eitaa logo
•°از‌تـبـار‌‌حــاجــے‌زادہ:)°•
248 دنبال‌کننده
3.5هزار عکس
1هزار ویدیو
16 فایل
°•جا ندارد هیچ باکی در دلِ آزاده‌ها پایِ این خاکیم آری عینِ حاجی‌زاده‌ها!•° کپی:پست ها حلال رمان کپی نشه شروع‌خـ¹²\⁹\¹⁴⁰⁰ـادمی ما هدایت شده‌ی ِچهره‌ی ِماه ِقمریم•‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ارتباط با خادم @Helif313
مشاهده در ایتا
دانلود
مثلا گوشیمو زدم تو شارژ🦦
دوستان فردا پارت رو میذارم نتونستم کامل کنم
هدایت شده از ♡‍م‍ا‍ه‍ورا♡
دوستان ۱۵۰ تای نشیم حمایت کنید لطفا تگ میکنیم کانالاتونو @Fatemeh_Zahra_oo
هدایت شده از ♡‍م‍ا‍ه‍ورا♡
به ماچهارتا میدی چالش بریم🥲
من از تو لباس خیلی قشنگ بود یه کوچولو کوتاه بود ولی همرنگ کت آقا محسن بود اقا محسن هم تایید کردند و وارد مغازه شدیم لباسی رو که انتخاب کردیم قرار شد برامون بیاره به من تحویل داد و وارد اتاق پرو شدم و لباس رو پوشیدم خودم تو آیینه دیدم خیلی بهم میومد خوشم اومده بود شالم و سرکردم و آقا محسن و بچه ها رو صدا کردم خیلی بهتون میاد(محسن) جدییی؟ اره خیلی خوشگل شدی باران(فاطمه) واقعا خیلی بهت میاد (افسانه) لپ هام از تعریف هاشون سرخ شد قند تودلم اب شد وقتی آقا محسن بهم گفت خیلی بهم میاد در اتایق پرو بستم و برای یه. چتدلحظه تکیه دادم و به دیوار بعد باصدای افسانه به خودم اومدم که گفت باران جان خوبی؟ اره عزیزم خوبم الان میام باشه مامنتظریم لباسم وسریع عوض کردم و اومدم بیرون لباس رو دادم به آقا محسن هم رفت پولش رو حساب کرد باهم از مغازه اومدیم بیرون خوب کجابریم ؟(محسن) به نظرم دیگه بریم نشون بخریم موافقم خوب بریم از پاساژ لباس فروشی اومدیم بیرون. سوار ماشین شدیم افسانه از پشت اومد جلو و گفت نظرتون چیه یه ناهاربهمون بدی داداش فاطمه هم از اون طرف اومد جلو گفت افسانه راس میگه بابا من دیگه دارم ازگرسنگی میمیرم اقا محسن یه نگاه به من  انداخت و گفت نظر شماچیه ؟ منم موافقم پس بریم یه فست فودی غذا بخوریم بریم بعد اینکه غذامون و خوردیم دیگه راه افتادیم سمت طلا فروشی یه انگشتر ظریف دیدم ازش خوشم اومد. رو کردم به آقا محسن نشون دادم آقامحسن اون انگشتر چطوره ؟ کو انگشتم و بردم سمتش و گفتم اون هاش اهان دیدم خیلی قشنگع پس بریم بخریمش؟ بریم وارد مغازه شدیم انگشتر رو سایز کردیم و خداروشکر خیلی بهم میومد آقا محسن هم انتخاب کردیم و پول رو حساب کردیم و ازمغازه اومدیم بیرون خوب دیگه کجا بریم؟ امممم کیف و کفش ساعت فروشی خرید وسایل بله برون مونده به نظرم امروز که به همش نمیرسیم بریم اول بریم  ساعت بخریم بعد فردا یا پس فردا بریم بقیه خرید هارو انجام بدیم (فاطمه) منم موافقم ولی باز به نظر شمادوتا بستگی داره(افسانه) من حرفی ندارم خوب پس بریم اول ساعت بخریم بعد میرسونیمتون(محسن) باشه من و فاطمه وارد ساعت فروشی شدیم افسانه و محسن وایسادن دم در من و فاطمه که وارد شدیم صاحب مغازه نبود منو فاطمه داشتیم ساعت هایی که زیر میز بودند و  میدیدیم که صاحب مغازه داخل شد صاحب مغازه :سلام منم برگشتم که جواب سلامش رو بدم خشکم زد س...... سلام درهمین حین آقا محسن و افسانه اومدند بعداز انتخاب ساعت از مغازه خارج شدیم تو فکرش بودم بالاخره از چیزی که ترسیدم سرم اومد یه دفعه چشمم به تابلوی سرویس بهداشتی خورد منم از فرصت استفاده کردم و و گفتم اممم بچه ها من برم سرویس الان میام باشه ما اینجا منتظرتون میمونیم (محسن) باشه ممنون ساعت و دادم به آقا محسن و وارد دسشویی شدم گوشیم و در اوردم و به سمیرا به دختر خالم زنگ زدم. بعد از چندتا. بوق خوردن برداشت الو سلام سمیرا خوبی بارانم سلاااامم بههه  باران خانم راه گم کردی چیشده به ما زنگ. زدی یه سوال ازت دارم به گوشم جانم سپهر کی برگشته ؟ برگشته ؟ مگه داداشت نیست نمیدونی برگشته یانه ؟ نمیدونم شاید با یکی اشتباهش گرفتی اصن میخوای همدیگه رو فردا حضوری ببینیم باشه فردا ساعت 5عصر میبینمت همون جای همیشگی باشه خداحافظ خداحافظ تلفن و که قطع کردم یه اب به صورتم زدم و رفتم بیرون دیگه داشت غروب میشد آقا محسن با اول من ورسوند منم خرید هارو از صندوق عقب تابیام بردارم آقامحسن پیاده شد و گفت اگه میشه حلقه منم دست خودتون باشه باشه مشکلی ندارم ممنون وسایل هارو گرفتم رفتم داخل چراغ خونه محمد اینا خاموش بود شاید هیچکی نیست منم چشم برداشتم از خونه محمد اینا و رفتم پایین وسایل هارو پرت کردم رو مبل باهمون لباس ها خودم و پرت کردم رو تختم از خستگی زیاد اصن نفهمیدم کی خوابم برد کپی ممنوع🚫 پ.ن از اون چیزی که میترسیدم بالاخره سرم اومد
لباس آقا محسن و باران خانم واسه بله برون😊❤️
واینم حلقه اشون🥲❤️