حس میکنم گناه کبیره کردم انقد که امشب این بچهرو بوس و بغل کردمش و چلوندمش و هی از خواب میپرید باز خوابش میبرد :)))))))))))))
فراریِمسلحبهقلم
یه سکانسم نم زد
ولی خداروشکر سریع فهمیدم و کار به جاهای باریک نکشید🤡
دلم تنگه و انگار میخواد که به زور کلید اون صندوقچه رو پیدا کنه و همه ی حرفا رو یهویی بریزه جلوی طرف، ولی بخاطر زخمایی که خورده ترجیح میده فقط یه راز نگهش داره هرچند که مطمئنه اون قبلا فهمیده که احساساتما " راز " نبود.
تکرار شدن آخرای چهارصد و کل چهارصد و یک و چهارصد و دو و اولای چهارصد و سه در مغز :