eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
248 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
https://harfeto.timefriend.net/17263202355925 میدونم دیر دادم ولی شما میشه نظر بدید گوناه دالم🥺👈👉 اگ
عروس خانم هعیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی نمیتونم بارانو عروس در نظر بگیرم + منم 😂😂🥲
من ازتو امیدوارم.بهش وابسته نشه وگرنه هردوشون و میکشم شب عروسیشون و به مراسم ختم تبدیل میکنم نمیدونم چیشد که. یه دفعه جواب بله رو دادم نمیدونم چجوری عاشق یه فرد شدم که اصن باهاش یه حرف هم نمیزدم ولی خوب این ومیدونستم که من و به خودش وابسته کرده نمیتونستم اسمش و بذارم دوست داشتن فقط میتونستم. اسمش و بذارم. عشق. عشقی که نمیشه توصیفش کرد تعریفش کرد. میشه ؟ نه نمیشه یدفعه باصدای اهنگ از افکارم اومدم بیرون از وقتی که راه افتادیم باران خانم همش تو فکر بودن منم برای اینکه حال وهوامون عوض شه ضبط صوت و روشن کردم و یه اهنگ پلی کردم برگشتم بهشون. گفتم حالتون خوبه؟ بله البته تقریبا چیزی شده ؟ نه. چیز خاصی نشده مطمئنید اخه حس میکنم چیزی شده ؟ یه نگاه به عقب انداختن و منم از آیینه دیدم که افسانه و فاطمه خوابن شروع کردن به صحبت کردن سخته گفتنش اگه میشه بذارین بعدا راجبش باهم صحبت کنیم باشه من مشکلی ندارم ممنون یه نفس عمیق از سر آسودگی کشیدم بالاخره رسیدیم پاساژ بچه هارو بیدار کردیم ساعت تقریبا داشت میشد 12 باورم نمیشه یعنی یه ساعت تو راه بودیم. پیاده شدیم به کمرم یه قوسی دادم. وارد پاساژ شدیم خیلی بزرگ بود یه طرف لباس های مردونه و شیک و یه طرف لباس های زنونه وایسادیم آقا محسن برگشت روبه من گفت خوب اول بریم واسه شما لباس بخریم یا من ؟ به نظرم اول بریم برای شما بخریم شاید خرید من طول من بکشه باشه مشکلی نیست اول رفتیم تو یه مغازه خیلی بزرگ که همه چی داشت رفتم سمت کت های روشن ابی ابی نفتی سفید. آبی اسمونی برداشتم آقا محسن هم پشت سرم بود برگشتم سمتشون اونارو تحویل دادم. گفتم میشه پرو کنید ببینم بهتون میاد یانه ؟ معلوم که میشه بالبخند ازم گرفت و وارد اتاق پرو شدن اولی کتی رو که پوشیدن کت آبی آسمونی رو پوشیدن خارج شدن منم لبخند روی صورتم نقش بست و گفتم خیلی قشنگه بهتون میاد جدیی میگی بله خوب پس اگه موافقید همین وبردارم موافقم وارد اتاق پرو که شدم کت آبی آسمونی رو برداشتم خیلی رنگش جوری بود که به دل میشست برداشتم وپوشیدمش خیلی بهم میومد رفتم بیرون تا باران خانم ببینن وقتی پسند کردن خیلی خوشحال شدم. برای همین لباسم و عوض کردم کت رو برداشتم و دادم به فروشنده یه جلیقه همرنگ شو با کراوات برداشتیم بعد اینکه حساب کردیم از مغازه اومدیم بیرون روکردم به باران خانم گفتم حالا نوبت شماس بله درسته همه مغازه هارو گشتیم یا به سلیقه من نبود یا به سلیقه بچه ها یابه سلیقه آقا محسن نبود بعداینکه کلی پاساژ رو گشتیم بالاخره چشمم به یه پیرهن خوشگل افتاد که همرنگ کت آقامحسن بود بچه هاهم وقتی دیدن ایستادم اون ها هم اومدن پیشم و گفتم چیشد پیداکردی اره اون خیلی قشنگه نه اره خیلی (افسانه) محسن جان میای پیش ما(افسانه) برگشتم با خشم به افسانه نگاه کردم براچی داد میزنی هممون زدیم زیر خنده خنده هم واقعا داره کپی ممنوع 🚫