پارت اماده نیست اگه تاشب حالم خوب شد وکاملش کردم میفرستم اگرهم نه میره تا فردا دوتا پارت میفرستم🥲💔
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
دوستان کسی کانالی داره که تو ایتا فیلم و سریال بذاره ؟
اگه دارین میشه برام تو ناشناس بذارین ممنون میشم
هدایت شده از "منتظراטظهور³¹³"🇮🇷
خب حمایتی داریم
این پیامو فور کن تا
منم یه حمایت مشتی ازت بکنم
شرایطش: عضو باشید
تگ: @Montazeragha_313
#سهم من ازتو
#27
#باران
افسانه بغلم کرد و باهم نشستیم روی صندلی سرم وگذاشتم روشونش بالافاصله آقامحسن هم اومد روبه روم نشست وگفت:
سلام چه اتفاقی افتاده؟
منم با گریه گفتم :اومده بود دنبالم منم بهش محل ندادم داشتیم از خیابون رد میشدیم که یه ماشین بهش برخورد کرد
صاحب ماشین و دیدین ؟
نه وقتی زد در رفت ندیدمش
باشه اشکالی نداره شماهم غصه نخورید
#فاطمه
از وقتی افسانه بهم زنگ زده بود که چه اتفاقی افتاده خودم و هرجور شده بود خودم ورسونده بودم بیمارستان به افسانه پیام دادم که کجان بعداز چند دقیقه جواب داد پشت در اتاق عمل سریع رفتم پشت در اتاق عمل. بالاخره رسیدم پیششون و رفتم کنار باران نسشتم و بهش گفتم
سلام چیشده ؟
باتمام بی باحالی ماجرا رو تعریف کرد منم بغلش کردم وگفتم
آروم باش خوب میشه غصه نخور
افسانه بلند شد و رفت پیش داداشش ویه چیزی گفت و داداشش که رفت اومد پیش باران نشست رو
کردم به باران گفتم
به بقیه داداشات خبر دادی؟
نه جواب ندادن
به آقا محمد چی ؟
نه بلاکش کردم
خسته نباشی خواهر
خواهش میکنم
خوب میتونی که از بلاک درش بیاری (افسانه)
نه پاکش کردم
#محسن
افسانه بهم گفت برم واسشون ساندویچ بگیرم منم رفتم ولی توراه به آقای عبدی زنگ زدم و ماجرا رو براش توضیح دادم. و از آقای عبدی هم درخواست کردم که از علی بخواد دوربین هارو چک کنه و آقای عبدی هم موافقت کردن بعداز خداحافظی کردن گوشی رو قطع کردم و رفتم چهارتا ساندویچ کالباس گرفتم. و راه افتادم رفتم پیش دخترا
#باران
نیم ساعته که از این که رفتن تو اتاق عمل میگذره
ولی بالاخره دکتر اومد از اتاق عمل به سمتش. رفتم وگفتم آقای دکتر چیشد ؟
چه نسبتی باهاش دارین
خواهرشم
خوشبختانه خطر رفع شده ولی چون ضربه محکمی به سرشون خورده احتمال داره که چندساعتی بهوش باشن نگران نشین
یه نفس عمیق کشیدم و نشستم رو صندلی رسول رو ارودن بیرون بلند شدم و. قیافه مظلومانش رو روتخت دیدم خیلی باحال میشد قیافش مظلوم تر دیده میشد وقتی خواب بود هیچ وقت توخواب ندیده بودمش بردنش اتاق ریکاوری نشستیم رو صندلی
آقا محسن بالاخره اومد و با کیسه ایی پر از ساندویچ اومد رو کرد به سمت ما وگفت
چیشد دکتر چی گفت؟
خدارو شکر که خطر رفع شده حالا بردنش ریکاوری دکتر هم ادامه داد و گفت که به خاطر این که ضربه محکمی به سرش خورده ممکنه که چند ساعت بیهوش باشن (افسانه)
خوب خداروشکر بیاین ساندویچ بخورین ضعف کردین
فاطمه یدونه برداشت گرفت جلوم و گفت
گشنم نیست و نمیخوام وهیچی نمیره از گلوم پایین نداریم باید بخوری رنگت شده عین گچ دیوار
