#سهم من ازتو
#28
#باران
رفتم روی صندلی که روبه روش بود نشستم وگوشیم و در اوردم گوشیم و که روشن کردم از تعجب شاخ در اوردم
2تا تماس پی پاسخ ازیه شماره ناشناس
15تا تماس بی پاسخ از وشنک
ترجیح دادم شماره روشنک رو بگیرم تا اون شماره ناشناس
بعداز چندتا بوق بالاخره برداشت
با عصبانیت جواب داد
معلوم هس کجایی پیش رسولی حالتون خوبه چرا گوشی هاتون و جواب نمیدین
اولا سلام دوما زنداداش عزیزم یه نفش بگیر بعد بقیه حرف هات روبزن همینجوری یه نفس میگی من نگرانت میشم ها
بگو ببینم چه خبر شده چرا هیچکدومتون جواب نمیدید
اولا جواب سلام واجبه دوما این آقا رسول تصادف کرده بود اوردمش بیمارستان الانم حالش خیلی خوبه سرم و گنده اینجا نشسته
چیییییییی
احساس کردم پرده گوشم پاره شد گوشی رو برای یه چندلحظه ازخودم فاصله دادم وقتی اروم شد گذاشتم وگفتم
چه خبره پرده گوشم پاره شد عه عزیزم
کدوم بیمارستانید
بیمارستان ...
باشه الان اومدم
#دوماه بعد
# باران
دوماه از این مدرسه کفتی میگذره. عین چی دارم همش میخونم و تست میزنم گوشیم و ازصبح تا شب میذارم تو کابینت کنترل تلویزیون هم میذارم بغلش از صبح تا شب میخوندم فقط پنج شنبه آخرشب گوشی دستم میگرفتم
همینجوری سرگرم کتاب و تست بودم که تلفن خونه زنگ زدن (از وقتی مامان اینا فوت کردن دیگه محمد تلفن و برنداشت گذاشت که استفاده. کنم) تعجب کردم اخه سه سال که کسی به تلفن زنگ نزده رفتم گوشی رو برداشتم بله بفرمایید؟
محمد بود گفت
سلام خوبی
سلام اره جانم
باران عطیه خونه نیست؟
نه رفته سرکار بعد گفتش که از اون ور میره خونه مامانش
آهان باشه ببین ازت یه خواهش دارم
چی
ببین برو تو اتاق مشترکمون تو کمدم یه دست کت و شلوار سرمه ایی اون واماده کن تا آقامحسن بیاد ازت بگیره
باشه فقط جایی میخوای بری؟
اره. امشب به جاییی دعوتیم با آقامحسن معلوم نیست که کی بیام
باشه
کاری نداری ؟
نه برین خوش باشی
باشه خداحافظ
خداحافظ تلفن و قطع کردم ورفتم بالا لباسش رو برداشتم با لباسش اومدم پایین شروع کردم به خوندن که تا آقا محسن بیاد لباس رو تحویل بده
داشتم به این فکر میکردم که افسانه چقدر میتونه خوشبخت باشه که یکی عین داداش محسن داشته باشه شروع کردم بالاخره به تست زدن صدای زنگ اومد پافرم وپوشیدم و شالم و هم سرکردم و کت وهم برداشتم رفتم. در رو باز کردم آقا محسن بودپشتش به در بود
سلام بفرمایید
برگشت وگفت
سلام ممنون
خواهش میکنم کت و گذاشت تو ماشین و یه کیسه که توش ساندویچ با نوشابه بود گرفت جلوم وگفت
و داداشتون. واستون خریدن گفتن که بهتون بدم
کیسه رو ازش گرفتم و گفتم
ممنون خواهش میکنم کاری دیگه ایی ندارین
نه ممنون
خواهش میکنم خدانگهدار
خداحافظ
سوار ماشین شد وراه افتاد منم رفتم داخل تا بیام در رو ببندم چشمم به کیفی که افتاده بود روی زمین خورد رفتم برش داشتم دیدم درش و باز کردم دیدم که واسه آقا محسن بود برش داشتم و باخودم. اوردم تو تا فردا برم بدم به افسانه
#روز بعد
#محسن
نمیدونم کیف پولم و کجا انداختم انگار از دیشب گم شده بود دیگه داشتم کلافه میشدم افسانه اومد داخل اتاقم وگفت من ومیبری یاخودم برم ؟
نه میبرمت
باشه منتظرم.
