eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
249 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
⭐️پایان تبادلات گسترده تایم⭐️ کانال هایی که معرفی کردم بهترین کانال های ایتا هستن🏆 تبادلات تایم کانال ناجور معرفی نمیکنه💥 مدیر ها حتما جذب ها پی وی گفته شه✅ برای اطلاع بیشتر از طرز کارم در اینفوتب عضو شید"سنجاقه"🔥 🕹https://eitaa.com/joinchat/1134493859Ceb9628fd81🕹 بعد از مطالعه شرایط اگر شرایط رو داشتید پی وی در خدمتتونم✋🏻 🌺 @Time_Manager 🌺 یاعلی✌️🏻
هدایت شده از تبادلات گسترده تایم
😱😱😱 تبادلاتی دیدی که ۵۰۰ تا جذب داشته باشه😳🔥 من سراغ دارم"تبادلات گسترده تایم"😍 بیا کانال زیر سری بزن شرایطش خیلی سادس👇"سنجاقه" 🕹https://eitaa.com/joinchat/1134493859Ceb9628fd81🕹 اینم آیدیمه👈 🌸 @Time_Manager 🌸
من ازتو خوشحالم که باران خانم جواب مثبت رو دادن فکرش رو نمیکردم که قبول کنن  یه نفس عمیق از سر اسودگی کشیدم و خداروشکر کردم اقا محمد جلو وبغلم کرد و دم گوشم گفت ازخواهر ما خوب مراقبت کن هیچ وقت دلش رو نشکن منم گفتم خیالتون راحت باشه بهتون قول میدم که هیچوقت دل خواهرتون رو نشکونم بعداز صحبت های مهم خداحافظی کردیم و رفتیم # باران بالاخره مهمونی تموم شد بعد شام همه رفتن بعد اینکه کمک عطیه کردم رفتم پایین لباسام و عوض کردم و دراز کشیدم روتخت و زل زده بودم به سقف داشتم امروز عین فیلم مرور میکردم جای خالی مامان بابام خیلی حس میشد نبودنشون حس میشدگونه ام خیس شد اصن نفهمیدم کی مجوز دادم که اشکام بریزه دیگه کنترل خودم و ازدست دادم و زدم زیر گریه بالش رو گذاشتم رو صورتم تا کسی صدای گریه هام و نشنوه تا کسی متوجه نشه که من چقدر دلتنگم ازبس بی صدا گریه کردم اصن متوجه نشدم کی خوابم برد از دور شاهد گریه کردن های باران بودم دلم خیلی واسش میسوخت. دلتنگ بود ولی پشت اون لبخندش هیچی نمیگفت هرچی میخواست خودش برای خودش فراهم میکرد و به ماهیچی نمیگفت هیچی از ما نمی خواست بعد اینکه کلی گریه کرد انگار خوابش برده بود افسانه رو رسوندم خونه خودمم رفتم یه حا قرار داشتم باید میرفتم بالاخره داریم طبق نقشه پیش میریم چقدر خوبه واقعا خوشحالم که همه چی داره طبق نقشه پیش میره خیلی دوست دارم یه درس حسابی به این محمد بدم شاید از این راه بتونم حرصم رو خالی کنم دیشب صحبت هارو که کردیم قرار شد پنج شنبه هفته دیگه  که مصادف میشه با ولادت حضرت معصومه محرم شن تا برای خرید وسایل عقد راحت باشن برای همین محمد بهم زنگ زد که اقا محسن قراره بیاد منم رفتم پایین دیدم باران هنوز خوابه رفتم بیدارش کنم باران خانم نمیخوای بلندشی روبه پهلوشد وبا صدای خواب الود گفت یه ذره دیگه بزار بخوابم تکیه دادم به چهارچوب در و گفتم پاشو ببینم مثلا با آقا محسن میخوای بری بیرونا اولا با آقا محسن قراره غروب بریم بیرون دوما تا اون بیاد من بیدارشدم و حاضرنشسته ام منتظر آقا محسنم تاکه بیاد تابیام ادامه حرف هام و بگم بهش صدای زنگ خونه اومد آقا محسن اومد باحرفم انگار که تعجب کرده باچشاییی که نزدیک بود از حدقه بزنه بیرون نشست و گفت چیییییییی😧 د حرف هام و بزنم دیگه آقا محسن امروز کاری نداشتن قرارشد زودتربیاین بعد الان باید بهم بگی عطیه خوب نمیذاری دیگه عه حالاپاشو مثل