سرش رو اورد بالا و باتعجب گفت
اخه ...
اخه بی اخه همین که هست
#زمان حال
#سعید
وقتی نزدیک اتاق آقا محمد شدم دیدم که رسول داره آقامحمد ک راضی میکنه که بیاد ماموریت وقتی قیافه رسول رو دیدم که ناامید از اتاق آقا محمد اومد بیرون خودم وارد عمل شدم رفتم به سمت اتاق آقا محمد در رو که زدم با بفرمایید آقا محمد وارد شدم
سلام آقا اینم گزارشایی که خواسته بودید
سلام آقا سعید بیا بده ببینم چه کردی
نزدیک شدم و گزارش هارو دادم و ادامه دادم
امم آقا میشه یه درخواست کنم ازتون
اره حتما بگو میشنوم
امم راستش میشه رسول رو به خاطر من ببخشینش من هیچی به دل نگرفتم
میدونم سعید جان ولی باید توبیخ بشه
بله ولی خوب به اندازه دیگه توبیخ شده ولی باز هرچی شما میگین
داشتم میرفتم که آقا محمد صدام کرد
سعید
برگشتم وگفتم
جانم آقا برو بهش بگو میتونه بیاد ماموریت
یه لبخند روی لب هام نقش بست وگفتم
ممنونم آقا
خواهش میکنم
از اتاق که خارج شدم فهمیدم رسول کجا میره برای همین رفتم نمازخونه تا بهش بگم رفتم و باهاش یکم صحبت کردم و وقتی خبر روهم بهش گفتم خوشحال شدم داشت از خوشحالی بال در میاورد
ادامه دارد....
کپی ممنوع🚫
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
نظرات فراموش نشه
حمله ی پدافندیِ اسرائیل به ایران درحالی
انجام شد که نصف ایرانیها
یا خواب بودن یا با گفتن "بیخیال بابا بگیریم بخوابیم" شب بخیر گفتن!
اگه این قدرت و امنیت نیست پس چیه ؟)😎
761.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
😎حمله ما vs حمله اونا
متاسفانه اسرائیل یه جوری زد که به جای پناهگاه همه رو پشت بوم بودن داشتن فیلم میگرفتن😂
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
چرا اینقدر طول کشید پارت دادنت هر روز پارت بده ولی قشنگ بود
+
به خاطر اینکه سرم به شدت شلوغ بود
🏛 ✍️#توییت
خبر اومده گالانت و نتانیاهو
دوباره رفتن پناهگاه
اسکلا ایندفه شما حمله کردین،
بازم پناهگاه ؟؟؟
بخاطر این ما رو از
خواب نازمون بیدار کردین؟
همینو پولشو میدادین به خودمون یجوری
رفتار میکردیم انگار صدا شنیدیم :)