بدون هیچ حرفی ازش گرفتم و شروع کردیم. به خوردنش ساندویچمون که تموم شد بلند شدم فاطمه گفت
کجا میری؟
رو کردم بهشون گفتم بچه ها شمابرین خونه من میخوام تنها باشم
افسانه بلند شد و اومد سمتم وگفت
مطمئنی میخوای تنهاباشی ؟
اره
فاطمه گفت
باشه میریم هرخبری که شد بهمون بگو
منم یه لبخند زدم وگفتم باشه
پس ما رفتیم خداحافظ
خداحافظ
بالاخره رفتن منم بعد اینکه رفتن رفتم پیش دکتر رسول که ببینم اجازه میده برم پیشش یانه اونم اجازه دادن
رفتم تو اتاق و نزدیک تختش شدم نشستم بغل تخت و دستش و تو دستام قراردادم نفهمیدم قطره ایی از اشکم افتاد رو دستش یه لبخند زدم و شروع کردم به صحبت کردن
داداشی تو که نمیخوای من و روشنک رو تنها بذاری اصن دلت میاد درسته که باهاتون قهرمیکنم ولی دلم پیشتونه میشه من و با افتادن روی تخت مجازاتم نکنی به خدا من دارم دق میکنم توروخدا پاشو چشات و باز کن خم شدم رو دستش نفهمیدم که کی خوابم برد
#رسول
چشام و بعد از چند بار بهم زدن بالاخره تونستم ببینم میخواستم که دستم و تکون بدم دیدم نمیشه احساس سنگینی روی دستم حس کردم
دیدم که باران رو دستم خوابیده بعد چندبار تکون دادم بالاخره بیدار شد
چشاش ومالید باتعجب بهم نگاه کرد وگفت
داداش بیدار شدی؟😧
نه دارم توخواب حرف میزنم سریع پاشد رفت بیرون
و یه چند دقیقه بعد با دکتر اومد تو دکتر بعداز معاینه کردن بهمون گفت
میتونه برن بخش. وتا فردا اگه براشون. مشکلی پیش نیاد میتونن مرخص بشن
ممنون آقای دکتر(باران)
بالاخره ما یه لبخند روی لبش و دیدم باورم نمیشه این همون بارانی بود که تا چند ساعت پیش باهامون حرف نمیزد
باران
بله
هنوزم قهری ؟
بله
پس چرا اینجایی؟
درسته که قهرم ولی نمیتونم که استخواناتون و دور. بندازم میتونم؟
نه
خوب پس حرفی دیگه نمیمونه درسته؟
اره
کپی ممنوع🚫
پ.ن
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
کلیپ با حال وهوای پارت27
کار کار مهدیس جونه پس کپی نشه🥲🚫
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
نظرات فراموش نشه
#سهم من ازتو
#28
#باران
رفتم روی صندلی که روبه روش بود نشستم وگوشیم و در اوردم گوشیم و که روشن کردم از تعجب شاخ در اوردم
2تا تماس پی پاسخ ازیه شماره ناشناس
15تا تماس بی پاسخ از وشنک
ترجیح دادم شماره روشنک رو بگیرم تا اون شماره ناشناس
بعداز چندتا بوق بالاخره برداشت
با عصبانیت جواب داد
معلوم هس کجایی پیش رسولی حالتون خوبه چرا گوشی هاتون و جواب نمیدین
اولا سلام دوما زنداداش عزیزم یه نفش بگیر بعد بقیه حرف هات روبزن همینجوری یه نفس میگی من نگرانت میشم ها
بگو ببینم چه خبر شده چرا هیچکدومتون جواب نمیدید
اولا جواب سلام واجبه دوما این آقا رسول تصادف کرده بود اوردمش بیمارستان الانم حالش خیلی خوبه سرم و گنده اینجا نشسته
چیییییییی
احساس کردم پرده گوشم پاره شد گوشی رو برای یه چندلحظه ازخودم فاصله دادم وقتی اروم شد گذاشتم وگفتم
چه خبره پرده گوشم پاره شد عه عزیزم
کدوم بیمارستانید
بیمارستان ...