اینکه قراره اقا محسن. حاضر شده باید منتظر خانوم باشه هههههههه خندیدم عطیه باخنده رفت بلند شدم و اب زدم به صورتم در کمدم و باز کردم یه مانتو لی با شلوار لی که پاچه هاش کوتاه بود پوشیدم و اون شالی که دیشب سر کردم موهام و شونه کردم و دم اسبی بستم یه کرم پودر و ریمل و رژهم زدم و بهشون اکتفا کردم کیفم که ابی رنگ بود که مامان بابام برام خریده. بود اون و برداشتم و گوشی و ادامس و ایینه هم ریختم وپا توش و پافر کرمیم هم. برداشتم وراه افتادم سمت بالا. آقا محسن داشت چایی میخورد و بادیدن من بلندش منم. باخجالت گفتم سلام ببخشید که معطل شدید من حاضرم بریم؟ نمیدونم چرا باهر کلمه ایی که میخواستم بگم داشت جونم در میومد باصدای آقا محسن از افکارم اومدم بیرون سلام نه بابا این حرف ها چیه راستش منتظر افسانه و اون یکی دوستتونم اشکالی نداره که یکم منتظرباشیم نه بابا خوشحالم میشم که افسانه و فاطمه باهامن بیاین رفتم تو آشپزخونه یکم نون و پنیر خوردم تا نمردم تا.اومدم یه ذره از چاییم و بخورم زنگ خونه به صدا در اومد بلندشدم رفتم سمت در ، در رو که بازکردم هردوتاشون یه دفعه جلوی در ظاهر شدن سلاممممممممممم مرض سلام این چجورسلام دادن زهرم ترکید هردو زدند زیر خنده فاطمه گفت عزیزم داری عروس میشی یه ذره ادم شو چشم یه کلام از مادر عروس باهم زدیم زیر خنده تعارفشون کردم بیاین تو اوناهم اومدند برگشتم بهشون گفتم خوب من برم وسایلم و بردارم راه بیفتیم باشه ولی باران ماهمینجا منتظر میمونیم سختمونه بیایم بالا ؟(افسانه) چرا؟ عزیزم به خاطر اینکه ما کفش هامون بندیه اگه بخواییم تو باید یک ساعت باز شون کنیم بعد تا وقتی که میایم تو هنوز نیومده باید بیام بیرون وکفش هامون و بپوشیم.....(فاطمه) عووووووووو خیلی خوب بابا نمیخواد حالا یکساعت توضیح بدی یک کلام بگو نمیایم تو دیگه عه خوب ماگفتیم تو دلیلش وخواستی مگه غیر از اینه (افسانع) راست میگه افسانه وگرنه من که نمیخواستم دلیلش رو بگم باشه بابا من تسلیم غلط کردم خوبه سه تاییمون زدیم زیرخنده رفتم بالا آقامحسن بچه ها اومدن بریم باشه بریم رفتم سمت آشپزخانه پافر و کیفم و برداشتم و از عطیه خداحافظی کردم آقا محسن بلند شدن و کتشون و برداشتن و خداحافظی کردن و باهم راه افتادیم به سمت حیاط افسانه در رو بازکرد ماشین جلوی در پارک بود محسن در ماشین وبازکرد افسانه از پشت دست
هاش گذاشت رو  شونه هام و گفت عزیزم دیگه شما بایدجلو بشینی زشت نیست ؟ نه عزیزم واسه چی زشت باشه شما باید از این به بعد باید جلو بشینی تا عادت کنید ههههه بامزه بیا بریم بشینیم که شازده منتظره فاطمه و افسانه نشستند فاطمه پشت صندلی شاگرد افسانه پشت اقا محسن آقامحسن ماشین وجوری پارک کرده بود که مجبور شدند ماشین و جابه جا کنن تا من سوارشم اومدن جلوم و گفتن خوب کجابریم؟ افسانه و فاطمه اومدند جلو گفتن اول بریم لباس بخریم هان نظرت چیه عروس خانم؟ یه چپ چپ بهشون نگاه کردم و گفتم من حرفی ندارم نظرشماهم مهمه خوب پس میریم لباس فروشی باشه بالاخره راه افتادیم کپی ممنوع🚫
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 میدونم دیر دادم ولی شما میشه نظر بدید گوناه دالم🥺👈👉 اگه امان از حکایت انگشتر بود همین پارت طولانی هم نمیداد😂😂😂
اومدم با یه پارت😊