«إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ»
🏴 در مسیر وفاداری، به سوی ابدیت...
با قلبی مالامال از غم و اندوه، به اطلاع میرساند , سرهنگ پاسدار #کربلایی_عباس_منصوری ، پس از حضور در مراسم باشکوه تشییع رهبر شهید ، در راه بازگشت از این محفل قدسی، به دعوت حق لبیک گفته و به ملکوت اعلی پیوست.
🏴 برنامه تشییع و تدفین:
📅 زمان: فردا چهارشنبه
🕒 ساعت: ۱۵:۳۰ (سه و نیم بعدازظهر)
📍مسیر: از محل غسالخانه به سمت بهشت زهرای زرند
از تمامی برادران و خواهران و دغدغهمندان دعوت میشود تا در این مراسم باشکوه حضور یافته و با تقدیم ادای احترام به این خادم نظام و پاسدار وطن، در غم خانواده ایشان شریک شوند.
الفاتحه و صلوات ...🏴
فــــآ|🇮🇷
- من به جات مینویسم تا روزی که خودت برگردی و دوباره بنویسی:)) سکانس پنج/ توقفِ ناگهانی حالا سکوت
سکانس شش / اتاق ۱۰۶
دیروز که پا به اتاق ۱۰۶ گذاشتم،
چشمهایی را دیدم که از همان اول صبح تا خودِ شب، فقط به امید رسیدن تو بیدار مانده بودند. همان اتاق دو تختهای که مادرت روی یکی از تختهایش چشمانتظارِ رسیدنِ تو بود...
کنار او نشستیم، حرف زدیم، خندیدیم و هر کاری از دستمان برمیآمد انجام دادیم تا شاید تا زمان رسیدن تو، جای خالیات کمتر به چشم بیاید... ما فقط میتوانستیم کنارش بمانیم تا انتظارش کمی سبکتر شود، وگرنه تمام دل او فقط پیش تو بود و دلنگرانی هایش تمامی نداشت...
.
.
و از دیشب که رسیدی،
انگار نفس اتاق هم آرامتر شده. نگاه مادرت دیگر رنگ انتظار ندارد؛ رنگ آرامش گرفته ...
هنوز راه زیادی برای کامل خوب شدن مانده، اما دیشب در اتاق دو تخته ۱۰۶، امید از نگرانی پررنگتر بود.
- زهرای همیشه همراه من...
الهی این رسیدن، شروعِ آرامش باشد...
شروعِ برگشتنِ کاملِ تو به مادرت، به خانه، به زندگی و به همهی ما که این روزها، بیوقفه، چشمانتظارِ توییم... به امید روزی که این روزها فقط خاطرهای دور باشند و تو با سلامتی کامل، دوباره همانطور که همیشه بودی، کنار همهمان بایستی..
- از حال زهرا میپرسین ازم ..
هنوز وضعیتش ثابت نیست و تا زمانی که ثابت نشه، بخاطر خطراتی که وجود داره نمیتونن عملش کنن، نتیجه نهایی وضعیت سلامت زهراهم بعد از عمل مشخص میشه ..
سکانس هفت / وداع
چه میشود گفت از امروز؟!
از روزی که باید با عزیزترین تکیهگاه زندگیات وداع میکردی اما نبودی و میانِ همه قدمهایی که آرام آرام پیش میرفتند و پدرت را بدرقه میکردند، جای خالیِ تو بیشتر از هر چیزی به چشم میآمد…
انگار این وداع، با همهی تلخیاش، ناتمام بود، چون تو نبودی… چون دخترش نبود که برای آخرین بار، پدرش را بدرقه کند…
.
.
تمامِ امروزِ من به این فکر گذشت که این داغ، چطور یکباره روی دلِ شما آوار شد… از فکرِ اینکه پدرت رفت و تو هنوز در میانهی این درد و بیخبری، دور ماندهای از این وداعِ سخت…
زهرای همیشه همراهِ من...
نمیدانم چه بگویم و چه بنویسم از این روزها و این احوالِ پریشان...
بعضی غمها آنقدر بزرگاند که هیچ کلمهای از پسِ گفتنشان برنمیآید؛ فقط ذره ذره قلب آدم را مچاله میکنند… امروز هم از همان روزها بود… روزی که هم باید اشکِ رفتنِ پدرت را میریختیم و هم دلنگرانِ تو میماندیم… و میانِ این دو غم، فقط دعا میکردیم… دعا میکردیم که خدا پدرت را در آرامشِ خودش جا بدهد و تو را برای مادرت، برای خانهتان، برای این دلهای شکسته، نگه دارد… دعا میکردیم که برگردی… که این داغِ سنگین را، هرچند سخت، با بودنِ تو بتوان تاب آورد...
منت بزارید و امشب به نیابت از زهرایی که هنوز هم از رفتن پدرش خبر نداره نماز لیله الدفن بجا بیارید...
مرحوم مغفور سرهنگ عباس منصوری؛
( عباس ابن محمد )
بهنظرم واژهی «غربگرا» به میزان کافی حقارت و بیچارگیِ فکریِ بعضیا دربرابر آمریکا رو منتقل نمیکنه..
اینا رسما غربلیسی میکنن...
فــــآ|🇮🇷
اطلاعیه مراسم سومین روز و هفتمین روز درگذشت آقای منصوری... - مراسم سوم: پنجشنبه ۴/۲۵ زرند جمعه ۴/۲
- جهت یادآوری مراسم امروز...