باشه الان اومدم
#دوماه بعد
# باران
دوماه از این مدرسه کفتی میگذره. عین چی دارم همش میخونم و تست میزنم گوشیم و ازصبح تا شب میذارم تو کابینت کنترل تلویزیون هم میذارم بغلش از صبح تا شب میخوندم فقط پنج شنبه آخرشب گوشی دستم میگرفتم
همینجوری سرگرم کتاب و تست بودم که تلفن خونه زنگ زدن (از وقتی مامان اینا فوت کردن دیگه محمد تلفن و برنداشت گذاشت که استفاده. کنم) تعجب کردم اخه سه سال که کسی به تلفن زنگ نزده رفتم گوشی رو برداشتم بله بفرمایید؟
محمد بود گفت
سلام خوبی
سلام اره جانم
باران عطیه خونه نیست؟
نه رفته سرکار بعد گفتش که از اون ور میره خونه مامانش
آهان باشه ببین ازت یه خواهش دارم
چی
ببین برو تو اتاق مشترکمون تو کمدم یه دست کت و شلوار سرمه ایی اون واماده کن تا آقامحسن بیاد ازت بگیره
باشه فقط جایی میخوای بری؟
اره. امشب به جاییی دعوتیم با آقامحسن معلوم نیست که کی بیام
باشه
کاری نداری ؟
نه برین خوش باشی
باشه خداحافظ
خداحافظ تلفن و قطع کردم ورفتم بالا لباسش رو برداشتم با لباسش اومدم پایین شروع کردم به خوندن که تا آقا محسن بیاد لباس رو تحویل بده
داشتم به این فکر میکردم که افسانه چقدر میتونه خوشبخت باشه که یکی عین داداش محسن داشته باشه شروع کردم بالاخره به تست زدن صدای زنگ اومد پافرم وپوشیدم و شالم و هم سرکردم و کت وهم برداشتم رفتم. در رو باز کردم آقا محسن بودپشتش به در بود
سلام بفرمایید
برگشت وگفت
سلام ممنون
خواهش میکنم کت و گذاشت تو ماشین و یه کیسه که توش ساندویچ با نوشابه بود گرفت جلوم وگفت
و داداشتون. واستون خریدن گفتن که بهتون بدم
کیسه رو ازش گرفتم و گفتم
ممنون خواهش میکنم کاری دیگه ایی ندارین
نه ممنون
خواهش میکنم خدانگهدار
خداحافظ
سوار ماشین شد وراه افتاد منم رفتم داخل تا بیام در رو ببندم چشمم به کیفی که افتاده بود روی زمین خورد رفتم برش داشتم دیدم درش و باز کردم دیدم که واسه آقا محسن بود برش داشتم و باخودم. اوردم تو تا فردا برم بدم به افسانه
#روز بعد
#محسن
نمیدونم کیف پولم و کجا انداختم انگار از دیشب گم شده بود دیگه داشتم کلافه میشدم افسانه اومد داخل اتاقم وگفت من ومیبری یاخودم برم ؟
نه میبرمت
باشه منتظرم.
افسانه رو که رسوندم باران خانم و دیدم لبخندش خیلی قشنگ بود به دل میشست تا اینکه دیدم افسانه رفت داخل ولی باران خانم داشت میومد به سمتم. وقتی نزدیکم شد شیشه رو دادم پایین و گفتن
سلام خوبین
سلام ممنون شما خوبین اتفاقی افتاده؟
دست کرد توکیفش یه کیف پول مردونه در اوردن وگرفتن جلوم وادامه دادن
این واسه شماس مثل اینکه دیشب از جیبتون افتاده
کیف رو گرفتم
ممنون زحمت کشیدین
خواهش میکنم من دیگه میرم با اجازه
خداحافظ
خداحافظ
وارد که مدرسه شد منم راه افتادم بالاخره رسیدم سایت چند ساعتی میشد که داشتم کار میکردم از وقتی که اومدم سایت پیش بچه ها و آقا محمد خیلی بهم لطف کردند همشون یه جورایی در حقم برادری کردند ونمیدونستم چجوری لطفشون رو باید جبران میکردم
کپی ممنوع🚫
پ.ن یکی دیگه اگه شب دادم اونم میره واسه دوسه ماه بعد قراره که یه اتفاق هایی شروع شه ان شالله اگه خدا بخواد😍😌