🔹️
💢بعد از مدتی ماشین درست شد و همگی به راه افتادند. کم کم کامبیز و احسان دلشان درد گرفت و شروع کردند به آه و ناله و هرچی به خانه عمه ملوک نزدیکتر میشدند، فریادشان بالاتر میرفت.
💢 پدر گفت عجب کاری کردم به شما گفتم بروید خوراکی بگیریدها! فکر کردم دیگر میدانید چی برایتان مفید هست و چی مضرر! شما دو تا دستم امانت هستید. جواب پدرهایتان را چی بدهم؟
💢کامبیز با حالت گریان گفت اشتباهیکا اشتباهیکا! پدر ایمان گفت بیایید سریع برویم خانه خواهرم یک چایی نبات بخورید ببینم حالتان چطور میشود. پدر ماشین را کنار منزلی پارک کرد و همگی وارد خانه عمه ملوک شدند. کامبیز و احسان خیلی جلوی خودشان را گرفتند که آه و ناله نکنند. بعد از حال و احوال با عمه ملوک، پدر از پسر خواهرش، صابر خواست تا چایی نبات بیاورد.
💢صابر هم سریع رفت و با یک سینی چایی آمد و به همه تعارف کرد.چند تا نبات در قندان روی میز آشپزخانه بود که ایمان رفت به کمک صابر و به هر کس چایی برمیداشت تعارف میکرد. به عمه ملوک که رسید گفت عمه جون من مرض قند دارم و قند برایم ضرر دارد. بی زحمت برو آشپزخانه آن ظرف توت را برای من بیاور.
💢کامبیز هم آمد قند بردارد که ایمان با چشم غره به نبات اشاره کرد تا به جای قند، نبات بردارد. کامبیز با کج و کوله کردن قیافهاش نبات برداشت و در چایی حل کرد.
💢پدر ایمان از حال عمه پرسید و گفت چی شد که کارتان به بیمارستان کشید؟ عمه ملوک گفت من علاوه بر مرض قند، بیماری فشار خون و چربی هم دارم، یک روز جایتان خالی همسایه یک کله پاچه خوشمزه آورد که یک مقدار شور بود و من با اینکه دکتر گفته بود شوری و چربی برایم ضرر دارد، گفتم بیخیال یکبار که چیزی نمیشود. الان این کله پاچه را بچسب. احسان رو به کامبیز کرد و گفت عه چقدر شبیه جملهی تو بودااا.
💢 کامبیز اخمهایش را در هم کرد. عمه ملوک ادامه داد: من یکمرتبه احساس درد در قفسه سینه ام کردم و به صابر گفتم و او سریع مرا به بیمارستان برد. دکتر گفت کله پاچه شور را نباید میخوردم و اگر دیرتر به بیمارستان می آمدم احتمالا سکته میکردم.
💢پدر گفت خب خدارا شکر که بخیر گذشت. عمه ملوک گفت آره از آن روز به بعد خیلی چشمم ترسیده و دیگر خیلی مراعات میکنم چیبخورم چینخورم. بعد روبهبچهها کرد وگفت شما هم خیلی قدر سلامتیتان را بدانید. مثل من در جوانی هر چیزی نخورید تا در پیری مثل من هزار تا مرض بگیرید.
💢پدر به نشانهی تایید سری تکان داد. احسان به افق خیره شده بود. کامبیز با آرنجش زد به دست احسان و گفت چت شده؟ چرا مثل شتر بیابان به دوردستها نگاه میکنی؟ احسان گفت به عاقبت خوردنهایمان فکر میکنم که چه بر سرمان میآورد، حتی ماشین هم غذای نامناسب، حالش را بد میکند. کامبیز یک مرتبه یاد دل دردش افتاد و گفت آیییییی اشتباهیکا اشتباهیکا...
#داستان
#توجهبهمفیدبودنومضربودنکارها
#توجهبهعاقبتکارها
@FahmeGuran