الان ماشینو کنار یه املاکی پارک کردیم، بعد صاحب املاک یه پیرمرده س. یهو دوستشو دید بلند شد گفت سلام داداش چطوری، بهتری؟ اون پیرمرده ی دیگه گفت سلام بهترم ولی خوب نیستم. منم همینطور حاجآقا منم همینطور =)
فراریِمسلحبهقلم
الان ماشینو کنار یه املاکی پارک کردیم، بعد صاحب املاک یه پیرمرده س. یهو دوستشو دید بلند شد گفت سلام
پیرمردام خیلی دنیای باحالی دارنا، برن بیکار بشینن تو پارک با رفیقاشون حرف بزنن، ملتو دید بزنن، بعضی وقتا سیگار بکشن، روزنامه بخونن ..
باز دوباره هی بغضا و گریه های هولهولکی و امام حسین که دست گذاشت رو شونم و هلم داد تو هیئت، که با روضه دردارو گریه کنم بعدم با روحم که از پر کاه سبک تر شده از حسینیه بزنم بیرون. فدای مرامت آخه، قربون خودت و روضه ت و هیئتت و اسمت که هردفعه ثابت میکنی یهلحظه هم نگاهتو برنداشته بودی ازم. هردفعه حواسم نیست و بهم میفهمونی که خودت حواست بهم بوده.
فراریِمسلحبهقلم
باز دوباره هی بغضا و گریه های هولهولکی و امام حسین که دست گذاشت رو شونم و هلم داد تو هیئت، که با رو
هممزه ی چای خوشگلای مشایه =)
باید بگم که برای تنظیم روح و روان و اعصاب و آرامش و اخلاقم حداقل باید دوروز در هفته برم حرم