eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
247 دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
اگه میخواین فردا تبادل انجام بدین به این ایدی پیام بدید @z_lisa
حالم بدجوری گرفتس میشه برام سه تا الهی به رقیه بگین🥲
پارت اماده نیست اگه تاشب حالم خوب شد وکاملش کردم میفرستم اگرهم نه میره تا فردا دوتا پارت میفرستم🥲💔
💯 برنامه مشخص است نه تعلل میکنیم نه شتاب زده عمل میکنیم 🔥 🔥
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
دوستان کسی کانالی داره که تو ایتا فیلم و سریال بذاره ؟ اگه دارین میشه برام تو ناشناس بذارین ممنون میشم
خب حمایتی داریم این پیامو فور کن تا منم یه حمایت مشتی ازت بکنم شرایطش: عضو باشید تگ: @Montazeragha_313
من ازتو افسانه بغلم کرد و باهم نشستیم روی صندلی سرم وگذاشتم روشونش بالافاصله آقامحسن هم اومد روبه روم نشست وگفت: سلام چه اتفاقی افتاده؟ منم با گریه گفتم :اومده بود دنبالم منم بهش محل ندادم داشتیم از خیابون رد میشدیم که یه ماشین بهش برخورد کرد صاحب ماشین و دیدین ؟ نه وقتی زد در رفت ندیدمش باشه اشکالی نداره شماهم غصه نخورید از وقتی افسانه بهم زنگ زده بود که چه اتفاقی افتاده خودم و هرجور شده بود خودم ورسونده بودم بیمارستان به افسانه پیام دادم که کجان بعداز چند دقیقه جواب داد پشت در اتاق عمل سریع رفتم پشت در اتاق عمل. بالاخره رسیدم پیششون و رفتم کنار باران نسشتم و بهش گفتم سلام چیشده ؟ باتمام بی باحالی ماجرا رو تعریف کرد منم بغلش کردم وگفتم آروم باش خوب میشه غصه نخور افسانه بلند شد و رفت پیش داداشش ویه چیزی گفت و داداشش که رفت اومد پیش باران نشست رو کردم به باران گفتم به بقیه داداشات خبر دادی؟ نه جواب ندادن به آقا محمد چی ؟ نه بلاکش کردم خسته نباشی خواهر خواهش میکنم خوب میتونی که از بلاک درش بیاری (افسانه) نه پاکش کردم افسانه بهم گفت برم واسشون ساندویچ بگیرم منم رفتم ولی توراه به آقای عبدی زنگ زدم و ماجرا رو براش توضیح دادم. و از آقای عبدی هم درخواست کردم که از علی بخواد دوربین هارو چک کنه و آقای عبدی هم موافقت کردن بعداز خداحافظی کردن گوشی رو قطع کردم و رفتم چهارتا ساندویچ کالباس گرفتم. و راه افتادم رفتم پیش دخترا نیم ساعته که از این که رفتن تو اتاق عمل میگذره ولی بالاخره دکتر اومد از اتاق عمل به سمتش. رفتم وگفتم آقای دکتر چیشد ؟ چه نسبتی باهاش دارین خواهرشم خوشبختانه خطر رفع شده ولی چون ضربه محکمی به سرشون خورده احتمال داره که چندساعتی بهوش باشن  نگران نشین یه نفس عمیق کشیدم و نشستم رو صندلی رسول رو ارودن بیرون بلند شدم و. قیافه مظلومانش رو روتخت دیدم خیلی باحال میشد قیافش مظلوم تر دیده میشد وقتی خواب بود هیچ وقت توخواب ندیده بودمش بردنش اتاق ریکاوری نشستیم رو صندلی آقا محسن بالاخره اومد و با کیسه ایی پر از ساندویچ اومد رو کرد به سمت ما وگفت چیشد دکتر چی گفت؟ خدارو شکر که خطر رفع شده حالا بردنش ریکاوری دکتر هم ادامه داد و گفت که به خاطر این که ضربه محکمی به سرش خورده ممکنه که چند ساعت بیهوش باشن (افسانه) خوب خداروشکر بیاین ساندویچ بخورین ضعف کردین فاطمه یدونه برداشت گرفت جلوم و گفت گشنم نیست و نمیخوام وهیچی نمیره از گلوم پایین نداریم باید بخوری رنگت شده عین گچ دیوار بدون هیچ حرفی ازش گرفتم و شروع کردیم. به  خوردنش ساندویچمون که تموم شد بلند شدم فاطمه گفت کجا میری؟ رو کردم بهشون گفتم بچه ها شمابرین خونه من میخوام تنها باشم افسانه بلند شد و اومد سمتم وگفت مطمئنی میخوای تنهاباشی ؟ اره فاطمه گفت باشه میریم هرخبری که شد بهمون بگو منم یه لبخند زدم وگفتم باشه پس ما رفتیم خداحافظ خداحافظ بالاخره رفتن منم بعد اینکه رفتن رفتم پیش دکتر رسول که ببینم اجازه میده برم پیشش یانه اونم اجازه دادن رفتم تو اتاق و نزدیک تختش شدم نشستم بغل تخت و دستش و تو دستام قراردادم نفهمیدم قطره ایی از اشکم افتاد رو دستش یه لبخند زدم و شروع کردم به صحبت کردن داداشی تو که نمیخوای من و روشنک رو تنها بذاری اصن دلت میاد درسته که باهاتون قهرمیکنم ولی دلم پیشتونه میشه من و با افتادن روی تخت مجازاتم نکنی به خدا من دارم دق میکنم توروخدا پاشو چشات و باز کن خم شدم رو دستش نفهمیدم که کی خوابم برد چشام و بعد از چند بار بهم زدن بالاخره تونستم ببینم میخواستم که دستم و تکون بدم دیدم نمیشه احساس سنگینی روی دستم حس کردم دیدم که باران رو دستم خوابیده بعد چندبار تکون دادم بالاخره بیدار شد چشاش ومالید باتعجب بهم نگاه کرد وگفت داداش بیدار شدی؟😧 نه دارم توخواب حرف میزنم سریع پاشد رفت بیرون و یه چند دقیقه بعد با دکتر اومد تو دکتر بعداز معاینه کردن بهمون گفت میتونه برن بخش. وتا فردا اگه براشون. مشکلی پیش نیاد میتونن مرخص بشن ممنون آقای دکتر(باران) بالاخره ما یه لبخند روی لبش و دیدم باورم نمیشه این همون بارانی بود که تا چند ساعت پیش باهامون حرف نمیزد  باران بله هنوزم قهری ؟ بله پس چرا اینجایی؟ درسته که قهرم ولی نمیتونم که استخواناتون و دور. بندازم میتونم؟ نه خوب پس حرفی دیگه نمیمونه درسته؟ اره کپی ممنوع🚫 پ.ن