این روزا مغزِ مغزم درد میکنه از حرف زدن،
چقدر حرف زدم تو ذهنم،
خروار خروار حرف با لحن و حالتای مختلف..
با خودم گفتم، شنیدم، عصبی شدم، رها کردم و دوباره باز از اول نشستم به فکر کردن .. طراحی کردن .. ایده دادن .. نظر پرسیدن ..
و توی هربار حرف زدن و مشورت کردن با آدما بازم تهش به این نتیجه رسیدم که مشکل ما راه و روش نیست، همت و ارادست؛
به قول آقای ایرانمنش ما نه تنها تو زندگی شخصیمون، که حتی تو راه حقمون هم جدی نیستیم، یه مشت ادم پر ادعا جمع شدیم دور هم که ...
روزی از آیندهای گفتید که شاید برای خیلیها دور بود؛
از ملتی گفتید که شکستناپذیر خواهد شد،
ملتی که دشمن، پیش از آنکه هوس تعرض به او کند، به عاقبت کارش فکر خواهد کرد...
و امروز، ما ایستادهایم در همان آیندهای که شما دیده بودید.
امروز ایران، آن ایرانِ تنها و عقبنشستهای نیست که دشمن بتواند برایش تصمیم بگیرد؛
امروز تعرض، بیپاسخ نمیماند و تهدید، دیگر آنقدرها هم آسان نیست.
آقای شهید!
شما آینده را دیده بودید...
و ما امروز، بخشی از تحقق همان آیندهایم.
راه هنوز تمام نشده؛
آنچه شما از ما خواستید، بزرگتر از رسیدن به این نقطه است.
ما باید این مسیر را ادامه دهیم؛
با آگاهی، با همت و با عمل...
تا ایران، همانگونه که شما میخواستید،
در قله بایستد.
و ما، هنوز در راهیم...