eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
247 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
سلوم من اومدم با دوتا پارت🥲 جذاب
من ازتو یک هفته بعد بالاخره دارم مرخص میشم باورم به عطیه گفتم که نمیخواد بیاد فاطمه بیاد دنبالم فاطمه با برگه ترخیص بیمارستان داخل اتاق شد بریم و گفت بریم ؟ بریم امیدوارم دیگه پات و نذاری بیمارستان😄 منم امیدوارم. از لبه تخت اومدم پایین و حرکت کردیم به سمت خونه فاطمه ازمامانشینا اجازه گرفت که یه چند روزی بیاد خونمون تا درس هایی رو که غایب بودم بهم یاد بده بالاخره رسیدیم در روکه بازکردم بغضی توگلوم نشست و ولی سعی کردم بایه لبخند بغض رو مخفی کنم و ازپله هارفتیم پایین و در رو که بازکردم خاطرات درچندثانیه توذهنم مرورشد صدای مامان بابا هم اکو میشد توسرم نفهمیدم کی مجوز اشک ریختن رو دادم ولی حالم دست خودم نبود بادستی که نشست روشونم به خودم اومدم فاطمه گفت میخوای بری یه دوش بگیری تا از این حال وهوا در بیای ؟ بابغض گفتم آره سریع میام چشاش و به نشونه باشه بست یه دست لباس تمیز. گذاشتم رو تختم. رفتم حموم منتظر یه فرصت بودم تا این پسر رو بزنم هرکجا میرفت ماهم دنبالش میکردیم که ببینیم کجا میره چی کارمیکنه تا سر یه فرصت بزنیمش آهان بالاخره از دفتر داداشش اومد بیرون وقتی ماجرارو از دوست باران متوجه شدم که چه اتفاقی افتاده رفتم از محسن معذرت خواهی کردم وقرار شد که این موضوع بینمون بمونه داشتم حاضرمیشدم که گوشیم زنگ خورد محمد بود برداشتم : سلام جانم سلام خوبی قربونت توخوبی اره رسول جان بیا دفترم کارت دارم باشه اومدم، دیگه کاری نداری؟ نه قربونت خداحافظ خداحافظ تلفن وقطع کردم و حاضرکه شدم باموتور زدم بیرون چند وقتی بود که باموتور جایی نمیرفتم دلم واسه شیطونی های باران تنگ شده بود صدای خنده هاش واقعا کاراش خیلی عذابه بالاخره رسیدم به دفتر محمد بعد از اینکه از با منشیش هماهنگ کردم رفتم داخل اتاقش وارد که شدم گفت سلام به.موقع اومدی سلام چیشده بشین منم صندلی که رو به روش بود نشستم وگفتم بگو میشنوم چیشده ؟ از دوست باران متوجه شدم که امروز تنها میره خونه میتونی وقتی تعطیل شد بری باهاش حرف بزنی ؟ آره میرم حتماهمین کار رو میکنم خوبه خیالم راحت شد خوب بااجازه ات من برم تا بتونم از اون ور زود تعطیل بشم باشه کاری باری نداری نه قربونت باشه پس من دیگه میرم خداحافظ خداحافظ از اتاق محمد که خارج شدم حرکت کردم به سمت سایت از وقتی افسانه اومده تو اکیپمون ،اکیپمون سرحال شده خیلی بهمون دار خوش میگذره ولی حیف که امروز هیچکدومشون نمیاین مدرسه 😩 حسش نیست برم مدرسه بدون اونا واقعا حوصله سربره مقنعه ا م رو سر کردم و راه افتادم به سمت مدرسه وارد کلاسم شدم و گوشیم و دست گرفتم و یه چرخی تو اینستا زدم از زنگ اول ریاضی دیگه چی بهتر از این دیگه نمیشه 😩 لعنتی گمش کردم فقط امیدوارم بتونم هرچه زودتر پیداش کنم همونجا وایسادم تاببینم چی میشه ساعت 1ونیم شد بالاخره این شازده پیداش شد اگه میخواستم اینجا بزنمش سریع میفهمیدن باید صبر میکردم سر وقت مناسب دخلش و بیارم کپی ممنوع🚫 پ.ن افسانه وارد اکیپشون شد پ.ن تا پارت بعدی فعلا حرفی ندارم😌
من ازتو بی حوصله یه نگاه به ساعتم انداختم اه نیم ساعت مونده بود تا تعطیل شم واقعا بدون افسانه و فاطمه حوصله سربره مدرسه بالاخره زنگ کفتی رو زدن وسایل رو ریختم تو کیفم ازمدرسه خارج شدم  چشمم به رسول خورد دست به سینه تکیه داده بود به موتور چقدر دلم واسه موتور سواریمون تنگ شده چقدر بهمون خوش میگذشت ولی باهاش قهربودم روم و کردم اونور وانمود کردم ندیدمش راهم و کج کردم و به مسیرم راه افتادم وقتی دیدم باران بهم محل نداد منم پشت سرش راه افتادم و صداش کردم باران خانم جواب ازش نشنیدم باران جان ... خواهری ...... بابایه دقیقه وایسا من حرف هام وبزنم بالاخره وایساد برگشت به سمتم و دست به سینه وایساد وگفت بله مگه قرار. نشد تا کنکور ندادم باهام کاری نداشته باشین ؟ چرا ولی میخوام باهات صحبت کنم دیگه صحبتت واسه چیه رسول خواهشا این یه امسال رو ول کنید فکر نکنم درخواست زیادیه نه درخواست زیادی نیست ولی یه کوچولو باهم صحبت کنیم نه برگشت و به راهش افتاد منم هعیی صداش میکردم نمیشنید تا اینکه میخواست از خیابون رد بشه تا اینکه داشتیم. از خیابون رد میشدیم نفهمیدم چیشد که یه ماشین باسرعت زیاد بهم برخورد کرد و نقش بر زمین شدم یه دفعه صدای رسول قطع شده بود برگشتم دیدم افتاده. روی زمین رفتم بالاسرش اشکام دست خودم نبود شروع کردن به باریدن بهش گفتم رسول جون من رسول چشات وبازکن نخوابیا باشه باهات حرف میزنم اصن باهات آشتیم فقط چشات و بازکن داد رو کردم به مردم و داد زدم یکی زنگ بزنه آمبولانس روم و کردم به رسول رسول ازت خواهش میکنم نخواب باشه داداش توحداقل من وتنها نذار داداشی توروخدا پس چی شد این آمبولانس چشاش داشت بسته میشد چشام داشت بسته میشد حرف های باران برام کم کم کمرنگ میشد و سیاهی مطلق چشای رسول بسته شد نبضش رو گرفتم کند میزد آمبولانس هم رسید. تکنسین ها اومدن و رسول رو برانکارد گذاشتن و سوار امبولانسش کردن منم باهاشون سوار آمبولانس شدم. بالاخره رسیدیم به بیمارستان رسول رو بردن اتاق عمل منم پشت اتاق عمل وایسادم گوشیم و از کیفم برداشتم وکیفم وهم پرت کردم روی صندلی شروع کردم به زنگ زدن به فرشید یه بار دوبار سه بار جواب نداد سعید یه بار دوبار سه بار چهار بار جواب نداد داوود یه بار دوبار سه بار چهار بار پنج بار جواب نداد دیگه داشتم کلافه میشدم یه دفعه یادم افتاد که برادر افسانه پیش داداشام کارمیکرد سریع به افسانه گرفتم و بعداز چندتا بوق برداشت الو جانم سلام افسانه میشه شماره داداشت و بدی سلام اره چیشده اتفاقی افتاده بعدا برات توضیح میدم سریع بفرست باشه خداحافظ ممنون گوشی رو قطع کردم منتظر بودم تا برام بفرسته بالاخره برام فرستاد منم براش یه استیکر قلب فرستادم شماره رو کپی کردم و رفتم تو تلفن گوشیم شماره رو زدم روصفحه شماره. شماره رو گرفتم بالاخره بعد تا چندتا بوق برداشت بله بفرمایید؟ سلام آقا محسن؟ بله خودمم بفرمایید ؟ بارانم دوست افسانه میخواستم بپرسم داوود و سعید و فرشید پیشتونن ؟ راستش نه رفتن جایی چطور ؟اتفاقی افتاده ؟ وقتی اقا محسن این و گفت بغضم. ترکید و باگریه گفتم راستش. آقا محسن رسول تصادف کرده الانم رفته تواتاق عمل منم نمیدونم چی کارکنم ؟ وقتی باران خانم گفتن که رسول تصادف کرده باترس گفتم یا خدااااااااااا باران خانم اروم باشید من الان خودم ومیرسونم ؟ بابغض گفتن باشه منتظرم باشه فقط کدوم بیمارستان؟ بیمارستان.... باشه من خودم ومیرسونم خدانگهدار خدانگهدار رفتم از آقای عبدی اجازه گرفتم و رفتم تو راه به افسانه زنگ زدم بره پیش باران خانم بعداینکه تلفن رو قطع کردم هعی راه میرفتم تا خبری بشه بعد اینکه کلی راه رفتم  نشستم روصندلی آرنجام و گذاشتم رو زانوم و سرم مابین دستام قرار دادم و پاهام. تکون تکون میدادم داشتم از استرس میمردم یدفعه یه نفر من و صدا کرد سرم وبلند کردم دیدم افسانه اس نفهمیدم چیشد خودم و پرت کردم توبغلش شروع کردم با گریه کردن ماجرا رو براش تعریف کردم کپی ممنوع🚫 پ.ن رسول تصادف کرد😬😁
هدایت شده از کاپوچینو☕
فور کنید/باتوجه به وایب تون، میگم کانالتون چه بویی میده🥰 _عضو باشیداا _اینگور نشه _جهت تگ|🌿 @N_Y_313
هدایت شده از ♡‍م‍ا‍ه‍ورا♡
اگه تا شب 140 نفر شدیم پارت دوم پارت دلی شهادت رسول رومیدم
واقعا انتظار نداشتم انقدر نظرات کم باشه🥲
رفقا باز اومدیم با حمایتی خفن فور کن تو کانالت تا یه حمایتی مشتی ازت بکنم شرایطش: عضو باشید تگ: @Montazeragha_313
💯 از خون جوانان وطن لاله دمیده شهدای حادثه تروریستی خاش 🔥