افسانه رو که رسوندم باران خانم و دیدم لبخندش خیلی قشنگ بود به دل میشست تا اینکه دیدم افسانه رفت داخل ولی باران خانم داشت میومد به سمتم. وقتی نزدیکم شد شیشه رو دادم پایین و گفتن
سلام خوبین
سلام ممنون شما خوبین اتفاقی افتاده؟
دست کرد توکیفش یه کیف پول مردونه در اوردن وگرفتن جلوم وادامه دادن
این واسه شماس مثل اینکه دیشب از جیبتون افتاده
کیف رو گرفتم
ممنون زحمت کشیدین
خواهش میکنم من دیگه میرم با اجازه
خداحافظ
خداحافظ
وارد که مدرسه شد منم راه افتادم بالاخره رسیدم سایت چند ساعتی میشد که داشتم کار میکردم از وقتی که اومدم سایت پیش بچه ها و آقا محمد خیلی بهم لطف کردند همشون یه جورایی در حقم برادری کردند ونمیدونستم چجوری لطفشون رو باید جبران میکردم
کپی ممنوع🚫
پ.ن یکی دیگه اگه شب دادم اونم میره واسه دوسه ماه بعد قراره که یه اتفاق هایی شروع شه ان شالله اگه خدا بخواد😍😌
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
نظرات فراموش نشه
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
عالی بود
+
ممنون🥲
فقط یه نفر😐
#سهم من از تو
#29
#دوماه بعد
باران :
آخرای دی بود دیگه حالم دیگه از کتاب وتست بهم میخورد خسته شدم بلند شدم رفتم سراغ گوشیم تا یه دور بزنم تو اینستا
یه چندوقتی بود که. پست های داداش افسانه رو دنبال میکردم پست هایی که میذاشت خیلی خوب بود عکس هاش متن هاش کلیپ هایی که میذاشت وایب. خوبی میدادند بعداز اینکه کل پست ها رو دنبال کردم گوشی رو خاموش کردم یه نگاه به ساعت انداختم دیدم که ساعت 7 کتابم و برداشتم و رفتم تو حیاط نشستم لب حوض و دستم و کردم تو آب حس خیلی قشنگی بود که اینجوری درس بخونم
#محسن
دلم. بدجورپیش یکی گیر کرده بود حتی از این حسی که داشتم به افسانه نگفته بودم ولی چی کار کنم من که خانواده ایی نداشتم برم بهشون بگم که بیاین خواستگاری دلم و زدم به دریا رفتم پیش آقامحمد تو اتاقشون بودند در زدم
بیا داخل
سلام آقا اجازه هست
سلام محسن جان اره بیا بشین
جانم درخدمتم بگو
سرم و انداختم پایین و گفتم راستش آقامحمد من
توچی محسن جان ؟
من راستش واسم سخته بگم. من اگه پدر و مادرم زنده بودن نمیومدم به شما رو بندازم راستش........
آب دهنم و بزور قورت دادم وادامه دادم
من عاشق یه دختر شدم... کسی رو نداشتم بهش بگم اگه میشه درحقم برادری کنید و بریم خواستگاری
حتما روم حساب کن حالا این دختر خوشبخت کیه ؟!
بعد اینکه حرفامون تموم شد اومدم بیرون یه نفس عمیق وکشیدم و رفتم سرکارم
#باران
وقتی که محمدبهم گفت یکی ازم خواستگاری کرد چشام از حدقه زدسرم و انداختم پایین بلند شدم تابرم پایین که محمد مچ دستم وگرفت و گفت
پس فردامیاین دقیقا بعد از اخرین امتحانت
بدون هیچ حرفی مچم و از دستش آزاد کردم و رفتم پایین برای شام حاضر نرفتم بالا به این فکر میکردم که طرف کیه که اومده خواستگاریم باورم نمیشه بدون پدر ومادرم دارن میاین خواستگاریم توهمین افکار بودم که نفهمیدم کی خوابم برد
#محمد
قربون اون با حیابودنش برم من اگه میدیدم که باران. هنوز بزرگ نشده هیچ وقت خواستگار راه نمیدادم ولی مامان بابا باران رو خوب تربیت کردند قرار شد که بعد از اخرین امتحانش بیاد که مصادف میشه پس فردا. ولی ای کاش مامان بابا بودن باران بیشتر از این حس تنهایی نکنه خیلی دلم واسشون تنگ شده بود دلتنگی داره امونم و میبره
کپی ممنوع🚫
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925
نظرات فراموش نشه
•°ازتـبـارحــاجــےزادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 نظرات فراموش نشه
یه بار گفتم یه بارم دیگه هم میگم
نظرکه نمیدید من فکرمیکنم که پارت خوب نشده یااگه از رمان خوشتون نیومده بهم بگین یه رمان جدید بنویسم😐🥲